eitaa logo
بانوان فرهیخته ی فلارد🇮🇷🏴
138 دنبال‌کننده
11هزار عکس
11.2هزار ویدیو
404 فایل
ارتباط با مدیر کانال https://eitaa.com/hosseini12345
مشاهده در ایتا
دانلود
به خاطر همین حرف آقا صمد وقتی داداشم آمد، من برای رفتن آمادگی داشتم. داداشم تمام راه، حتی یک کلمه حرف نزد. داداشم سرش را روی فرمان می گذاشت یا خودش را خم می کرد به طرف پایین یا طرف چپش را نگاه می کرد. تمام این مسیر، از اهواز تا گنبد، داداشم خود خوری کرد و هیچ حرفی نزد. وقتی رسیدیم گنبد، خواهرهایم اول گفتند مجروح شده، برادرم هم همین را گفت. کم کم فهمیدم آقا صمد شهید شده. علاوه بر غم رفتن خانم اسودی و شهادت آقا صمد، درد سوختگی و تاول دستم شروع شد. سه انگشتم کامل سوخته بود. خیلی سوختگی سختی داشتم. علی آقا اصرار می کرد، می گفت: بریم دکتر یک پمادی، قرصی می ده، حداقل درد نمی کشی. تمام همسران فرماندهان حالت شوک بهشان دست داده بود و نگرانی هایشان بیش تر شده بود. سه روز برادرشوهرهایم پشیمان ماندند. روزها می رفتند پایگاه بیگلو دور می زدند و برمی گشتند. علی آقا و بقیه فرماندهان می دانستند که عملیات جدیدی در پیش است. من ماه های آخر بارداری ام را می گذراندم. علی آقا گفت: شما با داداشم برو بابل. من هم سعی می کنم بعد از یک مدت بیام. ماندن در پایگاه با آن اوضاع بارداری سخت بود. با همان ماشین پیکان خودمان برگشتیم. پشت ماشین کمی دراز کشیدم و آقا یارعلی با احتیاط کامل من و فاطمه را آورد بابل. بعد از من هم برای عید، بقیه خانواده ها آمدند.