#ساره
#قسمت_دویست_و_چهل_و_ششم
تماس گرفتم و از دکتر فاطمه حمیدزاده نوبت گرفتم. مقنعه ام را به سر کردم، مانتو پوشیدم، چادر انداختم به سرم و همین که خواستم از در خانه بیرون بروم، علی آقا گفت: ساره! نرو. تو رو به خدا این کار رو نکن. گناه داره. منم مثل تو می دونم چه قدر سخته، دوست ندارم به زحمت بیفتی، ولی دوست هم ندارم گناه کنیم.
بی توجه به حرف های او رفتم مطب خانم دکتر. نوبتم شد و رفتم داخل. خانم دکتر حمیدزاده همیشه مهربان پشت میزش نشسته بود. سلام کردم و برگه آزمایش را گذاشتم مقابلش. نگاه کرد و گفت: بله شما باردارید.
شروع کردم به ناله و آه و زاری که این بچه را نمی خواهم و شما... .
-بذار معاینه ات کنم.
معاینه اش که تمام شد، گفت: نمی شه. بچه بزرگه. شما حداقل نزدیک چهارماهه بارداری. من این کار رو نمی کنم. نمی شه، برای خودت خطر داره.
با یک حالت افسردگی گفتم: یعنی باید بچه را نگه دارم؟
-بله!
با همان حال آمدم خانه. در را باز کردم و بی سلام رفتم داخل اتاق. همین طور که لباس هایم را درمی آوردم، گفتم: دکتر می گه نمی شه!
آرام گفت: این بچه را خدا خواسته داشته باشیم؛ حکمتی بوده حتما.