#ساره
#قسمت_صد_و_نود_و_هشتم
دید و بازدیدهایمان را انجام دادیم. ده روزی ماندیم. یک خبر تعجب انگیز از مادرم شنیدم که با خجالت به من گفت. مادرم ناخواسته حامله شده بود. نمی خواست بچه دار شود. می گفت خجالت می کشم. می گفت بد است. آخر من نوه دارم، داماد دارم.
چه قدر با مامان خندیدیم. حالا مادر و دختر هر دو باردار بودیم. با خودم فکر می کردم و می گفتم: دنیای ما یک دنیای معمولی است، اما چرا جنگ، یک جنگ ناخواسته آن را غیر معمولی کرده است؟
علی آقا رفت و به خانه ی نیمه کاره مان سری زد. هنوز بدون سقف سر جایش مانده بود. کاری هم از دست ما برنمی آمد. گذاشتیم خاک بخورد تا ببینیم قسمت ما چیست و باید با آن چه کار کنیم.
چند باری رفتم و به مریم خانم (خانم سجودی) سر زدم. خاطره اهواز را با هم زنده کردیم. برای آقای سجودی کار پیش آمده بود و آن ها باید زودتر از ما می رفتند اهواز.
با همان ماشینی که آمده بودیم رفتند. من هم دلم می خواست برگردم. این خواستن من شبیه خواستن علی آقا بود که دوست داشت برود آن جا و بماند.
سختی هایی که با لذت همراه بود. لذتی که شیرینی اش از آدم جدا نمی شد. ما هم بعد از خانم سجودی و آقای سجودی برگشتیم.
علی آقا دوتا کیسه برنج که دوستانش سفارش دادند، برایشان خریده بود. نارنگی درآمده بود و سه جعبه نارنگی هم برداشتیم.
مقدار بیشتری سبزی خوردن و ترشی برداشتیم تا بین خانواده ها و همسایه های پایگاه پخش کنم. دوباره با خانواده خداحافظی کردیم و راه افتادیم به طرف اهواز.