eitaa logo
بانوان فرهیخته ی فلارد🇮🇷🏴
138 دنبال‌کننده
11هزار عکس
11.2هزار ویدیو
404 فایل
ارتباط با مدیر کانال https://eitaa.com/hosseini12345
مشاهده در ایتا
دانلود
📖📖 🖋 و پیش از آنکه عبدالله فرصت هر پاسخی پیدا کند، خودم را از حلقه دستان لعیا بیرون کشیدم و نفهمیدم چطور خودم را پشت در رساندم که دیدم مجید روی پله دوم راه پله نشسته و سرش را میان دستانش گرفته است. دستانم را به چهارچوب در گرفتم تا بتوانم خودم را سرِ پا نگه دارم و هر آنچه روی سینه‌ام سنگینی می‌کرد، بر سرش فریاد کشیدم: «از جونم چی می‌خوای؟!!! چرا راحتم نمی ذاری؟!!! من دیگه نمی‌خوام ببینمت، ازت بدم میاد!» در مقابل خروش خشمگینم که با گریه‌های تلخم یکی شده بود، با پاهایی لرزان از جا بلند شد و با چشمانی که از بارش پیوسته اشک‌هایش، ورم کرده و به رنگ خون درآمده بود، فقط نگاهم می‌کرد. گویی خودش را به شنیدن گله‌های تلخم محکوم کرده که اینچنین در سکوتی مظلومانه مقابلم ایستاده بود تا هر چه از مصیبت مادر در دلم عقده کرده بودم، بر سرش خراب کنم. شاید هم می‌خواست با این حالت نجیب و با حیایش یاری ام کند تا جراحت‌های قلبم را پیش چشمانش باز کرده و قدری قرار بگیرم که اینقدر غمگین و مهربان نگاهم می‌کرد و من بی‌پروا جیغ می‌کشیدم: «چرا اومدی اینجا؟ برو بیمارستان ببین مامانم تو سردخونه خوابیده! برو ببین چه آروم خوابیده! مگه نگفتی امام علی (علیه‌السلام) شفا میده؟ برو ببین چه خوب شفا گرفته!» دست‌های لعیا و عطیه را روی بازوهایم حس می‌کردم که می‌خواستند مرا عقب بکشند، فریادهای پدر و ابراهیم را می‌شنیدم که به مجید بد و بیراه می‌گفتند و هشدارهای عبدالله و محمد که از مجید می‌خواستند زودتر از اینجا برود و هیچ کدام حرف دلِ من نبود که همچنان ضجه می‌زدم: «من ازت متنفرم! از این خونه برو بیرون! دروغگو برو... دیگه نمی‌خوام ببینمت! برو، ازت بدم میاد...» از شدت ضجه‌هایی که از تهِ دل می‌زدم، نفسم بند آمده و سرم به شدت گیج می‌رفت که عبدالله از کنارم عبور کرد و همچنانکه به سمت مجید می‌رفت تا او را از اینجا ببرد، پشت سرِ هم تکرار می‌کرد: «مجید برو بالا!» و همچنانکه او را از پله‌ها بالا می‌بُرد، می‌شنیدم که مجید با صدایی که زیر فشار غصه به لرزه افتاده بود، صدایم می‌زد: «الهه! بخدا نمی‌خواستم اینجوری بشه! بخدا من بهت دروغ نگفتم...» و همانطور که عبدالله دستش را می‌کشید، نغمه‌های عاشقانه و غریبانه‌اش برایم گنگ‌تر می‌شد. چشمانم سیاهی می‌رفت و احساس می‌کردم همه جا پیش چشمانم تیره و تار شده و گوش‌هایم دیگر درست نمی‌شنود که بلاخره با کمک لعیا توانستم پیکر ناتوانم را روی کاناپه رها کرده و دوباره میان دریای اشک و ناله، غرق شدم. عطیه با لیوان آب خنک مقابلم نشسته بود و هر چه می‌کرد نمی‌توانست آرامم کند و در آن میان، تهدیدهای پدر را می‌شنیدم که با همه اتمامِ حجت می‌کرد: «هر کی در رو برای این پسره باز کنه، با من طرفه! تا چهلم حق نداره پاشو بذاره تو این خونه! از پله‌ها صاف میره بالا و احدی حق نداره باهاش حرف برنه! شیر فهم شد؟!!!»
همیشه هر وقت می رفت سپاه، فکر می کردم برمی گردد. اولین بار بود که می رفت جبهه. این رفتن با آن رفتن هر روزه کاملا فرق داشت. شروع کردم به اشک ریختن. متوجه شد دارم گریه می کنم. من تمام مدت صورتم را از او پنهان کرده بودم. -ساره! تو داری گریه می کنی؟ اشک هایم از چانه ام چکه می کرد، گفتم: نه! مثل همیشه شروع کرد دلداری دادن. -تو رو خدا گریه نکن. یعنی چی؟ گریه برای چی؟ من برم نامه می دم، تلفن می زنم. حرف نمی زدم. اشکم روی صورتم لیز می خورد. باز هم دلداری ام داد و آرامم کرد. بالاخره از جا بلند شدیم و لباس هایمان را پوشیدیم. همان راه طولانی تا روستای هتکه پشت را طی کردیم؛ بین راه شوخی کرد، خندید. دلداری داد. خاطره گفت تا من وقت رسیدن به خانه پدرش ناراحت نباشم. زمستان بود و همه خانه پدرش جمع بودند. کار کشاورزی نداشتند. سر سفره ناهار بودند که ما رسیدیم. همان اول متوجه چشم های قرمز من شدند. پدرش که از جا بلند شد، علی آقا او را در آغوش گرفت. پدرش نگاهی به من انداخت و گفت: چی شده؟ -من دارم می رم جبهه. پدر علی آقا با ناراحتی گفت: بابا! تو الان کجا می خوای بری؟! زن داری، زندگی داری. اون وقت جبهه می رفتی هیشکی پشت سرت نبود. چشم انتظار نداشتی... . علی آقا سریع برگشت و یک چشمک به من زد؛ یعنی تو حرف نزن، عکس العملی نشان نده. همین طور که همه می نشستیم دور سفره ناهار گفت: زن من زیر سایه خدا، رو زمین داره زندگی می کنه بابا جان.