به دیدنم آمد از احوال تو پرسید و من از غصه ی فراق و جور روزگار و سختی اسارت و انتظار و امیدهای بی پایانم گفتم و آنقدر گریه کردم که به سکسکه افتادم هنوز مریم در بغلم بود و شیر میخورد. انگار میخواست مرا بیشتر از اینکه میسوزم جزغاله کند گفت خاله دیگه بسپار دست خدا راضی شو به رضای خدا دیگه برگشتن او خیری درش نیست مصلحت برنگشتن او بیشتر از برگشتن است. شاید خدا منتظر است شما رضایت بدهید.
از بقیه مادران شهدا شرم داشتم که شکوه کنم اما یکباره گوشم زنگ زد و گفتم چی؟ نه من اصلاً رضایت نمیدهم همان موقع دلم شکست و به خدا شکوه کردم خدا را به آن جرعه های شیر پاکی که به دهان آن بچه میریختم قسم دادم خدایا من هشت پسر دارم و همه در جنگ و خط مقدم میجنگند اگر قرار است سهمی از امانت تو را بدهم یکی از پسرهایم را میدهم اما او را زنده به من برگردان مادر من بهای آزادی تو را خون یکی از برادرانت گذاشتم تو صبور و مقاوم باش ما منتظریم تا زنده برگردی خدایا... هیأت صليب سرخ هربار اسیر جدیدی را به عنوان مترجم با خود به همراه داشت و از این طریق اطلاعات تازه تری به دست میآوردیم برادرها میگفتند همه ی بچه ها برای آمدن پیش شما اشتیاق نشان میدهند چون واقعاً با دیدن صبوری و ایستادگی شما روحیه میگیریم هیأت صلیب سرخ هم در عدم حضور عراقیها میخندیدند و مصالحه میکردند و کوتاه می آمدند.
در ملاقات زمستان ۱۳۶۱ برادر خلبان صدیق قادری به عنوان مترجم صلیب سرخ گروه را همراهی میکرد. از دیدن برادر قادری خیلی خوشحال شدیم چون او هم جزء خاطرات دوران زندان الرشیدمان بود که اسمش را روی دیوارهای زندان الرشید دیده بودیم. دیدن زندانی های مفقود الاثر یکی پس از دیگری نشان میداد که تلاشهای مذبوحانه ی عراق بی نتیجه است و همین موضوع امید به نابودی رژیم بعث و صدام را در ما قوت میداد.
آقای قادری با شور و احساس حرفهای ما را درباره فضای قفس برای آقای هیومن ترجمه میکرد و در آن میان گاهی بغض گلویش را میفشرد و سکوت میکرد.
هيومن از اینکه دیوار مشترک حمام عمومی و قفس ما کاملاً خیس و مرطوب بود اظهار ناراحتی کرد اما ما به خیسی دیوار عادت کرده بودیم آنچه ما را آزار میداد و برایمان عادی نمیشد این بود که حمام عمومی محل شکنجه و فلک کردن برادرها بود و دائماً از این دیوار صدای فریاد و التماس و ناله ی اسیران جنگی پیر و جوان و مجروح و سالم بلند بود.
به او گفتیم الان نزدیک به دو ماه است که آنها را به دلیل اینکه گزارشی از وضعیت شکنجه های روحی و جسمی به هیأت صلیب سرخ داده اند، روی زمینهای صابونی با تنهای لخت فلک میکنند. هر قدر به زمین می افتند دوباره بلندشان کرده و شلاق میزنند متاسفانه در این کار حتی به مجروحین هم رحم نمیکنند.
شنیدن ناله های دلخراشی که گاه از ته دل بستگانشان را صدا میزدند و از خدا طلب مرگ میکردند وضعیت ورحی ما را به هم ریخته و ما را زمین گیر کرده بود.
با اینکه در فهرست رسمی اسرای جنگی صلیب سرخ ثبت نام شده بودیم همچنان از لوازم بهداشتی محروم بودیم لذا مریم هم سخت مریض شده بود و نیاز به متخصص زنان داشت هرچه برای ناجی توضیحمیدادیم در پاسخ میگفت انشاء اللہ جنگ تمام میشود و برای درمان به ایران میروید. برادر صدیق قادری صلیب سرخ را تهدید کرد که اگر متخصص زنان برای درمان مریم نیاورند قاطع افسران اعتصاب غذا خواهند کرد این تهدید همیشه کارساز بود. آنها فقط به اعتصاب غذا و درگیری در قاطع افسران اهمیت میدادند افسران هم هر وقت قاطع بسیج و سپاه را در شرایط سخت و تحت فشار میدیدند اعلام همکاری و تهدید به اعتصاب غذا می کردند.
قادری قبل از رفتن گفت:« ما از همین امروز که صلیب سرخ هنوز در اردوگاه است به ناجی فرمانده ی اردوگاه اعلام میکنیم تا پزشک زن نیاید غذا نمیگیریم.»
#بانوان_بهشتی
🧕@banovanebeheshti
لوله ی فاضلاب را جهت تخلیه نگه می داشت و یا زندانیانی که در اتاق زندانی بودند چه حالی پیدا میکردند. متاسفانه ساعت آزاد باش ما همان ساعت تخلیه ی فاضلاب بود و چون محل قدم زدن ما حد فاصل بین همان چاه فاضلاب تا قفسمان بود ترجیح میدادیم در آن ساعت در قفس بمانیم و بیرون نباشیم و حتی زیر در را میگرفتیم. روز اول بهار و ساعت آزادباش بود توی قفس نشسته و منتظر بودیم تا ماشین تخلیه کارش تمام شود. محمودی به حاجی دستور داد در را باز نگه دارید تا عطر بهار سرمست شان کند اینها این عطر را دوست دارند .
محمودی حتی تا آخرین لحظات حضورش در اردوگاه دست از آزار و اذیت ما برنداشت با رفتن ناجی شر او نیز از اردوگاه کم شد و سرگرد صبحی به عنوان فرمانده ی جدید اردوگاه جایگزین ناجی شد اما محمودی سفارش ما را دو قبضه به صبحی کرده بود و صبحی اجازه نمیداد جای خالی محمودی در اردوگاه برای لحظه ای احساس شود سگ زرد برادر شغال است.
در عید و بهار ۱۳۶۲ برادران افسر خلبان آنقدر به جاسم تمیمی باج داده بودند که راضی شده بود کاری خلاف دستور بعثی ها انجام دهد همراه با سینی ناهار روز عيد به سرعت به طرف ما آمد تا فاصله ی او با حاجی زیاد شود و بتواند از زیر لباسش کیسه ای را به ما برساند. البته آنقدر ترسیده بود که موقع برگشت پایش پیچ خورد و با تمام هیکلش روی حاجی افتاد. کیسه را که باز کردیم عطر شیرینی در تمام اتاق پیچید چقدر هنرمندانه قنادی کرده بودند. به این شیرینیها که برادران با خمیرهای خام داخل نان و مقداری شکر و روغن درستشان می کردند شیرینی پنجره ای میگفتیم؛ طعم و مزه ی آن شیرینی های پنجره ای هنوز زیر زبانم مانده است.
با آمدن دوباره ی نیروهای صلیب سرخ این بار چشممان به جمال اسیر مفقودالاثر دیگری از زندان الرشید به نام خلبان محمد صلواتی روشن شد. هنوز بهار بود و ما اجازه داشتیم سال نو را تبریک بگوییم. او تنها کسی بود که توانست به دیدن ما بیاید و سال نو را به ما تبریک بگوید.
اولین چیزی که به او گفتیم این بود چه شیرینی های خوشمزه ای فرستاده بودید
او هم مثل همه ی برادرهای مترجم قبلی لابه لای آنچه ترجمه میکرد چیزهای دیگری هم میگفت از جمله اینکه یک تکه فلز و یک سیم برق برایتان میفرستیم فقط احتیاط کنید یک تشت آب در اتاق نگه دارید.
هر وقت عراقی ها در آسایشگاه را قفل زدند و از اردوگاه خارج شدند سیم را به برق بزنید و تکه فلز را در آب بیندازید و با بخار آب شیرینی یا غذا بپزید.
ما فقط یک تشت داشتیم و فکر میکردیم با یک تشت که نمیشود هم شیرینی و هم غذا پخت. شاید هم ما کدبانوهای خوبی نبودیم.
هر بار که نوبت دیدارمان با هیأت صلیب سرخ تازه
می شد نامه های بیشتری به دستمان میرسید؛ ردپای چانه زنی برای گرفتن کاغذ نامه در نوشته ها کاملاً مشهود بود. بستگان و دوستان و هرکسی که در نامه های قبلی یادی از او کرده یا سلامی برایش فرستاده بودم همه به هلال احمر میرفتند و کاغذ میگرفتند و نامه می نوشتند برادرهایم برای مریم که خواهر جدیدشان بود هم نامه مینوشتند پیدا بود نگران این هستند که راز ما درباره ی خواهر بودنمان فاش شود و بعثی ها متوجه شوند در این باره دروغ گفته ایم. آنها گاهی اخباری که از خانواده های دیگر اسیران یا خانواده ی خواهران داشتند را هم مینوشتند بین تمام نامه ها همیشه یک نامه ی بی نام و نشان هم دریافت میکردم که چند سطری از امید و عاقبت روزگار امیدواران می نوشت. حتی اگر از پدر مادر خواهر و برادرانم نامه ای نداشتم از بی نام و نشان نامه داشتم. گاهی جنس کلماتش با من بیگانه بود هم کنجکاو بودم
بدانم او کیست و هم از این موضوع خجالت میکشیدم اما اینکه آن نویسنده ی بی نام و نشان در خانه ی صبر و امید و عشق به زندگی به سر میبرد به من قوت قلب میداد او برای من رنگین کمان آرزوها را میساخت و مرا سوار بر آن با خود به دوردستها میبرد تا آنجا که تلخی لحظه های انتظار را به امید رسیدن به مقصد تبدیل به دلنشین ترین لحظه ها میکرد.
نامه های بی نام و نشان را یواشکی میخواندم و پنهان میکردم چون بعضی از جملاتش طعم زندگی و لحن عاشقانه داشت حیا میکردم با کسی درباره ی آن نامه ها حرف بزنم در پس ذهنم عذاب وجدان داشتم چون ما چهار نفر راز نگفته ای در دل نداشتیم و حتی خیالها و آرزوهایمان را در منظر یکدیگر بیان و عیان کرده بودیم بالاخره طاقت نیاوردم و این موضوع را آرام و با پچ پچ با حلیمه در میان گذاشتم. او گفت چون این نامه ها مرتب و سر وقت میرسد من مطمئنم کسی به طریقی از داخل اردوگاه به صلیب سرخ میدهد یا در ساکشان میگذارد و به دست تو میرسد.
#بانوان_بهشتی
🧕@banovanebeheshti
گاهی چندین ساعت المنت در آب بود و بخار تمام قفس را پر میکرد همیشه فقط دیوار مشترک حمام خیس بود ولی حالا تمام دیوارها خیس بودند؛ حتی گاهی از سقف هم قطره قطره آب میچکید چون برخلاف آسایشگاه ،برادران پنجره ی قفس ما مسدود بود.
در هوای خرماپزان مرداد بودیم و به آمدن هیأت صليب سرخ حدوداً یک هفته بیشتر نمانده بود.
سهمیه ی میوه ی هفته ی قبل را که یک خوشه انگور بود نگه داشتیم و آن را لای یک پارچه ی مرطوب در کنار پنجره قرار دادیم و هر یک ساعت پارچه را مرطوب میکردیم شبها که سوز گرما کمتر میشد پارچه ی مرطوب را باز میکردیم و هر کدام از دانه های انگور را که نرم شده یا از ریخت افتاده بود برای اینکه حیف نشود به ناچار و با ناراحتی میخوردیم هر چه تعداد دانه های انگور کمتر میشد بیشتر ناراحت میشدیم آنقدر از آنها خوب مراقبت میکردیم که هنوز دوازده عدد حبه ی انگور محکم به خوشه چسبیده بودند. دانه های انگور از پشت پارچه ی مرطوب انگار به ما چشمک میزدند طوری که گاهی هوس میکردیم قال قضیه را بکنیم اما به خاطر پذیرایی از میهمانان صلیب سرخ خویشتن داری می کردیم.
بیشتر وقتمان را صرف نوشتن دعاهای مفاتیح روی کاغذهای نازک سیگار میکردیم. من مینوشتم. فاطمه شماره میزد. حلیمه مرتب میکرد و مریم تا میزد. تقریباً کار نوشتن مفاتیح رو به اتمام بود. در دست هر کدام مان چند برگه دعای نوشته شده بود تا آنها را در هنگام آزادباش در مسیر برادران بیاندازیم و آنها هم وقت غذا گرفتن با دقت چانه هایشان را به سینه می چسباندند تا روی زمین یا در مسیرهای مشترک تکه کاغذهای توتون را پیدا کنند. همگی غرق نوشتن دعای مفاتیح بودیم که سوت پایان آزادباش برادران به صدا درآمد. هنوز به وقت باز شدن در فرصت باقی بود که یکباره حمزه و عبدالرحمن بی سر و صدا داخل قفس ظاهر شدند. غافلگیر شده بودیم. من حتی فرصت پیدا نکردم وضعیتم را تغییر بدهم در آن شرایط بهترین کاری که میتوانسنم انجام دهم این بود که در همان حالت بر روی کاغذهای کوچک سیگاری که مشغول کتابت بودم؛ با دو مشت بسته که پر بود از زرورق سیگار به سجده بیفتم دور و برم پر بود از این زرورقها که آماده ی شماره گذاری و ترتیب بودند. میترسیدم سر از سجده بردارم حمزه با نوک پوتین به سرم میکوبید و میگفت:« یالا سرت را بلند کن.»
همه خواهرها با هم فریاد زدند:« صلوة صلوة» حمزه گفت:« قبله که این طرف نیست؟!»
تازه متوجه شدم قبله برعکسه اما هیچ راهی جز ماندن در سجده به همان قبله ی اشتباه نداشتم. مریم هم روی مفاتیح نشسته بود.
آنها مثل همیشه محتویات کیسه های انفرادی را پخش زمین کردند نامه های ما را لگدمال میکردند اما اینها فقط نامه و کاغذ نبود بلکه همه ی احساسات و عواطف پنهان در سطر سطر نامه را لگد میکردند. هیچ کدام نمیتوانستیم تکان بخوریم چون هر کدام دستمان گیر کاغذ و مداد و مفاتیح بود. حالا از نظر آنها صاحب سه قلم جنس ممنوعه بودیم. اگر خودکار، مفاتیح و المنت پیدا شدن هر کدام از اینها میتوانست مجازاتی سخت در پی داشته باشد به ویژه به این دلیل که ما در آن شرایط امنیتی و تحت کنترل بسیار شدید و بدون هیچ فضای مشترکی با برادران توانسته بودیم خودکار و المنت تهیه کنیم و کل اردوگاه را زیر پوشش کتاب مفاتیح ببریم. این کار برای بعثی ها دهن کجی بزرگی بود. در آخرین لحظه ایستادند و دور و برشان را نگاه کردند. چون چیزی پیدا نکردند چنگ به خوشه ی انگور انداختند که یک هفته در انتظار میهمان از آن مراقبت کرده بودیم دانه های انگور زیر چکمه های عبد الرحمن له شد.
دو سه روز بعد با آمدن هیأت صلیب سرخ، حال و هوای اردوگاه عوض شد و رنگ و بوی دیگری گرفت.
هیأت سه نفره ی صلیب سرخ همراه یکی از برادران اسیر وارد قفس ما شدند. دیدن هر کدام از این برادرها هر دو سه ماه یک بار برایمان مایه ی امید و قوت قلب بود. به خصوص اینکه هر بار قاب یادگاری تلخ دیگری از زندانهای مخوف بعث شکسته و رسوایی دیگری به رسوایی های صدام اضافه میشد. برادر خلبان دهخوارقانی یکی دیگر از مفقودالاثرهای زندان الرشید بود که توانسته بود در فهرست صلیب سرخ ثبت نام شود و به اردوگاه بیاید این بار برادر دهخوارقانی به همراه هیئت صلیب سرخ وارد قفس ما شدند. ما و لوسینا با دیدن هم هیجان زده و مشتاقانه همدیگر را بغل کردیم و بوسیدیم. مثل این بود که سالهاست همدیگر را میشناسیم این همه ذوق و اشتیاق متقابل مورد توجه هیومن قرار گرفته بود. جالب تر این بود که لوسینا همین که نشست سرش را به علامت کجاست تکان داد و به فارسی گفت: چادر چادر؟
#بانوان_بهشتی
🧕@banovanebeheshti
با رفتن هیأت صلیب سرخ در ساعتی که نگهبان باید در قفس را باز میکرد متاسفانه در باز نشد اما سر و صدای زیادی پشت در و پنجره بود. ابتدا فکر کردیم شاید طبق وعده ی آقای هیومن مشغول برداشتن پرده ی فلزی پشت پنجره هستند. اما پنجره هیچ تغییری نمیکرد هرچه به در میکوبیدیم که حاجی را متوجه ساعت آزادباش کنیم مثل اینکه او کر شده بود. فهمیدیم برای انتقام از ماجرای چادر سر کردن ما و لبخند رضایت برادران جدال تازه ای به راه انداخته اند.
در تمام شانزده ساعت داخل باش مثل مار به خودمان می پیچیدیم هر چه فالگوش نشستیم فقط صداهای عجیب و غریب آدمهایی را میشنیدیم که صدایشان به گوشمانتازگی نداشت. از لابه لای همهمه ها صدای خش خش نی هایی را میشنیدیم که گه گاه به در و پنجره می خوردند در هول و ولای اینکه این صدا، صدای چیست و موضوع از چه قرار است میخواستیم با دستگاه المنت کمی شیرینی درست کنیم که ناگهان سیم آن به آب خورد و اتصالی کرد و با صدایی مهیب پریز برق سوخت و المنت از کار افتاد. خیلی افسوس خوردیم آن المنت در زمستان میتوانست برایمان کارآیی بیشتری داشته باشد چون با آن میتوانستیم آب گرم کنیم و از شر حمامهایی که اغلب بینشان چهل تا پنجاه روز فاصله میافتاد خلاص شویم و لااقل همیشه یک تشت آب گرم داشته باشیم. همچنان منتظر روشن شدن پنجره ها و ورود هوای بیشتر به داخل قفس بودیم اما لحظه به لحظه قفس تاریک تر و خفه تر میشد. مثل همیشه بر گرده ی مریم بالا رفتم و از سوراخ بالای پنجره که به اندازه ی یک عدس بود به بیرون نگاه کردم از آن سوراخ فقط آشپزخانه و نبش آسایشگاه افسران قابل رویت بود و جز آن هیچ تصویری از اطراف قفس نمایان نبود. از پشت در و پنجره صداهای درهم و مبهمی به گوش میرسید.
صدای به هم خوردن چوبها و نیها و برخورد آنها به پنجره کلافه مان کرده بود. نزدیک ظهر صدای سرگرد محمودی و صُبحی شنیده شد که با عصبانیت می گفتند:« برای نفس کشیدنشان همین قدر کافیست »
با شنیدن صدای محمودی با تعجب به هم نگاه کردیم چون چند ماهی بود از شرش خلاص شده بودیم. ظاهراً چادرهای سیاه ما محمودی را دوباره به اردوگاه کشانده بود. حالا او آمده بود تا با سیاه تر کردن قفس از ما انتقام بگیرد و حتی راه نفس کشیدنمان را ببندد. از ساعت ناهار هم گذشته بود. آنها بی وقفه کار میکردند و همچون درازگوش چمن ندیده زیر آواز زده بودند و سیگاری را با سیگار دیگر روشن میکردند. بوی دود سیگار هوای قفس را خفه و نفس گیر کرده بود. با سرفه های پی در پی در جست وجوی ذره ای هوای تازه دست و پا میزدیم از بیرون صدای تعدادی عراقی به گوش میرسید که به نظر بیش از ده نفر بودند اما هیچ کدام به درخواست و فریادهای ما پاسخی نمی دادند.
بالاخره عصر شد و یواش یواش سر و صداها و زمزمه ها و بروبیاها خوابید و سر و کله ی حاجی پیدا شد. در که باز شد از آنچه در برابرمان بود حیرت کردیم؛ هر چهار طرف قفسمان را با چوبهای متراکم نی محصور کرده بودند و دورمان آغل کشیده بودند. حصار را طوری کشیده بودند که نه ما بتوانیم کسی یا چیزی را ببینیم و نه کسی بتواند قفس ما را ببیند دیگر حتی در ورودی اردوگاه نیز دیده نمیشد چه دنیای بی رحمی یاد پدرم افتادم که با گرم شدن هوا حتی لانه ی مرغ و خروسها را جابه جا میکرد که گرما کمتر اذیت شان کند. اما اینها میخواستند ما را زنده زنده در گرما بسوزانند. مطمئن بودیم مانور دیروزمان با چادر مشکی که با هیجان و غرور برادرها و تعجب هيأت صليب سرخ همراه بود، کار سرگرد صبحی را ساخته و یک شبیخون بزرگ روحی روانی به او و نوچه هایش وارد کرده است. همین قدر برایمان کافی بود بدون هیچ اعتراض و واکنشی مثل همیشه کارهای روزمره را انجام دادیم.
بعد از ساخت آن آغل فشار و محدودیت ها بیشتر شد و ما به خودمختاری و بی قانونی رژیم بعث و ضعف قوانین بین المللی ژنو در مورد اسیران جنگی یقین پیدا کردیم آنجا شهر بی قانون بود با خودم گفتم کاش جنگیدن و آدم خواری هم قانون داشت. هیومن قول داده بود ورقه ی فلزی را از پشت پنجره بردارد و حالا بر عکس افق نگاه ما هم بسته شده بود. کم مانده بود انگشت در چشم ما فرو کنند تا چیزی نبینیم خوشحال بودیم از اینکه درجه ی خشم و عصبانیت آنها را رنگ چادر ما تنظیم کرده بود گاهگاهی خارج از ساعت آزاد باش اجازه چند قدم پیاده روی در همان مسیر قبلی به ما داده میشد ناراحت بودیم و به این فکر میکردیم که با این آغل هوای قفس غیر قابل تحمل تر می شود اما ناراحتی اصلیمان این بود که رد و بدل کردن چیزهایی که از قاطع برادران میآمد غیر ممکن شده بود.
#بانوان_بهشتی
🧕@banovanebeheshti
میدانستیم خدا با ما و با هر که بخواهد حرف میزند و بر دلهای زخمیمان مرهم میگذارد و هر وقت رنج انسان از تحمل او بیشتر شود. نسخه ی صبر و صلوه میدهد با رفتن صبحی همه ی دردها، رنج ها و فرسودگی جسمی از تنمان خارج شد و ما دوباره همان چهار خواهری شدیم که منتظر آمدن ساعت آزادباش بودیم تا بیرون برویم و در هوای آزاد قدم بزنیم. خورشید از لابه لای نیها و حصیرها و پنجره ی مسدود فولادی به زور با سلامی گرم خودش را به ما رساند.
آن روز علاوه بر خورشید و نور چشممان به جمال پرتقال هم روشن شد. سهم شوربای ما هم زیادتر و تعداد عدسهایی که در آن بود از تعداد انگشتان دست بیشتر شده بود عجیب تر از همه این بود که جاسم تمیمی اسیر اجیر شده ای که مسئول غذای ما بود و مثل سرسپرده ها هرچه را که عراقی ها میگفتند و میخواستند بی چون و چرا انجام میداد لبخند زد و سلام کرد همهمه و سر و صدا زیادی از بیرون شنیده میشد. آن روز روی چهره ی همه ردی از تبسم نشسته بود. حتی نگهبانها هم لبخند ساختگی بر لب داشتند عبدالرحمن و شاکر و خمیس و حمزه که وقتی نمیتوانستند کابلهایشان را بر تن و بدن برادران اسیر فرود آورند آن را بازی بازی به کف دست و پای خود میزدند تا مبادا استعداد و مهارتشان فراموش یا ضعیف شود کنار دیگ شور با ایستاده بودند و به ماشاء الله دستور میدادند بیشتر غذا بریزد.
به راهرو میرفتیم تا خبری کسب کنیم اما چیزی دستگیرمان نمیشد با خودم فکر میکردم بالاخره اگر هم جنگ تمام شده باشد یک طرف برنده است، پس چرا دو طرف خوشحالند؟!
ساعت آزادباش که تمام شد به قفس برگشتیم و گوشمان را به دیوار حمام چسباندیم. برخلاف روزهای پیش که اردوگاه به اندازه ی کافی آب نداشت تا بچه ها بتوانند از حمام استفاده کنند، صدای شرشر آب مرتباً از دیوار حمام شنیده میشد. شنیده بودیم هر چند وقت یک بار عده ای را به زیارت میبرند. این تنها احتمالی بود که میتوانست این شادی را تفسیر کند.
ناگهان در آن سکوت و بی خبری از پشت در و پنجره صدای ناشناسی شنیده میشد که به زبان فارسی اما با لهجه ی عربی پشت سر هم میگفت بخند بخند سرت بالا سرت بالا همدیگر را بغل کنید آفرین بسیار کنجکاو شده بودیم و میخواستیم از این کلمات درهم و برهم متوجه داستان شویم حلیمه که همیشه با صحبت های عادی اش همه ی ما را به خنده می انداخت گفت بچه ها بیایید همدیگر را بغل بگیریم و سرمان را بالا نگه داریم و بخندیم شاید بفهمیم چه اتفاقی افتاده شنیده بودم بچه ها کلمات فارسی را وارونه به عراقی ها یاد میدهند به همین دلیل کلماتی را که میشنیدیم برایمان راهگشا نبود. در حال بحث و تحلیل دیده ها و شنیده هایمان بودیم که صدای نزدیک شدن نگهبان حاجی به قفسمان را شنیدیم سریع چادرهایمان را پوشیدیم و آماده نشستیم وارد شد و به ما گفت بیرون بیایید.
من از ترس اینکه شاید بخواهند ما را به جای دیگری ببرند نامه هایم را زیر چادرم قایم کردم و بیرون آمدم. کمی آنطرف تر از اتاقک حصیری که ما به آن آغل میگفتیم یک نیمکت گذاشته بودند و برای اینکه آغل پنهان باشد پتویی پشت نیمکت آویزان کرده بودند در آن بیابان بی آب و علف یک گلدان درختچه ی نخل هم برای زیبایی و تزئین گذاشته شده بود و در کنار همه ی اینها مردی با یک لبخند به ما سلام کرد و خوش آمد گفت. از صدایش او را شناختیم؛ همان مردی بود که برادرها را به لبخند زدن و در آغوش گرفتن هم دعوت میکرد. او عکاس بود. ابتدا تمایلی به عکس گرفتن نشان ندادیم اما به تصور اینکه این عکس ممکن بود برای خانواده هایمان ارسال شود و این درختچه و نیمکت و پتو بتواند نگرانی آنها را کم کنند به عکس گرفتن رضایت دادیم. عکاس گفت:« چادرهایتان را در آورید تا ازتان عکس بگیرم گفتیم با چادر عکس میگیریم.»
در حالی که زیر لب غرولند میکرد گفت:« من از چی اینها عکس بگیرم؟ لااقل دستهایتان را بیرون آورید.»
ما از حرفهایش سر در نیاوردیم اما حلیمه که این جملات را خوب فهمیده بود برایمان ترجمه کرد. وقتی روی نیمکت نشستیم دوباره همان کلمات «خنده خنده سربالا بغل کنید آفرین را تکرار کرد. ما بی اعتنا به آنچه میشنیدیم منتظر پایان این صحنه سازی ها بودیم تازه فهمیدیم منظورش از همدیگر را بغل کنید این است که به هم نزدیک شوید. عکاس که عکس العملی از ما نمیدید دوباره و چندباره حرفش را تکرار میکرد؛ وقتی مطمئن شد ما با همین چادرها عکس میگیریم مدام ما را جابه جا میکرد؛ یا میگفت همه بنشینید یا میگفت همه بایستید. هرچه میگفت سر بالا ما سرمان را پایین می انداختیم.
میگفت: «خنده» !
ما اخم میکردیم آخرین بار که به مریم رو کرد و گفت:« بغل کنید»
مریم از کنار من بلند شد و بالای سرم ایستاد. عکاس آنقدر عصبانی شده بود که اگر کاردش میزدی خونش در نمی آمد. مریم که دید عکاس حسابی به هم ریخته به او گفت حالا بخند او هم بالاخره تصمیم گرفت چیدمان عکس را به خودمان بسپارد.
#بانوان_بهشتی
🧕@banovanebeheshti
گفتم:« بفرمایید اصلاً این باید دست شما باشه چون میخوام امشب موهام رو از ته با تیغ بزنی» هر سه از خنده غش کردند و گفتند:« چی؟! مگه دیوونه شدی؟»
-به خاطر چهار تا کک و شپش که آدم موهاش رو تو زباله دونی نمیریزه قشنگی دختر به زلف و گیسشه.
-با همه چی شوخی با گیس خودت هم شوخی؟!
تا چند وقت دیگه دوباره آب اردوگاه وصل میشه اون وقت با آب جوش به قیمت کنده شدن پوست سرمون هم که شده اونا رو نابود می کنیم.
گفتم:«من تصمیمم را گرفتم»
حلیمه گفت:«شوخی رو بذار کنار تو اگه این کارو کردی من اسممو میذارم زلف علی»
مریم گفت:« اگه این کارو کردی منم اسممو میذارم غضنفر»
به فاطمه گفتم:« تو اسمتو چی میذاری؟»
فاطمه گفت:« من اسممو دوست دارم اما بهت قول میدم اگه کچل کردی و آزاد شدیم به علیرضا نگم عروس کچله»
این را که گفت نتوانستم جلوی خودم را بگیرم خودم را انداختم توی بغلش و زار زار گریه کردم
هر چه پرسیدند چی شد؟ گفتم:« هیچی! ذوق زده شدم.»
برای اینکه در آخرین لحظه منصرفم کنند سه تایی گفتند:«اصلاً عروسی بی عروسی»
اما من کوتاه نیامدم فاطمه دست به کار شد. کله ام را از ته تراشید فقط پوست سرم را نکند با کنار رفتن موها شپشها تازه نمایان شدند؛ مثل اژدها به پوست سرم چسبیده بودند خواهرها وحشت زده به شپشها نگاه میکردند. به آنها گفتم:« وحشت نکنید! سر خودتون هم پره از همین اژدهاها»
از آن به بعد حلیمه را زلف علی و مریم را غضنفر صدا میزدم. با آن سر برهنه سردی زمستان را بیشتر حس می کردم در آن ایام آنقدر سرمان به قرآن و مفاتیح و گلدوزی گرم بود که وقت کم میآوردیم. با تکه پارچه های لباسهایی که لوسینا داده بود یک پاکت پارچه ای درست کرده بودم و نامه ها را در آن گذاشته بودم کیف دیگری هم دوخته بودم و در آن گلدوزیهایی را که بچه ها موقع تولدم هدیه کرده بودند و عکسهایی را که از ایران میآمد نگهداری میکردم روی جلد آن این عبارت را گلدوزی کرده بودم.
(( زمانی آزاد میشویم که لک لک ها به پرواز در آیند. ))
#بانوان_بهشتی
🧕@banovanebeheshti
چند روزی از رفتن هیأت صلیب سرخ گذشت.
نزدیک ظهر وقت آزاد باش ما بود در حد فاصل مجاز همیشگی برای اینکه بخشی از سرما و رطوبت بدنمان گرفته شود در حال قدم زدن بودیم که متوجه رفت و آمدهایی بیشتر از حد معمول اردوگاه شدیم. شانس آورده بودیم که خالد طبق معمول در آشپزخانه سرگرم بخور بخور بود و ما میتوانستیم به بهانه ی هواخوری از اوضاع سردربیاوریم سربازهای بعثی دستپاچه و سراسیمه مشغول صحنه سازی بودند و با سرعت در گوشه ی حیاط هر دو قاطع میز پینگ پنگ و شطرنج میچیدند. عده ای از اسرا با لباس گرم کن و کفش ورزشی در حال فوتبال بازی بودند و عده ای دیگر در حال ورق بازی و عده ای دور میز شطرنج بودند. گروهی دیگر هم در حال قدم زدن بودند فضا و صحنه ها را آنقدر طبیعی و آرام جلوه میدادند که توجه هر بیننده ای را جلب میکرد و او را به این توهم میانداخت که صدام در یک کاروانسرا از اسرا پذیرایی میکند. بعضی از اسرای کم مایه و خودفروخته با بعثی ها برای تهیه ی این گزارش ساختگی و دروغین همکاری میکردند تا بتوانند بر جنایات عراق سرپوش بگذارند. آنها و بعثی ها میخواستند دنیا بر خون به ناحق ریخته شده ی اسرایی که زیر شکنجه شهید شده بودند چشم ببندد و از تلخی ها و رنج های اردوگاه غافل بماند از دور آنها را میدیدم که دور میز قمار نشسته اند و تخمه میشکنند در دل با آنها حرف میزدم و میگفتم انصاف داشته باشید بگذارید لنز دوربینهای فیلم برداران از حقیقت فیلم بگیرد و به دنیا و سازمانهای بشردوستانه هبوط انسانیت را گزارش کند نه نمایش ساختگی شما را آدم فروشها چرا سرهایتان را زیر برف کرده اید؟ خجالت نکشید به دوربینها نگاه کنید تا دنیا شما را بشناسد و بفهمد که حاضرید به بهای یک پاکت سیگار عزت و شرافت خود را دود کنید و به هوا بفرستید.
مثل برادران دیگرتان که پشت این پنجره ها و دیوارها نشسته اند غیرت داشته باشید. الان که دارید با کفش و لباس ورزشی نو بازی میکنید به یاد خسرو سعادت نوجوان پانزده ساله ی عملیات بیت المقدس هم باشید که وقتی توی همین حیاط با دمپاییهای پاره فوتبال بازی میکرد به خاطر اینکه به عراقیها گل زد همین نگهبان حمید عراقی که کنارتان ایستاده چنان سیلی محکمی به گوشش زد که پرده ی گوشش درجا پاره شد و استخوان فکش شکست.
اردوگاه نیاز به بیماری واگیر ندارد اصلاً مرگ بیماری واگیری است که به جان اردوگاه افتاده و هر چند وقت یکبار بعثی ها اسرایی را که انگشت مرگ شما به آنها نشانه میرود به اتاق شکنجه میبرند و لحظاتی بعد میگویند پنج نفرتان بیایید با یک پتو جنازه اش را بکشید بیرون چرا نمیخواهید دنیا بفهمد که بیمارستان «تموز» و صلاح الدین قربانگاهی رسمی است که اسیران جنگی را با پای خودشان به آنجا میبرند به خبرنگارها بگویید در این دو بیمارستان دکترها هر صبح به جای نسخه ی دارو قبل از اینکه مریض را ببینند گواهی فوت صادر می کنند.
آنها چنان غرق در بازی و تفریح و رقص و آواز در آن فضای دروغین و نمایشی بودند که گویی همه چیز و همه کس را از یاد برده اند ما هم آنقدر محو تماشا بودیم که از برداشتن آب و کارهای دیگری که در آزاد باش باید انجام میدادیم غافل شدیم. هنوز فرصت آب برداشتن داشتیم که یکباره دوتا ماشین پاترول با تجهیزات فیلم برداری وارد اردوگاه شدند. سرنشینان ماشین اول تعدادی لباس شخصی ها و نظامی های بعثی بودند اما سرنشینان ماشین بعدی تعدادی خارجی بودند طوری که اول فکر کردیم شاید مجدداً هیأتی از صلیب سرخ به اردوگاه آمده است. با ورود آنها تازه متوجه ما شدند و یادشان افتاد که ما را در قفس مان نینداخته اند. آنقدر عجولانه و شتاب زده ما را داخل قفس کردند که مریم را که در آن لحظه در سرویس بهداشتی بود جا گذاشتند. به این خیال که کسی هرگز گمان نخواهد کرد در پس این آغل حصیری قفسی باشد که در آن چهار نفر اسیرند ما را ترک کردند. این اولین باری بود که میدیدیم گروهی برای تهیه ی خبر و گزارش و فیلم وارد اردوگاه شده اند. سرگرد صبحی و یاسین و شاکر و علی در حال رفتن به سمت قاطع برادران و بسیج و سپاه بودند از دستشویی بیرون آمد ولی قبل از آنکه خبرنگاران متوجه او شوند نگهبانها متوجه حضورش شدند و سریع او را به قفس انداختند هنوز مریم داشت هیجان زده از صحنه های نمایشی که راه انداخته بودند حرف میزد که صدای دستشویی دقیقاً وسط حیاط بود و حالا مریم داخل آن گیر افتاده و از لای سوراخهای بین بلوکهای دیوار دستشویی مثل یک دوربین تمام صحنه ها را میدید.
مریم با دیدن یک گروه فیلم بردار و خبرنگار که به همراه الله اکبر و صلوات در قاطع برادران سپاه و بسیج پیچید و به دنبال آن صدای بدو بدو و شکستن شیشه شنیدیم و لحظاتی بعد صدای تیراندازی بلند شد.
#بانوان_بهشتی
🧕@banovanebeheshti
هیچ کلامی بین ما رد و بدل نشد. فقط قرار گذاشتیم که مثل همیشه تسلیم خواست و تقدیر الهی باشیم وارد هر مکانی که میشدیم به گروه امنیتی جدیدی تحویلمان میدادند. از میان گروه امنیتی ،آخر یک لباس شخصی هم همراه ما آمد.
فاطمه میگفت چهره ی او آشناست. به گمانم او را در زندان الرشید دیده ایم حدسش درست بود. مطمئن بودیم که او را در زندان الرشید دیده ایم و این مسئله ترس و اضطرابمان را بیشتر میکرد با هدایت همان لباس شخصی و دو نگهبان دیگر از اتاق بیرون رفته و بعد از یک مسیر دو ساعته با ماشینهای امنیتی وارد باند فرودگاه و هواپیما شدیم به این نتیجه رسیدیم که حدسمان درست بوده و قرار است ما را به آمریکا یا اسرائیل تحویل بدهند. ما چهار نفر را در قسمت جلوی هواپیما و در ردیف اول کنار مرد لباس شخصی نشاندند و دو نگهبان دیگر در صندلیهای پشتی ما نشستند.
طاقتمان از بی خبری طاق شده بود. از لباس شخصی پرسیدیم:« کجا میرویم؟»
#بانوان_بهشتی
🧕@banovanebeheshti
نداشتم از حرف زدن میترسیدم به دور و برم نگاه میکردم؛ هیچ کس نعره نمی کشید. هیچ کس نمیخواست سرم را به این طرف و آن طرف بکوبد. حتی قاب پنجره ها بالا بود و من از پنجره به بیرون خیره شده بودم تا کسی با من حرف نزند و از من چیزی نپرسد و بتوانم تکه تکه ی آخرین جملاتی را که شنیده بودم به هم وصل کنم گرفتار خشم هول انگیزی شده بودم که حتی اجازه ندادند آخرین ثانیه هایی که در اسارت آنها هستم هم طعم رسیدن به آزادی را بچشیم و لذت ببریم این خشونت بی رحمانه ما را در چنگ بی خبری مطلق شکنجه میداد میهماندار از اینکه لبخندهایش بی پاسخ میماند و دست رد به پذیرایی او میزدیم کلافه شده بود گفت:« خوشحال باشید، همه چیز تمام شد شما دارید میروید ایران.»
#بانوان_بهشتی
🧕@banovanebeheshti
#من_زنده_ام
#معصومه_آباد
#قسمت_دویست_و_نوزدهم
-واقعاً ما را به ایران میبردند؟ به جایی که چهار سال فقط خواب آن را میدیدم؟ شاید حالا هم دارم خواب میبینم. اما اگر این واقعیت داشته باشد من فرصت خداحافظی با قفسم را از دست داده ام و بی آنکه با برادرانم وداع کنم از آنها جدا شده ام به بقچه ای که زیر چادرم پنهان داشتم نگاه کردم؛ حالا این بقچه برایم حکم همان سنجاق قفلی را داشت که مرا به گذشته ام وصل کرده بود. به حلیمه که کنارم نشسته بود نگاه کردم؛ بی صدا بود و فاطمه بی صداتر از او مریم چشم هایش را بر هم میفشرد که مبادا با واقعیت دیگری مواجه شود. شاید هم فکر میکرد خواب میبیند و اگر مراقب نباشد رؤیای شیرینش از لای پلکها می لغزد و می گریزد. ما که لحظه ای را به سکوت سپری نمیکردیم حالا لب از لب نمیگشودیم بقیه ی برادران هم حالی بهتر از ما نداشتند. فقط هر دقیقه یکبار صدای کسی را میشنیدم که میپرسید رسیدیم؟ چقدر دیگه مونده برسیم.
میهماندار پاسخ داد یک ساعت دیگر به ساعتم به چرخش عقربه ثانیه گرد خیره ماندم. دوباره زمان در اختیارم قرار میگیرد و زمان هم آزاد و مال من میشود. خواهر کافی از هیات همراه هلال احمر بالای سرم ایستاده بود وقتی متوجه شد چشمم به ساعت خیره مانده پرسید:« به چی فکر میکنی؟»
-الان ساعت آمار است ساعتی که برادرها را با کابل شمارش میکنند و بعضی را... میدانی آمار یعنی چه؟»
- یعنی شمردن
-نه یعنی یک قدم مانده به مرگ یعنی با حقارت چند قاشق شوربا گرفتن و با بغض قورت دادن. میدانی یکی از بچه ها توی ساعت آمار به مجرد اینکه پاش رو از دستشویی بیرون گذاشت نگهبان با کابل ضربه ای به سرش زد و او ضربه مغزی شد و مرد؟
تازه سر درد دلم داشت باز میشد که گفت: «سعی کنید فراموش کنید خداوند انسان را بر وزن نسیان (فراموشی) آفرید. توی این یک ساعت چشم هایتان را به روی همه چیز ببندید تا بتوانید از این به بعد راحت تر زندگی کنید.»
اما من چگونه میتوانم از روزهایی بگذرم که هر لحظه اش یک مرگ بود و هر شب بر جنازه ی خودم شیون میکردم و صبح میدیدم زنده ام و دوباره باید خود را آماده مرگ کنم من نمیخواهم رنجی را که با جوانی ام آمیخته است از یاد ببرم.
جوانی ام را بهترین سالهای زندگی ام را چگونه فراموش کنم؟ یعنی از ،هجده نوزده بیست و بیست و یک سالگی ام بگذرم؟ من از جوانی فروخورده ام نمیگذرم اگرچه این رنج مرا ساخته و گداخته کرده است. اصلاً حاضر نیستم یک قدم از خودم عقب نشینی کنم حتی اگر دشمن از خاکم عقب نشینی کرده باشد. به خودم قول دادم هیچ وقت درد و رنج خود و لحظه های انتظار طاقت فرسای خانواده ی بزرگ اسیران دردکشیده را فراموش نکنم اگر فراموش کنیم دچار غفلت میشویم و دوباره هم گزیده میشویم. تاریخ کشورمان مملو از خاطراتی است که یک نسل به فراموشی سپرده و تاوان این فراموشی را نسل دیگری پرداخته است.
رو کردم به خانم کافی و گفتم:« البته درد نشانه ی حیات و زندگانی است»
او ناگهان چیزی یادش آمد؛ به سمت کیفش دوید و از توی آن بسته ای بیرون آورد و به سمت مان آمد و در حالی که میخندید گفت یک خبر خوب آخرین نامه هایتان را که قرار بود صلیب سرخ جهانی برایتان بیاورد با خودم آورده ام. البته خودتان زودتر از جواب نامه هایتان رسیدید. نامه های هر کدام از ما را به دستمان داد من چند نامه داشتم؛ یکی از مادرم یکی از محمد و حمید و یکی از احمد یک نامه هم از نویسنده ی بی نام و نشان داشتم که نوشته بود:
«فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا»
یقین داشته باش که رنج و محنت عنصری متعالی است که در آن حلاوتی بی پایان هست همان طور که بزرگان دین گفته اند« مرارت الدنيا حلاوت الاخره» بزرگی هر آدمی به میزان رنجی است که میبرد و از لابه لای این رنج هاست که گره های زندگی گشوده و دوست داشتن شکوفا میشود و ستاره ی بخت من در این رنج غلتان است تا شاید در چشم شما دیده شود. من در ارادت به شما جاودانه خواهم ماند.
آخرین عبارتش مرا به یاد همان نامه ای انداخت که چهار سال قبل در ضریح شاهچراغ انداخته بودم بی اختیار خنده ام گرفت البته فقط از آن باب که صاحب نامه های بی نام و نشان را پیدا کرده
بودم.
حلیمه پرسید:« به چی میخندی؟»
یواشکی توی گوشش گفتم:« آخرش فهمیدم صاحب نامه های بی نام و نشان همون عموسیده که بچه های یتیم خانه عاشقش بودند.»
#بانوان_بهشتی
🧕@banovanebeheshti
#من_زنده_ام
#معصومه_آباد
#قسمت_دویست_و_بیستم
#قسمت_آخر
به مقصد نزدیک و نزدیکتر میشدیم توی حال خودم بودم که مریم :گفت خانم حالا چی کار میکنی؟ از فرودگاه یه راست بریم برات کلاه گیس بگیریم. اگر خانواده ات پرسیدن چی میگی؟
میگم:« رفته بودم خدمت سربازی دو ساله؛ سرباز خوبی نبودم دو سالم بهم اضافه خورده شد چهار سال.»
نزدیک غروب بود و آسمان رو به تاریکی میرفت.
هواپیما در حال نشستن بود سرم را محکم به پنجره ی هواپیما چسبانده بودم و با ولع تمام بیرون را تماشا می کردم تا شاید نشانه ای از ایران ببینم و مطمئن باشم این بار راه را درست آمده ام و کسی در کمین من ننشسته جز چراغهایی که لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر میشدند هچ چیز پیدا نبود آرام آرام هواپیما در لا به لای این همه نور و چراغانی به زمین نشست. در باز شد. برادران مجروح با کمک مددکاران هلال احمر که زیر بغل آنها را گرفته بودند پیاده میشدند. دقیقاً دیروز در همین ساعت در اردوگاه الانبار بارانی سیل آسا آمده بود تا قفس ما را با خود بشوید و ببرد و ما سرمست از باران در حیاط اردوگاه میچرخیدیم دیشب میترسیدیم که نکند میخواهند ما را به ارتش آمریکا و اسرائیل تحویل بدهند و امروز کجا هستیم!!!
همانقدر که در آغاز اسارت غافلگیر شده بودم که چگونه در خاک میهنم در شهر خودم جلو چشم همه ی برادرانم نیروهای بعثی از زیر لوله های نفت مثل قارچ سر بلند کردند و مرا به اسارت بردند آزادی هم مثل یک فرود اضطراری سخت مرا غافلگیر کرده بود یکباره نیروهای بعثی از دور و برم محو شده بودند. همه جا لبخند شده بود. همه به زبان فارسی حرف میزدند کسی با قنداق تفنگ به شانه هایم نمیکوبید و اگر سرم را می چرخاندم با هیچ ضربه ای سرم را جابه جا نمیکرد همه حرکاتم در اختیار خودم بود سعی میکردم خودم را با لبخند آنها هماهنگ کنم.
حوادث آن قدر به سرعت از کنار ما عبور میکردند که حتی فرصت لحظه ای درنگ و تفکر و باور به ما نمی داد. از پشت پنجره ی هواپیما محو تماشای اسیرانی بودم که از پله های هواپیما پایین میرفتند و دانه های درشت و سفید برف نرم نرمک بر سر آنان فرو میریخت و سر و تنشان را سفیدپوش میکرد ذوق میکردم و با صدای بلند میخندیدم احساس میکردم این دانه های سفید که نرم نرمک میریزند خنده ی خداست که بر سرشان میریزد تا آن زمان هنوز برف ندیده بودم با خودم گفتم خدا هم خوشحال است و از خنده های من خنده اش گرفته و با این دانه های سفید به استقبال ما آمده است. همه رفته بودند. اما من هنوز آزادی را از پشت پنجره تماشا میکردم فاطمه گفت: «بدو بیا پایین یه دفه دیدی پشیمون شدن و دوباره برت گردوندن»
بقچه ام را برداشتم و دنبال خواهرها راه افتادم پایم که به اولین پله ی خروجی هواپیما رسید یادم افتاد امروز دوازدهم بهمن است؛ همان روزی که امام بعد از سالها چشمش به آسمان ایران روشن شد بارش برف شدت گرفته بود. خنده ی خدا هر لحظه به اوج میرسید و بیشتر میشد.
تا آنجا که دستانم قدرت داشت بقچه ام را که حاصل رنج چهارسال از جوانی ام بود به نشانه ی سپاس از خدای مهربانم به سوی آسمانش پرتاب کردم نفسم را در سینه حبس کردم تا رخ به رخ خداوند برسانم و روی ماهش را ببوسم اولین خاطره ام از برف برایم ماندگار شد. اولین جرعه ی هوای آزادی دوای درد ریه های مسلولم شد دلم نیامد بی نصیب از شادی خدا باشم؛ دهانم را به سوی آسمان باز کردم تا شیرین کام شوم چند قدمی از بچه ها عقب افتاده بودم. تعدادی با عصا چرخ و برخی زیر بغلشان را گرفته بودند اما همگی خوشحال بودیم یاد نامه ی سردار بختیاری به رضا خان افتادم که خطاب به او نوشته بود هر عقابی بدون اجازه از بام میهن ما بگذرد باید پرهایش را به تربیت شدگان نسل ما باج دهد.
از اینکه توانسته بودم با رنج چهارساله ی اسارتم یک پرعقاب را بکنم خوشحال بودم با صدای بلند فریاد زدم:« سلام ایران سرافراز من »...
به پایان آمد این دفتر
حکایت همچنان باقیست🌸
#بانوان_بهشتی
🧕@banovanebeheshti
10.02M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📢 #بانوان_بهشتی
🔻قصه ی پزشک اطفالی که مادر ده فرزند بود !
🔻مادری که روزی به عنوان #بانوان_نقش_آفرین معرفی شده بود و امروز به عنوان شهیده ای که همسر شهید و مادر ده شهید است .
شهیده آلاء النجار
🧕@banovanebeheshti