eitaa logo
فاطمه سلام الله علیها بانوی عالمین
56.9هزار دنبال‌کننده
17.6هزار عکس
3هزار ویدیو
622 فایل
تقدیم به مولایمان صاحب الزمان .عج. از طرف تمامی خوبان عالم درجهت تعجیل فرجشان ☀️لینک کانال eitaa.com/banoyealam ☀️پل ارتباطی بامدیریت کانال @Ashnagharib20
مشاهده در ایتا
دانلود
از آنجا که شرح حال اولیاء خدا باعث بیداری از خواب غفلت می شود هر دوشنبه مختصری از زندگینامه یک ولی خدا تقدیم می شود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
شهید محمدرضا شفیعی شهیدی که جنازه اش حتی با اسید هم از بین نرفت
پدر و مادرش اهل قم و محله پامنار بودند. از ابتداي زندگيشان با فقر و تنگدستي شروع كردند. پدرش چرخ تافي داشت و در فصلهاي تابستان بستني فروش و در زمستانها لبو و شلغم فروش بود. چون صداي خوبي هم داشت به او « حسين بلندگو» هم مي‌گفتند.
چون صداي خوبي هم داشت به او « حسين بلندگو» هم مي‌گفتند. مادرش اول زندگي چند تكه طلا داشت. آنها را فروخت و ۱۰۰ متر زمين خريدند و شروع كردند با شوهرش به ساختن. او خشت مي‌گذاشت و همسرش گل مي‌ماليد، خانه را نيمه كاره سرپا كردند و رفتند مشغول زندگي شدند؛ يک زندگي ساده و باصفا و خوب
درآمد مرد خانه فقط خانه را كفايت مي‌كرد. زن خانه شروع كرد به قالي بافتن بالاخره با هزار مشقت يك خشت و گل روي هم گذاشتند تا اينكه خدا « محمدرضا»را به آنها داد و به بركت قدمش وضع زندگيشان كمي بهتر شد و توانستند منزلشان را در همان محل عوض كرده و تبديل به احسن كنند. خانه شان هر جا که بود و هر شکل که داشت باصفا بود، بس که دلهاشان مهربان بود و آدمهاي باخدايي بودند
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
دوران كودكي محمدرضا شيطنت‌هاي كودكانه خاصّ خودش را داشت. همه را با خود مشغول مي‌كرد، در منزل قديمي كه بودند ايوان كوچكي داشتند كه پله‌هاي آن ب‌ه آب انبار منتهي مي‌شد، محمدرضا که مي‌خواست سيم برق را داخل پريز كند، برق او را گرفت و با شدت از بالاي پله‌هاي ايوان به پايين پله‌هاي آب انبار پرت شد. مادرش تنها بود و پايش هم شكسته بود و در اتاق زمين‌گير شده بود وبه هيچ وجه نمي‌توانست از جايش بلند شود.
شروع كرد به يا زهراء و يا حسين گفتن. همسايه‌ها را صدا مي‌زد كه تصادفاً خواهرش وارد خانه شد. با گريه و التماس از او خواست محمدرضا را از پله‌هاي آب انبار بالا بياورد، وقتي بچه را آوردند چهره اش سياه و كبود شده بود و به هيچ وجه حركت و تنفس نداشت
او را بردند به سمت بيمارستان. يك بقال در محله بود به نام سيد عباس. در بين راه خواهرش را با بچه روي دست ديده بود بعد از شنيدن ماجرا بچه را بغل كرده بود. او سيد باطن دار و اهل معرفت و صاحب نفسي بود. سيد عباس انگشتش را در دهان محمدرضا گذاشت و شروع كرد چند سوره از قرآن را خواندن که به يكباره محمدرضا چشمانش را باز كرد و كاملاً حالش عوض شد. سيد گفته بود: نيازي به دكتر نيست، طبيب اصلي او را شفا داده است.