گرمای هوا همه را از پا درآورده بود.
دکتر سرم وصل کرده بود بهش. از اتاق که میرفت بیرون گفت: بهش برسید، خیلی ضعیف شده.
_نمیخورم
+چرا آخه؟
_اینها رو برای چی آوردن اینجا؟
«مریضها را نشان میداد»
+گرمازده شدن خب
_من رو برای چی آوردن؟
+شما هم گرمازده شدید
_پس میبینی که فرقی نداریم!
#شهید_حسین_خرازی
🕊⃟🇮🇷@baradar_shahidam •••❥⊰🥀↯
یک مدت می دیدم می آید و می رود. بچه ها خیلی تحویلش می گرفتند. نمی دانم چرا نپرسیدم این کی هست اصلا. همین طوری خوشم آمده بود ازش.
گفتم برویم یک گپی بزنیم.
با هم رفتیم توی سنگر فرماندهی. رفت چای آورد، چهار زانو نشست کنار من. دستم را گرفت توی دستش، از اصفهان و خانه شان و چایی های مادرش حرف زد.
اصلا به نظرم نمی آمد فرمانده لشکر باشد.
#شهید_حسین_خرازی
🕊⃟🇮🇷@baradar_shahidam •••❥⊰🥀↯
همین طور خمپاره بود که می آمد.
حسین عین خیالش نبود.
همین طور آرام، یکی یکی دست می کشید روی سر و صورتشان، خاک ها را پاک می کرد، حال و احوال می کرد، می رفت سنگر بعد.
آن ها حرص می خوردند حسین انقدر آرام بین سنگرها راه می رود.
#شهید_حسین_خرازی
🕊⃟🇮🇷@baradar_shahidam •••❥⊰🥀↯
عاشق محرم و سینهزنی بود، مخصوصاً که لشکر او به نام مقدس امام حسین (ع) بود، ایام محرم شور و حال دیگری در آن پیدا میشد و گردانها به روش سنتی عزاداری میکردند.
بعضی وقتها که دوستان نزدیک در سنگر جمع میشدند، حسین با بازوی قطع شده دستش سینهزنی میکرد.
حاجحسین تا نامی از سیدالشهدا (ع) میآمد، به پهنای صورت اشک میریخت و از شدت گریه شانههایش میلرزید.
📚جز لبخند چیزی نگفت
#شهید_حسین_خرازی
🕊⃟🇮🇷@baradar_shahidam •••❥⊰🥀↯
تدبیر نظامی،
شجاعت کم نظیر،
نظم و ترتیب در امور؛
همه اش از ویژگی های
یک فرمانده نظامی است
اما ...
وقتی خنده های حاج حسین را در کنار نیروهای لشگر امام حسین می بینی،
وقتی نیمه های شب به محل خواب نیروهایش سر میزد و اگر پتوی کسی
کنار رفته بود با آرامش تمام
آن را بر روی او می کشید؛
شاید تفسیرش این باشد که
حاج حسین قبل از فرماندهی لشگر امام حسین،
فرمانده قلبِ نیروها بود...♡
#شهید_حسین_خرازی
🕊⃟🇮🇷@baradar_shahidam •••❥⊰🥀↯
تدبیر نظامی،
شجاعت کم نظیر،
نظم و ترتیب در امور؛
همه اش از ویژگی های
یک فرمانده نظامی است
اما ...
وقتی خنده های حاج حسین را در کنار نیروهای لشگر امام حسین می بینی،
وقتی نیمه های شب به محل خواب نیروهایش سر میزد و اگر پتوی کسی
کنار رفته بود با آرامش تمام
آن را بر روی او می کشید؛
شاید تفسیرش این باشد که
حاج حسین قبل از فرماندهی لشگر امام حسین،
فرمانده قلبِ نیروها بود...♡
#شهید_حسین_خرازی
🕊⃟🇮🇷@baradar_shahidam •••❥⊰🥀↯
ده ماه بود ازش خبری نداشتیم.
مادرش میگفت: خرازی! پاشو برو ببین چی شد این بچه؟ زندهاس؟ مردهاس؟
میگفتم: کجا برم دنبالش آخه؟ کار و زندگی دارم خانوم. جبهه یه وجب دو وجب نیست. از کجا پیداش کنم؟
🥀رفته بودیم نماز جمعه حاج آقا آخر خطبه ها گفت: حسین خرازی را دعا کنید.
آمدم خانه.به مادرش گفتم.گفت: حسین ما رو میگفت؟
گفتم: چی شده امام جمعه هم میشناسدش؟
نمیدانستیم فرمانده لشکر اصفهان است.
راوی:مادرشهید
#شهید_حسین_خرازی
🕊⃟🇮🇷@baradar_shahidam •••❥⊰🥀↯
همیشه میگفت:
بايد طوری زندگی كنم كه اگر فردا اين پست و مقام را از من گرفتند، وضع زندگی ام با ديروز كه صاحب مقام و عنوان بودم تفاوت نكند...
#شهید_حسین_خرازی
🕊⃟🇮🇷@baradar_shahidam •••❥⊰🥀↯
یاد حاج حسین بخیر
که به رفقایش گفته بود:
من اهمیتی نمیدهم دربارهٔ ما چه میگویند! من میخواهم دلِ ولایت را راضی کنم.
#سرباز_ولایت
#شهید_حسین_خرازی
#فرمانده_لشکر۱۴_امامحسین
🕊⃟🇮🇷@baradar_shahidam •••❥⊰🥀↯
دستش قطع شد ، امّـا...
دست از یاری امامزمانش برنداشت
در #کربلای_چهار
مثل اربابش فرمانده بود
فرماندهٔ قلبها
چهره نورانے اش
جز لبخند چیزی نمیگفت...
#شهید_حسین_خرازی
🕊⃟🇮🇷@baradar_shahidam •••❥⊰🥀↯
✍امروزمان را با درسے
از حاج حسین خرازے
شروع می کنیم ڪہ مے گفت :
سهل انگارے و سستے
در اعمال عبادے تاثیر نامطلوبے در پیروزی ها دارد...
#شهید_حسین_خرازی🌷
🕊⃟🇮🇷@baradar_shahidam •••❥⊰🥀↯
مجروح که شد و دستش که قطع شد
در حالت شهود رفت.
از یک طرف آسمانیان را دید،
از طرفی رفقایش را در زمین.
گفتند: می آیی یا می مانی؟
خواست باز هم به زمینیان کمک کند؛
گفت: زود است،
می مانم.
به هوش آمد
و بعد، با یک دست مصنوعی ادامه داد
و با یک دست طبیعی، کارهای بزرگ کرد...
من دو دست سالم دارم،
اما چقدر در مقایسه با صفای وجود خرازی ها مصنوعی ام...
#شهید_حسین_خرازی
#مرگ_بر_اسرائیل
#جانم_فدای_ایران
🕊⃟🇮🇷@baradar_shahidam •••❥⊰🥀↯