پدر و پسری با هم به جبهه آمده بودند. هر دو، قبل از انقلاب مشروبفروشی داشتند. روزهای اول هیچکس آنها را قبول نداشت. آنها هم هر کاری میخواستند میکردند. سید آنها را به شاهرخ معرفی کرد. بعد از مدتی آنها به رزمندگان شجاعی تبدیل شدند. الگو گرفتن از شاهرخ باعث شد که آنها اهل نماز و ... شوند.
#شهید_شاهرخ_ضرغام
🕊⃟🇮🇷@baradar_shahidam •••❥⊰🥀↯
شهـدابهترین میزباناناند
پذیرای همه ی رنگها هستند !
اما آن را😍
که دل ، زلالتر
نگاه شهدا هم بیشــتر!!
#شهید_شاهرخ_ضرغام
#شهید_عبدالمهدی_مغفوری
🕊⃟🇮🇷@baradar_shahidam •••❥⊰🥀↯
#سبک_زندگی_شهدا
🔘 فراموش نمیکنم یکبار زمستون
خیلی سردی بود و در حال برگشت
به سمت خونه بودیم.
پیرمردی مشغول گدایی بود و از سرما میلرزید. تا دیدش فورا کاپشن گرون قیمتشو درآورد
و به اون پیرمرد داد !
بعدم یه دسته اسکناس بهش داد!
پیرمرد که از خوشحالی نمیدونست چی بگه ، مرتب میگفت:
☑️ جوون خدا عاقبتت رو بخیر کنه.
آخرم عاقبت بخیرشد
#شهید_شاهرخ_ضرغام
الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
🕊⃟🇮🇷@baradar_shahidam •••❥⊰🥀↯
11.67M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌷شهــادت !
یعنے؛
زنــدگے ڪـن، امـا فقط براے خدا...
اگـــرشهـــادت میخواهید
زنــدگے ڪنـید، "فقط براے خدا."
#شهید_شاهرخ_ضرغام
#یازهرا_سلام_الله_علیها
🕊⃟🇮🇷@baradar_shahidam •••❥⊰🥀↯
لبخند شهدا :😊
#کله_پاچه :
بهش گفتم اخه آقا شاهرخ تو این آبادان محاصره شده غذا درست پیدا نمیشه چه برسه کله پاچه!
اما او اصرار داشت.
بلاخره با کمک یکی از آشپز ها کله پاچه فراهم شد.
قابلمه کله پاچرو بردم مقر شاهرخ.
فکر کردم قصد خوشگزرانی دارد اما شاهرخ رفت سراغ چهار اسیری که صبح همان روز گرفته بودند.
مترجم آورد و ترجمه میکرد :
خبر دارید دیروز فرمانده یکی از گروهان های شما اسیر شد؟
اسرای عراقی با علامت سر تایید کردند
ادامه داد : شما متجاوزید ما هر اسیری را بگیریم می کشیم و میخوریم
مترجم تعجب کرد اما سریع ترجمه کرد
چهار اسیر ترسیدند و گریه میکردند.
من و چند نفر دیگر از دور نگاه میکردیم و میخندیدیم!!
شاهرخ بلافاصله به سمت قابلمه رفت و زبانِ کله را درآورد جلوی اسرا آمد و گفت: فکر می کنید شوخی میکنم؟!
این چیه؟!
جلوی صورت هر چهار نفرشان گرفت.
سربازان عراقی بیشتر ترسیدند و مرتب ناله میکردند
شاهرخ ادامه داد: این زبان فرمانده شماست!!زبان، میفهمید؛زبان!!
زبان خودش هم بیرون آورد و نشانشان داد.
بدون مقدمه گفت شما باید این زبان را بخورید!
من و بچه ها دیگه مرده بودیم از خنده ، برای همین رفتیم پشت سنگر
شاهرخ میخواست به زور زبان را به خوردشان بدهد.
وقتی حسابی ترسیدند خودش آن را خورد! و رفت سراغ چشم و کله آنها حسابی ترسیده بودند.
ساعتی بعد در کمال تعجب هر چهار اسیر را آزاد کرد!!
البته یک افسر بعثی را بیشتر اذیت کرد.
بعد هم بقیه کله پاچه را داغ کردند و با رفقا تا آخرش خوردند.
وقتی از او علت کارش را پرسیدم
لبخندی زدو گفت:
ما باید ترسی تو دل نیروهای دشمن می انداختیم اونها نباید جرات حمله پیدا کنند
مطمئن باش قضیه کله پاچه سریعتر بین نیروهای دشمن پخش میشود.
#شهید_شاهرخ_ضرغام
نقل از: اقای کاظمی
📚کتاب شاهرخ(حر انقلاب اسلامی)
🕊⃟🇮🇷@baradar_shahidam •••❥⊰🥀↯
#برشی_از_خاطرات 📜
سه روز تا شروع عملیات مانده بود. شب جمعه برای دعای کمیل به مقر نیروها در هتل آمدیم. رفتار او خیلی عجیب شده. وقتی سید دعای کمیل را می خواند شاهرخ از شدت گریه شانه هایش می لرزید ! با دیدن هت ناخوداگاه گریه ام گرفت. سرش پائین و دستانش به سمت آسمان بود. مرتب هی گفت: الهی العفو. صبح فردا، یکی از خبرنگاران تلویزیون به میان نیروها آمد و با همه بچه ها مصاحبه کرد. خبرنگار از او پرسید: چه آرزوئی داری؟ گفت: پیروزی نهایی برای رزمندگان اسلام و شهادت برای خودم
#شهید_شاهرخ_ضرغام
🕊⃟🇮🇷@baradar_shahidam •••❥⊰🥀↯
شاهرخ از دوران کودکی علاقه ی شدیدی به امام حسین (ع) داشت. این محبت قلبی را از مادرش به یادگار داشت. راه اندازی هیئت با کمک دوستان ورزشکار، عزاداری و گریه برای سالار شهیدان در سطح محل، آن هم قبل از انقلاب از برنامه های محرم او بود.
#شهید_شاهرخ_ضرغام
🕊⃟🇮🇷@baradar_shahidam •••❥⊰🥀↯