eitaa logo
بـــاران‌عــــ❤ـشــق
32.2هزار دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
298 ویدیو
182 فایل
﷽ وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ. کپی حرام پیگرد قانونی و الهی دارد. تبلیغات 👇 @gostarde_nn
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از تبلیغات
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎯 درمان بیخوابی به روش TTS بیخوابی باعث پیری زودرس؛بیماریهای قلبی؛اختلالات عصبی؛پرخاشگری و فشارخون می‌شود 😓 اگر حتی با قرص خواب هم خوابتون نمی‌بره دیگه نگران نباشید 🥰 طی ۸ روز به وسیله برچسب های گیاهی دارویی ؛ اختلال خواب رو برای همیشه برطرف کنید و خواب راحت شبانه رو تجربه کنید ! 🔵این دارو ساخت کشور ترکیه بوده و هزاران نفر با این روش درمان شده اند. برای شروع دوره درمان کافیه همین الان فرم زیر را تکمیل کنید 👇 یا کلمه »خواب« را به 30005894 پیامک کنید 😋 https://gatepay.landin.ir/mel
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌸وصال حیدر و یارش مبارک 💝وصال یاس و دلدارش مبارک 🌸از الطاف و عنایات الهی 💝رسیده حق به حقدارش مبارک 🌸فرا رسیدن سالروز 💝پیوند مبارک 🌸حضرت علی(ع) 💝و حضرت فاطمه(س) بر شمـا خوبان مبـارک 💐 سلام الله علیها @nafiis_accessory
هدایت شده از تبلیغات
7.08M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
درمان قطعی ریزش مو طی هشت روز کشف شرکت دانش بنیان ایرانی در آنتن زنده شبکه ســـه ســیــمــا!!😳😳 ویدیو داخل لینک را حتما مشاهده کنید تا با تاثیرات عجیب این روش درمانی آشنا شوید 👨‍⚕👨🏻✨🩺 بـیـش از ۳۰هـــزار خـانم و آقـا از این روش معجزه‌_آسا نتیجـه گرفتن 😍 روی لینک زیر کلیک کنید😃👇 https://www.20landing.com/55/1414 https://www.20landing.com/55/1414 با تخفیف ۵۰ درصد به مدت محدود 🤑
✨جلوه خورشید و روی ماه و اختر دیدنی است رقص نور کهکشان ها بار دیگر دیدنی است ✨در میان آسمان رنگین کمانی بسته عشق جلوه نورانی خورشید انور دیدنی است ✨در کنار حوض کوثر گفت جبریل امین ازداوج کوثر و ساقی کوثر دیدنی است 🌷حلول ماه و فرارسیدن سالروز بر همه عاشقان مبارکباد.❤️ عج
زیبا همه میگفتن تو که انقد خوشگلی چرا صورتت انقد جوش داره!همه دکتری رفتم و میلیونی هم پول خرج کردم اما نتیجه نداد.خدا خیرش بده دوستم واسم این کانالو فرستاد که با ترفند هاش حالاپوستم صاف و بدون جوش شده فقط گفت برای کسی ارسال نکن چون تعدادشان محدوده من یواشکی ارسال کردم🥺😓 💞👩🏻‍🦱:👇🏻 http://eitaa.com/joinchat/2148794399Cbcad438a26 یواشکی ارسال کردم تا دوستم نیومده پاک کنه سریع عضو شو😍👆
هدایت شده از تبلیغات
دخترم سرش شپش گرفته بود واسه بار دوم با فاصله یک ماه دفعه قبل دکتر شامپو داد دوبار زدم اما تاثیری نداشت واقعا خسته شدم زندگیمو شستم بی فایده بود مشکل خیلی بزرگی افتاده بود تو زندگیم تا اینکه اینجا رو پیدا کردم همشو مدیون این کانالم ❌👇 http://eitaa.com/joinchat/2148794399Cbcad438a26 👆بویِ بد و حال به هم زن عرق زیر بغلمو یه روزه از بین بردم😭😍
رمان سوگلی ارباب⸽⸽🧿💙 ───• · · · ⌞🦋⌝ · · · •─── حالم بد بود. بغض داشتم. قلبم برای اون نامردِ لعنتی تنگ بود. ولی بی طاقت داد زدم: -اسم منو صدا نزن لعنتی... اینجوری نگو توکا این بار شدیدتر از دفعه ی قبل! دلم می خواست بزنم زیر گریه. نه می تونستم کنار گرشا باشم نه از دستش بدم. خواستن و نخواستن داشت جونم رو می گرفت. گرشا به سمتم اومد و بازوم رو گرفت: -آروم باش توکا، بخدا ... -حرف نزن گرشا قلبم درد میکنه -آرامشت بهم ریخته کمک کرد که روی مبل بشینم و جلوی پام زانو زد: -به ولای علی به جون عزیزی که می پرستی راستشو می گم توکا -کدوم عزیز؟ منظورش خودش بود دیگه؟! فعلا که این مردیکه ی احمقِ زورگویِ قلدر رو می پرستیدم. تمام بهشت کوچیکم توی قلبش جا شده بود: -خدا لعنتت کنه -اگه بمیرم راضی میشی؟ صدای سیلی محکمی که توی گوشش زدم برق از سرش پروند. با گریه داد زدم: -خفه شو گرشا، خفه شو ───• · · · ⌞🦋⌝ · · · •──
رمان سوگلی ارباب⸽⸽🧿💙 ───• · · · ⌞🦋⌝ · · · •─── گرشا فقط لبخند زد،انگار اون سیلی از هزار تا ناز و نوازش بیشتر بهش چسبیده بود: -چرا با خودت می جنگی دختر؟ -چون تو لعنتی داری عذابم میدی! من دیگه تحمل ندارم سه سال و نیمه زندگیم شده جهنم هزار جور بدبختی کشیدم تنهایی پدرم و در آورد دوری روشنا داشت دیوونه م می‌کرد حالا هم که برگشتی بیشتر داری اذیتم میکنی -میگی چکار کنیم؟ چی بگم که حرفم و باور کنی؟ -هیچکاری نکن،خب؟ فقط بذار از هم دور باشیم دیگه همدیگه رو نبینیم منم قول میدم وقتی برای دیدن روشنا میام هماهنگ کنم که مشکلی پیش نیاد گرشا پوزخند زد: -پس رایان چی؟ قرار نیست هیچ وقت بفهمه من پدرشم؟ دقت کردی تو هم مثل من شدی بچه مو ازم گرفتی؟ فرق تو با من چیه؟ -انتظار داشتی بهت بگم که اونم بیای ازم بگیری؟ من فقط رایان و داشتم -اینا بهونه ست تو هم بچه مو ازم گرفتی من سه سال روشنا رو با فیلمای تو بزرگ کردم ولی رایان منو میبینه می‌ترسه حتی یه بارم بغلش نکردم نبوسیدمش تو حتی هویت پدرش و ازش گرفتی چرا باید اسم کیارش روی بچه ی من باشه عصبی بودم و هر لحظه بیشتر غم و غصه م بیشتر میشد.داشتم بال بال میزدم بغلش کنم ولی نمیشد. نمیتونستم. حرفاش حقیقت محض بود و این بیشتر عذابم میداد. راست می‌گفت، رایان اصلا پدرش رو نمیشناخت. وقتی به اون چیزا فکر میکردم بیشتر حالم گرفته می‌شد. برای همین باید میرفتم. باید فرار میکردم. برای همین از جام بلند شدم و گفتم: -به همون دلیل که یه زن دیگه روشنا رو بزرگ کرده تو سه سال نذاشتی به خودت بد بگذره ولی من فقط از کیارش استفاده کردم که گرگا رو از خودم دور نگه دارم ───• · · · ⌞🦋⌝ · · · •──
رمان سوگلی ارباب⸽⸽🧿💙 ───• · · · ⌞🦋⌝ · · · •─── گرشا فقط لبخند زد،انگار اون سیلی از هزار تا ناز و نوازش بیشتر بهش چسبیده بود: -چرا با خودت می جنگی دختر؟ -چون تو لعنتی داری عذابم میدی! من دیگه تحمل ندارم سه سال و نیمه زندگیم شده جهنم هزار جور بدبختی کشیدم تنهایی پدرم و در آورد دوری روشنا داشت دیوونه م می‌کرد حالا هم که برگشتی بیشتر داری اذیتم میکنی -میگی چکار کنیم؟ چی بگم که حرفم و باور کنی؟ -هیچکاری نکن،خب؟ فقط بذار از هم دور باشیم دیگه همدیگه رو نبینیم منم قول میدم وقتی برای دیدن روشنا میام هماهنگ کنم که مشکلی پیش نیاد گرشا پوزخند زد: -پس رایان چی؟ قرار نیست هیچ وقت بفهمه من پدرشم؟ دقت کردی تو هم مثل من شدی بچه مو ازم گرفتی؟ فرق تو با من چیه؟ -انتظار داشتی بهت بگم که اونم بیای ازم بگیری؟ من فقط رایان و داشتم -اینا بهونه ست تو هم بچه مو ازم گرفتی من سه سال روشنا رو با فیلمای تو بزرگ کردم ولی رایان منو میبینه می‌ترسه حتی یه بارم بغلش نکردم نبوسیدمش تو حتی هویت پدرش و ازش گرفتی چرا باید اسم کیارش روی بچه ی من باشه عصبی بودم و هر لحظه بیشتر غم و غصه م بیشتر میشد.داشتم بال بال میزدم بغلش کنم ولی نمیشد. نمیتونستم. حرفاش حقیقت محض بود و این بیشتر عذابم میداد. راست می‌گفت، رایان اصلا پدرش رو نمیشناخت. وقتی به اون چیزا فکر میکردم بیشتر حالم گرفته می‌شد. برای همین باید میرفتم. باید فرار میکردم. برای همین از جام بلند شدم و گفتم: -به همون دلیل که یه زن دیگه روشنا رو بزرگ کرده تو سه سال نذاشتی به خودت بد بگذره ولی من فقط از کیارش استفاده کردم که گرگا رو از خودم دور نگه دارم ───• · · · ⌞🦋⌝ · · · •──
.: https://eitaa.com/joinchat/1292763252Cf30b066682 پارت جدید و خوندی؟؟ 😳🔥🔥
رمان سوگلی ارباب ⸽⸽🧿💙 ───• · · · ⌞🦋⌝ · · · •─── هیچ وقت عصبانیت توکا رو ندیده بودم. هیچ وقت ولوم صداش از یه حدی بالاتر نمیرفت. دلم میخواست محکم بغلش کنم اما میترسیدم بیشتر آرامشش رو بهم بزنم. هر دفعه که همدیگه رو میدیدیم بیشتر از دست هم دلخور میشدیم. انگار قرار نبود رابطه مون دیگه مثل قبل بشه. شایدم من زیادی خوشبین بودم. از جام بلند شدم و داد زدم: -تو که خودت بدتر از منی تو هم داری قضاوت میکنی لعنتی من سه سال مثل خواجه ها زندگی کردم میدونستم خیانت کردی ولی حتی نتونستم با یه زن باشم آره فریال خیلیم تلاش کردم با اون تو رو فراموش کنم اما نشد حالا میگی بهم خیانتکار؟ در حالیکه خیلی راحت میتونستم با هر زنی رابطه داشته باشم اما فکر توئه لعنتی یه لحظه هم نذاشت دست از پا خطا کنم دستم رو تکون دادم و اینبار آروم تر گفتم: -میبینی؟ خودتم تو شرایط من باشی همینکار میکنی تو هم بهم تهمت زدی و بچه م ازم گرفتی فقط مونده یه دست شکستن که اونم نوکرتم هر جور میخوای انتقام بگیر شاید دلت خنک بشه شاید آروم بگیری وقتی مساوی شدیم بعد بیا بشین حرف بزنیم توکا از جاش بلند شد و اونم با حرص و عصبانیت داد زد: -نه ،بازم مساوی نمیشیم تو از روشنا آزمایش DNA گرفتی هر چی بابات بهم داده بود و هم پس گرفتی منو بی پول ول کردی وسط خیابون آقای گرشا خان پس واسه من ادای آدمای مظلوم و رنج کشیده رو در نیار چون بهت نمیاد ───• · · · ⌞🦋⌝ · · · •──
رمان سوگلی ارباب ⸽⸽🧿💙 ───• · · · ⌞🦋⌝ · · · •─── وسایلم رو که جمع کردم روشنا رو به فریال سپردم و گفتم: -من تا آخر هفته برمیگردم توکا بعد از ظهر میاد پیشش تو میتونی بری مرخصی به محض اینکه برگشتم بهت اطلاع میدم فریال ازم چشم دزدید و گفت: -اقا اگه اجازه بدید من دیگه نیام توکا خانوم میتونن تنهایی بچه ها رو نگه دارن میدونستم مشکلش چیه، بهش حق میدادم. از طرفی هم نمیخواستم توکا بیشتر حساس بشه اما اگه برمیگشت خونه نگهداشتن روشنا برام سخت میشد. ساکم رو برداشتم و گفتم: -بذار وقتی برگشتم حرف می‌زنیم اگه توکا برنگرده واقعا برای بزرگ کردن روشنا به کمکت نیاز دارم و بعد بدون اینکه اجازه بدم حرفی بزنه از اتاق بیرون زدم. اوضاع مون وخیم بود و تمنا آب شده و رفته بود توی زمین. سعید داشت تمام تلاشش رو می‌کرد تا پیداش کنه،اما اگه اثری ازش پیدا نمی‌کردیم توکا باور نمیکرد و دیگه امیدی نداشتم. کاش همون شب میاوردمش خونه و همه چیز معلوم میشد. اگه بادیگاردای احمق خاله لیلا میذاشتن هیچوقت این اتفاق نمی‌افتاد. اونقدر عصبی و درگیر بودم که فقط دلم میخواست با چند تا مشت محکم توی صورت یه نفر آروم بگیرم. دلم میخواست یکی رو اونقدر بزنم تا صدای شکستن استخوان هاش رو بشنوم. وقتی به فرودگاه رسیدم آریا هم اونجا بود. دود سیگارش رو بیرون فرستاد و گفت: -چطوری پدر نمونه باز که دیر کردی... نکنه توکا حالت و گرفته؟ -اریا،خفه شو اینقدر عصبیم که بهم میبافتمتا ───• · · · ⌞🦋⌝ · · · •──