مداحی آنلاین - زمان با کسی که دوستش داری زود میگذره - حسین طاهری(1).mp3
5.44M
زمان با کسی که دوستش داری زود میگذره
همیشه محرم ها انگاری زود میگذره
مثل یه چشم به هم زدن تو کربلا قدم زدن زود میگذره
مثل غروب اربعین روزهای خوب اربعین زود میگذره
#ربیع_الاول
#شب_جمعه🌙
@hamshahry
هدایت شده از تبلیغات همشهری
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💥خداحافظی با بوتاکس برای همیشه🤩
✅روش دائمی و مقرون به صرفه برای برطرف کردن چین و چروک و افتادگی پوست💁🏻♀️
✅مورد تایید متخصصین وزارت بهداشت🤗
💭برای خرید و دریافت مشاوره رایگان روی لینک کلیک کنید 👇
https://www.20landing.com/68/1523
https://www.20landing.com/68/1523
با تخفیف ۵۰ درصد به مدت محدود 🤑
هدایت شده از تبلیغات
8.48M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
درمان قطعی ریزش مو طی هشت روز
کشف شرکت دانش بنیان ایرانی در آنتن زنده شبکه ســـه ســیــمــا!!😳😳
ویدیو داخل لینک را حتما مشاهده کنید تا با تاثیرات عجیب این روش درمانی آشنا شوید 👨⚕👨🏻✨🩺
بـیـش از ۳۰هـــزار خـانم و آقـا از این روش معجزه_آسا نتیجـه گرفتن 😍
روی لینک زیر کلیک کنید😃👇
https://www.20landing.com/173/1522
https://www.20landing.com/173/1522
با تخفیف ۵۰ درصد به مدت محدود 🤑
هدایت شده از ابر گسترده🌱
چهلم خواهرم بود و بچه ی نوزادش تو بغل من آروم خواب خواب بود و توی این چهل روز دخترش فقط تو بغل من آروم میگرفت!
انگار من بوی مادرشو میدادم و با این تفکر با بغض محکم به تنم چسبوندمش و نگاهمو دادم به مامانم که سمت شوهر خواهرم رفته بود:
-پاشو پسرم لباش مشکی درار
افراسیاب با اخم به زمین نگاه میکرد و پدرم که لباسش رو سفید کرده بودن دیگه هم گفت:
-آره پسر جان لباس سفید بپوش دیگه دخترم توام شال سفید بنداز سرت دیگه عزاداری بسه
با بغض سر تکون دادم و خواهر بزرگترم سر هیچ و پوچ چه رفت! تو فکر بودم که افراسیاب شوهر خواهرم به یک باره گفت:
_آقا جون اگه اجازه بدید جلوی روی شما فامیلتون من اول یه کلامی بگم بعد اکه صلاح بود لباسمو عوض کنم
_جونم بگو پسر
افراسیاب نیم نگاهی به من کرد و من کنجکاو بودم که به یک باره حرفش باعث شد تنم یخ کنه:
_یه بار اومدم در خونتو زدم بهم نه نگفتی این سریم میخوام دوباره همین الان که تو خونت نشستم دختر کوچیکتو خاستگاری کنم
خونه سکوت شد، همه تو بهت رفتن!
افراسیاب پسر پولداری بود که تو دانشگاه عاشق خواهرم شد و زیاد با ما رفتو امد نداشت و منم شاید ماهی یه بار میدیدمش و حالا چی گفت؟
ادامه داد:
-چهل روز دختر کوچیکتو میاد خونم میره از بوم مراقبت میکنه بچه ی من تو بغل کسی جز اون آروم نمیگیره من خودم از وقتی زنم رفته تو خونم اگه تنها باشم روانی هفت عالمم پس فکر نکنید خاک زنم خشک نشده میخوام جسارت کنم
جلو کل فامیل گفت من چهل روز خونشم؟ پچپچا شروع شد و از عمد این حرف و زد چون بابای من ابرو براش مهم بود و از طرفی نیواد هم دوست داشت.
با این حال اخم کرد:
-چهل روز پیش بچه ی خواهرش بوده که خواب آروم داشته باشه این چه حرفیه
افراسیاب کم نیاورد:
-آقا جون ناروین شبیه خواهرش بچه ی منو دوست داره به خدا این بهترین راه منم قول میدم خم به ابروش نیارم یه بار دیگه بزار دامادت شم
تا خواستم چیزی بگم، بگم نه من نمیخوام مامانم محکم زد تو پهلوم: -هیچی نگو
خانوادم از خداشون بود من ده تا محله برم بالاتر و این بار پدرم سری به تایید تکون داد و این یعنی خودمم بکشم دیگه عروس شده بودم.
عروس شوهر خواهرم!
*
با لباس عروس در حال خوابوندن بچه بودم که مادرم بچرو ازم گرفت:
_من امشب ازش نگه داری میکنم دخترم
_وی نه مامان میدونی بهونه میاره منو میخواد بدش من یعنی چی؟
مامانم اخم کرد:_چی میگی؟ الان ما بریم باید بری تو خونه دختر عه! یه شب ببرمش پیش خودم چیزی نمیشه حواسم بهش هست عه
با شنیدن اسم خونه یخ بستم، لال شدم و بالاخره همه ی زنا از خونه بیرون رفتن و عروسی من به پایان رسید.
حالا من تو خونه ی خواهرم بودم نه به عنوان مهمون به عنوان صاحب خونه خانم خونه!
افراسیاب که دید من هنوز روی مبل نشستم سمت اتاق خواب رفت: -نمیای؟
بدنم لرز داشت:_مم... من نمیتونم تورو تورو به چشم...
بغضم ترکید، فقط نگاهم میکرد و لب زد:
_باید عادت کنی هوم؟! دیگه الان زنمی پاشو من میرم دوش بگیرم کاریت ندارم پاشو
با پایان حرفش رفت و من کمی آروم تر شدم، لباسامو کندم و روی تخت دو نفره رو دور ترین نقطه خوابیدم که از حموم اومد.
کنارم دراز کشید و هنوز حوله تنش بود و من چشمام رو بستم که لب زد:
_خواهرتم میترسید و خودشو مثل تو زد بخواب دقیقا عین اونی
تو خودم جمع شدم و با ناراحتی لب زدم:
_فرق بزرگی داریم، تو اونو دوست داشتی ولی منو فقط برای راحتی زندگیت گرفتی
سکوت شد و به یک باره در گوشم زمزمه کرد:
_میتونی عاشقم کنی؟ نمیتونی؟ تو اون چهل روزی من پیشم موندی خوب دلبری کردی که هیچی نگفتم، من فقط تو اون چهل روز خواستم حالش خوب بشه زودتر
ساکت موندم که در گوشم زمزمه کرد:
_توام اگه دوست نداشتی قبول نمیکردی کنارم بشینی سر سفره ی عقد
حالا شاید موقعیتمو خواستی هیچی نگفتی...
https://eitaa.com/joinchat/3821404837Cf14fc61570
هدایت شده از ابر گسترده🌱
باز بغض کردم: -بابامو میشناسی چرت نگو
-پس حالا که تا اینجا اومدی بزار تا تهش بریم شاید تهش خوب شد
چند لحظه ایستاد اما با لبخندی گفت:
-من هیولا نیستم
ناخواسته با بغض لب زدم:
-میخوای گولم بزنی...
با این حرفم لبخندی زد، اشکای صورتمو پاککرد: _آبجیت لوس بود تو لوس نیستی
و... ادامش👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3821404837Cf14fc61570
5.37M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گره زدند زائران نگاه مضطرانه را
به صحنها، رواقها، میان التماس خود
#امام_رضا
--->@khodam_hosean<---
هدایت شده از تبلیغات
کاهش وزن ۲۵ کیلویی در۶۰روز😳
۱۰۰درصدتضمینی💯
#بدون بازگشت ،بدون عوارض،بدون رژیم های سخت✅
دیگه بخاطراضافه وزنت خجالت نکش 😔
چاقی لاغری پوست مو انواع حجم دهنده ها 👌👌
با هر توان مالی میتونی خرید کنی😱😱😱
اگه میخوای بدونی چطور توی ۱۰روزلاغربشی بزن رولینک😎👇👇
https://eitaa.com/joinchat/1954087028Ce0696b8a6a
بدو که جا نمونی 💃💃💃💃💃
رمان سوگلی ارباب ⸽⸽🧿💙
───• · · · ⌞🦋⌝ · · · •───
#پارت_
بدترین قسمت دانشجویی اونجا بود که استاد بداخلاق و گنداخلاقم همسایه ی دیوار به دیوارمون بود و من از توی بالکن خونه مون میتونستم ببینمش.
یا هر روز که میرفتم دانشگاه و برمیگشتم جلوی در زیارت شون میکردم.
اونم کاملا بهم بیتوجه بود،انگار منو نمیدید.
حدودا دو ماه از شروع سال گذشته بود و من کم کم روال همه چیز دستم اومده بود.
با صدای استاد فروزان خودکارم رو از توی مقنعه م بیرون کشیدم و سر فصل رو نوشتم.
استاد جلوی تخته وایساد و گفت:
-خب بچه ها این مبحث یه نکته ی انحرافی داره
اگه کسی تونست بفهمه جایزه داره
امیر حسین با لودگی گفت:
-استاد،مثلا ناهار میبریش بیرون؟
-شما اگه متوجه شدی من یه ماه هر روز ناهار مهمونت میکنم
بچه ها که خندیدن نیما گفت:
-آخه پلشت،تو به اصلا قیافه ت میخوره سر فصل و فهمیده باشی که میخوای نکته انحرافی بگی؟
به گروه خونت نمیخوره دا
در حالیکه بچه ها داشتن بحث میکردن و میخندیدن من حواسم به استاد بود که یه کلمه رو نوشت و سریع پاک کرد.
همین کافی بود تا موضوع رو بگیرم.
عینکم و روی چشمم گذاشتم و شروع کردم به نوشتن.
استاد هنوز کارش تموم نشده بود که دستم و بلند کردم و گفتم:
-اجازه استاد؟
استاد با همون اخمای همیشه درهم به طرفم چرخید و سوالی بهم نگاه کرد.
جوری نگاه میکرد که نفسم بالا نمیومد،یجورایی ازش میترسیدم.
با اینحال خودم و جمع و جور کردم و گفتم:
-استاد من فهمیدم ، شما...
دستش رو به علامت سکوت بالا آورد و رو به کلاس گفت:
-کس دیگه ای فهمیده؟
همه سکوت کردن و استاد همون طورکه با تاسف سری تکون داد گفت:
-بیا پای تخته
───• · · · ⌞🦋⌝ · · · •──
رمان سوگلی ارباب ⸽⸽🧿💙
───• · · · ⌞🦋⌝ · · · •───
#پارت_
مثل همیشه یه وری روی میز نشست و بعد از اینکه ماژیک رو ازش گرفتم شروع کردم به نوشتن.
توی اون چند وقت برخورد آنچنانی باهاش نداشتم.
چون هنوز از خرابکاری اولین روز شرمنده بودم اما حالا میخواستم خودم و ثابت کنم.
میخواستم بفهمه من اون دختر سر به هوا و خنگی که فکر میکنه نیستم.
شروع به نوشتن که کردم همه میگفتن که نمیتونم.
از نگاه استاد هم چیزی خونده نمیشد.وقتی پشت سرم وایساد یه لحظه ترسیدم.
هل کرده بودم و دیگه مطمئن نبودم که راه حلم درسته ،ولی با اینکه دستم میلرزید به کارم ادامه دادم.
نمیدونم چرا ازم دور نمیشد، اون همه نزدیکی تمرکزم رو میگرفت.
با اینحال سعی کردم کارم رو درست انجام بدم.
بالاخره آخرین فرمول رو هم نوشتم اما قبل از اینکه به طرفش برگردم گفت:
-خب،انگار یه نفر بالاخره از مغزش استفاده کرد
وای صداش... لعنتی... صداش!
نفسی گرفتم و با مکث به سمتش برگشتم و تازه دیدمش.
از پایین به اون اخمای پر رنگ زل زدم و حس کردم خوشتیپ ترین مرد روی زمین و دیدم.
از بالا نگاهش یکم حریصانه، کمی پرمعنا، و با اون لبخند کج مستقیم به من بود.
بزاق دهنم رو به سختی قورت دادم اما حرف نمیتونستم بزنم تا بالاخره خودش گفت:
-جایزه ت سر جاشه
ولی یه فرمول دیگه مینویسم بتونی درست حل کنی یه جایزه ی ویژه داری
قلبم داشت گرومپ گرومپ توی سینه م میکوبید و آرزو میکردم کاش میگفت جایزه ت اینه که بری بشینی.
ولی فرمول بعدی رو نوشت و به تخته اشاره کرد:
-فقط پنج دقیقه وقت داری
───• · · · ⌞🦋⌝ · · · •──
هدایت شده از تبلیغات
11.94M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👋سلام من یک زنبوردارم
یک بانوی ایرانی در کنار همسرم
بهترین عسلهای طبیعی و تو سبلان تولید میکنم
🐝عسلی که اینقدر کیفیت داره حتی دیابتم داشته باشی با خیال راحت بخور🐝
✅ ارسال با پست 📦🚚 به همه ایران دارم
خدا رو شکر مشتریام همه راضی هستن😍
یک بار از عسلای من بخری تازه عطر و طعم عسل طبیعی و میفهمی عسل طبیعی که میگن یعنی چی
(خودبافت، با موم، بدون موم، ژل رویال اعلاء، گرده گل و بره موم)
✅عطر و طعمش فوق العاده ✅
#بزرگترین و پر #رضایت_ترین کانال عسل ایتا🍯🐝👇👇👇😍
https://eitaa.com/joinchat/1273299158Cd8c3433f34
رمان سوگلی ارباب⸽⸽🧿💙
───• · · · ⌞🦋⌝ · · · •───
#پارت_
اینکه زمان تعیین کرده بود ترسم و بیشتر میکرد.
فرمول سخت به نظر میرسید و زمان کمی داشتم.
وقتی شروع کردم به نوشتن مطمئن نبودم.
خیلی زود فهمیدم اشتباهه و سریع پاک کردم اما زمان زیادی رو از دست داده بودم.
بدجوری تمرکزم و از دست داده بودم و داشت اشکم در میومد .
حتی دستام میلرزید که حرف مامان و یادم اومد که میگفت:
-هر جا به مشکل خوردی اول به نفس عمیق بکش
بعد لبخند بزن و از اول شروع کن
هیچ مشکلی توی دنیا وجود نداره که تو نتونی انجامش بدی چون دختر خودمی
مامان خدای اعتماد به نفس بود.
به منم یاد داده بود قوی باشم برای همین سریع شروع کردم به نوشتن.
نگاه خیره ی استاد منو هل میکرد اما سعی کردم بهش بی توجه باشم .
یه وری نشستنش روی میز خیلی جذاب و مردونه بود.
هنوز یکم از جواب فرمول مونده بود که به ساعتش نگاه کرد و دستش و روی ران پاش کوبید:
-کافیه،وقتت تمومه
اون همه زحمت کشیده بودم اما کامل نشده بود.
خیلی تحت فشار بودم و دلم میخواست همونجا بزنم زیر گریه.
مخصوصا وقتی که دوباره پشت سرم وایساد.
خیلی بهم نزدیک بود و همین ضربان قلبم رو بالا میبرد.
قدش خیلی بلند بود و من در مقابلش خیلی کوچیک به نظر میرسیدم.
چند ثانیه طول کشید تا گفت:
-وقتی اولش راه و اشتباه رفتی داشتم ازت ناامید میشدم
ولی خیلی زود فهمیدی
نفسم رو بیرون فرستادم و گفتم:
-ولی تموم نشد که
ماژیک رو از دستم گرفت و چند تا عدد باقی مونده رو که نوشت گفت:
-حالا نوبت میرسه به جایزه
───• · · · ⌞🦋⌝ · · · •──
هدایت شده از تبلیغات
6.85M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
درمان قطعی سفیدی مو توسط شرکت فناور درمان🇮🇷
تنها با یک دوره مصرف متوجه بازگشت موهایتان به رنگ اصلی خواهید شد. 😍🤩
بـیـش از ۳۰هـــزار خـانم و آقـا
از این روش معجزه_آسا نتیجـه گرفتن 🪄
روی لینک زیر کلیک کنید 😃👇
https://www.20landing.com/141/1551
https://www.20landing.com/141/1551
با تخفیف ۵۰ درصد به مدت محدود 🤑