هدایت شده از تبلیغات گسترده اورجینال
#رمان_خماار_نگااهت👀
اصلاا #معلوم هست شماا چی میگیید
#عصبی رفتم سمتش #ترسیده یه قدم عقب رفت من که میدونم چی میگم دِ #لعنتیی فقط،بخاطر #بچمم دیدی که این مدت چجوری #بهت عادت کرده.
_من من..اصلااا فقط برای #پرستاری اینجا اومدم اون چون به #پولش احتیاج داشتم همین..!
_ دِ منم دارم بهت میگم هرچقدر پول میخوای برای #کارری که گفتیی بهت میدم#نگاهمو به #چشماش دوختم مظلومیت خاصی داشت چشمایی که به رنگ #شب سیاااه بود و اینجوری #دل از من برده بود. من امیرر #مغروری که بعد از اون #اتفاق نحس دل به هیچ دختری نمیدادم حالا بعد از این همه سال با #دیدن این دختر همه چی #عوض شد.
ولی...!
رفتم #نزدیک کامل به دیوار چسبید #موهاش یه طرفه صورتشو گرفته بود دستمو بالا بردم و #کنار زدم و سرمو نزدیک بردم بغل گوشش ولی نداره خانم #کوچولو همونجوری که #بچم عاشق این خانم کوچولو شده منم خیلی وقته #عاشق این چشمای به رنگ #شبش شدم با تعجب پچ زد..
امیرر؟
نگاهمو به چشماش دوختم جان امیرر چی داری تو #وجودت که اینجوری منو بی تاب میکنی چی داری تو دختررر...!🤤♥️
https://eitaa.com/joinchat/2744844649C41eb10bfd9