🔻 واکسن برکت جزو امنترین و اثربخشترین واکسنهای تزریقی در کشور بوده است
🔸عیناللهی وزیر بهداشت گفت: امروز ازهمه نقاط کشور بیشترین پیامی که به من میرسد درخواست "واکسن برکت" است. واکسن برکت یک واکسن مردمی با لحاظ تمام استانداردهای روز دنیاست و برای همیشه به عنوان یک افتخار ملی درتاریخ این کشور ثبت شد. پروژهای که به طور طبیعی باید طی ۶ سال انجام میشد را ستاد اجرایی فرمان امام ظرف یکسال به نتیجه رساند.
🔸 امیدواریم با راهاندازی خطوط دیگر واکسن برکت خواسته و مطالبه مردم را فراهم کنیم. واکسن برکت خیلی خوب مورد استقبال مردم قرار گرفته و جزو امنترین و اثربخشترین واکسنهای تزریقی در کشور بوده است.
♡•@Shbeyzaei_313
•°🌱
هرجراحتڪھ
دلمداشت،
بہمرهمبِہشد...
داغدورۍستڪھ
جزوصل تو
درمانشنیست🚶🏻♂💔
#صلےاللهعلیڪیااباعبدالله
#اللهمالرزقناحرم
#ما_ملت_امام_حسینیم
#دلتنگی_شهدایی♥️🌿
_
ای #شهید
هوای دلم ابری است...
موج دلم را ...
روی امواج عاشقی تنظیم کن
باشد خدای مهربان خریدارم شود...
🏴⃟ 🕊¦⇢ #شهیدمحمودرضابیضائی
🏴⃟ 🕊¦⇢ #برادرشهیدم
🍃حدیث روز🍂
امام علی(ع)فرمودند:هرگاه مرتکب گناهی شدی،به محوکردن آن با"توبه"بشتاب.
⚘صبحتون بخیر⚘
•الهم عجل الولیک الفرج•
♡•@Shbeyzaei_313
هدایت شده از 🖤شهید محمودرضا بیضایی🖤
[🌞🌼]
بِسمِاللهِاَلرَحمنِاَلرَحیم...:)
♥️✨بهنامخداوندبخشندهمهربان♥️✨
✨••| اولینپستروز،عرضارادتبه"اُمالمَصائِبخانم زینبکبری(س)"
السَّلامُعَلَیْکِیاسَیِّدَتییازَیْنَبُ،یابِنْتَرَسُولِ اللهِ،یابِنْتَفَاطِمَةَالزَّهرَاء.
هدایت شده از 🖤شهید محمودرضا بیضایی🖤
◍⃟🌱○°
🌸◍⃟ زیاࢪت شھدا🌱^^
🌸◍⃟ هࢪصبحسلامےبہشھیدان:)♡
🌸◍⃟ #با_هم_بخوانیم☁️
❥↬•@Shbeyzaei_313
هدایت شده از 🖤شهید محمودرضا بیضایی🖤
◍⃟🌱○°
🌸◍⃟ دعاۍسلامتۍامامزمان‹عج›
🌸◍⃟ بھ عشق مولا :)♡
🌸◍⃟ #با_هم_بخوانیم☁️
❥↬•@Shbeyzaei_313
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔹️🔹️انگلیس خواست ادای استقلال ایران💪رودربیاره🤣ازاتحادیه اروپاخارج شد😁
هنوزچندوقت نگذشته از قضیه دستمال وماسک اول کرونا به شکل خالی شدن فروشگاه هاوپمپ بنزین هاوبی راننده موندن کامیون هاوخارج شدن مهاجران اروپاوبرگشتنشون به کشورهاشون تبدیل شد😁😁
**حرف محمدشد...بریتانیای صغیررررنه کبیر😅😆
♡•@Shbeyzaei_313
°•[💚🌿]•°
#بخونیم_باهم؟✨
#دعای_فرج💛
شروع کنیم؟😍
اِلٰهٖی عَظُمَ الْبَلٰاءُ وَ بَرِحَ الْخَفٰاءُ وَ انْڪَشَفَ الْغِطاٰ وَانْقَطَعَ الرَّجٰا ....
______________
یه عده هستند✋🏻
که هرچیزی رو گوش نمیدن،
و هرچیزی رو نگاه نمیکنن👀
کسانی که برای دیدهها
و شنیدههای خودشون ارزش قائلن
همینجوریش هشت-صفر
از بقیه جلوترن🏃🏻♂
#تلنگرانہ☝️🏻
༺◍⃟🌈࿐😍❥༅••┅
•@Shbeyzaei_313
هدایت شده از تراب الحسین
اِلهی وَ رَبـّـی مَن لـی غَیـرُکـ🥀:
:
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به دوستان امام زمانی 👐
چله ترک گناه🌷💫🌟😇😇
😱😱گناه زبان از دیدگاه پیامبر اسلام
چهل گناه زبان حضرت محمد ( ص ) فرمودند:بهترین اعمال نزد خداوند حفظ زبان است.بیشترین گناهان فرزند آدم از زبان اوست.هر که مردم از زبان او بترسند ، از اهل جهنم است.
1-خبری را ندانسته گفتن.2-عیبجویی از دیگران.3-مسخره کردن.4-تهمت زدن.5-فاش کردن اسرار مردم.6-رنجاندن مومن.7-سرزنش بیجا.8-دروغ گفتن.9-وعده دروغ.10-قسم دروغ.11-شهادت ناحق.12-تحریف مسائل دینی.13-حکم ناحق.14-لعنت کردن مردم.15-طعنه زدن.16-دل شکستن.17-امر به منکر.18-نهی از معروف.19-تصدیق کفر و شرک.20-بد خلقی.21-غیبت کردن.22-شایعه پراکنی.23-به نام بد صدا زدن.24-تملق و چاپلوسی.25-با مکر و حیله سخن گفتن.26-مزاح زیاد.27-زخم زبان زدن.28-آبروریزی.29-کبر در گفتار.30-ادای صدای کسی را در آوردن.31-بدعت در دین.32-اظهار بخل و حسد.33-بد زبانی در معاشرت.34-خشونت در گفتار.35-فحش و ناسزا گفتن.36-سخن چینی کردن.37-نا امید کردن.38-شوخی با نا محرم.39-ریا در گفتار.40-فریاد زدن بیجا.
نماز سر اول وقت فراموش نشه 😍
منتظر خبر هایه خوب هستیم
@Aa313rajabzadeh
🌹لیست اسامی که میخوان تو چله ترک گناه شرکت کنن
🌸_1بانوی فاطمی
🌸_2ریحانه ی خلقت
🌸_3خادم الزهرا
🌸_4نجفی
🌸_5شهیدگمنام
🌸_6گمنام
🌸_7سربازولایت
🌸_8سربازولایت
🌸_9نسیم بهشت
🌸_10نائب اهل بیت ع
🌸_11نائب شهدا
🌸_12بنت الحسین
🌸_13عشاق المهدی
🌸_14شهیده گمنام
🌸_15یاحسین
🌸_16کوثر
🌸_17یامهدی ادرکنی
🌸_18جون خادم المهدی
#روزدوازدهم🌱
🔰 #روضهنگار | اگه خانما نبودند، مردها هم نبودند...
فکتتاریخی: بیش از ۱۹۰کامیون روزانه نانهایپختهشده، لباسها و بافتنیها، کمکهای مردمی و بستههای میوه و اغذیهای که بانوان تهیه کردهبودند را به سراسر خط جنگ منتقل میکردند. در بستههای نان و لباس، نامههای دخترکان و خواهران بسیجی خطاب به رزمندگان بود و هر دختر با قلم و دستخط و زبانحال خود برای هر رزمنده نامه مینوشت و او را به پیروزی و فتح امید میداد و خیالش را از وضعیت سلامت امام و امنیت پایتخت جمع کرد.
•@Shbeyzaei_313
رزمنده ی ۱۴ ساله ای رو به اسارت گرفته بودند.👱♂🖤
فرمانده ی عراقی وقتی اون رو دید و متوجه سنش شد،
پرسید: " مگه سن سربازی ۱۸ سال نیست؟😳🏃♂
خمینی سن سربازی رو پایین آورده؟ "😂😐
نوجوون در جواب عراقی گفت: " نه، سن سربازی همون ۱۸ ساله، خمینی سن عشق رو پایین آورده... "🙂🚶🏿♀
•@Shbeyzaei_313
#شهیدانہ
.
گفتم : چھ جورۍاومدۍ اینجا ؟
گفت : باالتماس !
گفتم : چھ جوری گلولھ رو بلند میڪنۍ میارۍ ؟
گفت : باالتماس :)
بھ شوخۍ گفتم : مۍدونۍ آدم چجورۍ شهید میشھ ؟
لبخندۍ زد و گفت : باالتماس . .
تڪھهاۍ بدنش را ڪھ جمع میڪردم ،
فهمیدم چقدر التماس ڪرده :))!'
🔴حضور خانوما برای دیدار ایران و کره ی جنوبی
وعده حضور خانوما تو ورزشگاه رو روحانی داد ولی رئیسی بهش عمل کرد! :))
ازحرف تاعمل رااااه بسیاراست
♡•@Shbeyzaei_313
**پروفایل ویژه شهادت پیامبر(ص)وامام حسن(ع)وامام رضا(ع)
♡•@Shbeyzaei_313
هوالمحبوب
🕊رمان #هادےدلـــــہا
قسمت #پنجاه_وششم
🍀راوی محسن چگینی🍀
با شرم متوسطی رو به پدر زینب میگم :
_حاج آقا اگه اجازه میدید من زینب خانم رو ببرم جایی چند ساعته برمیگردیم
حاج آقا : پسرم زینب الان زن توئه
رو به زینب ادامه میدن :
_زینب جان حاضر شو با آقا محسن برو
رو به زینب میگم :
_اگه ایرادی نداره با همین چادر سفید بیاید بریم
-باشه چشم
سوار ماشین میشیم مقصدم چیذر مزار #شهیددهقان🌷 هست
یاد چهارده ماه پیش میفتم..
زمانی که جرات کردم و موضوع خواستگاری از زینب رو به #حسین گفتم وسط معقر نظامی برای رسیدن به زینب چهارده ماه صبر کردم تا بهش رسیدم
چند وقت پیش تو معراج با مهدی بودیم.. دوست همکار من و دوست صمیمی حسین خدا بیامرز
مهدی : دیشب با خواهر و خانمم رفته بودیم خونه حسین اینا.. خواهر حسین خواب محمد رضا رو دیده بود.. خواهرم میگفت خواهر حسین چند بار خواب محمد رضا رو دیده
امروز صبح به مهدی زنگ زدم
-سلام داداش خوبی؟
مهدی : سلام ممنون تو خوبی؟
-مهدی جان غرض از مزاحمت زنگ زدم بپرسم خواهرت با #خواهرحسین رفتن چیذر مزار محمد رضا؟
مهدی: نه داداش نشد.. خواهرم کربلا بود بعدشم که #خواهرحسین با درساش درگیر بود.. قرار بود بیاد با من و خانمم بریم بازم نشد
-آهان ممنون.. راستی امروز شما هم میاید خونه حسین اینا
مهدی: نه داداش مبارکتون باشه
من بیام مادر و خواهر حسین اذیت میشن
-باشه.. به خانواده سلام برسون
مهدی بی نهایت ار لحاظ قد ، قیافه #شبیه حسین بود.. برای همین برای خانواده حسین خیلی عزیز بود
بعد از یک ساعت میرسم چیذر
پیاده میشم و در ماشین رو برای زینب باز میکنم
با دیدن تابلوی امامزاده خشکش میزنه
دستاش که حالا لرزشش آشکارا مشخصه تو دستم میگیرم و به سمت مزار شهید دهقان میریم.
بخاطر چادر سفیدش مطمئنم خیلی ها متوجه شدن تازه عروسه
نزدیک مزار محمد رضا خانمی میبینم که مطمئنم حاج خانم دهقانه
آروم دست زینب رو رها میکنم و زیر گوشش میگم :
_مادر محمد رضا سر مزارشه.. برای همین دستت رو رها کردم
صورت مهتابیش سرخ میشه
به مزار که میرسیم با مادر محمد رضا سلام علیک میکنیم
ادامه دارد...
نام نویسنده؛بانومینودری
هوالمحبوب
🕊رمان #هادےدلـــــہا
قسمت #پنجاه_وهفت
🍀راوےزینب🍀
با محسن سوار ماشین شدیم.
سخت و خجالت آور بود تنها با مردی تا ۵ دقیقه پیش نامحرمم بود الان از همه دنیا #محرم_تره
بعد یه ساعت شایدم بیشتر جلوی
مکانی نگه داشت که همه آرزوم بود برای دیدار.
وقتی سرمزار محمدرضا رسیدیم..
خم شدم فارغ ازدنیا نشستم کنار مزارش وشروع کردم به گریه کردن
"اینجا مزار پسری ۲۲ساله است که بعد ازشهادت برادرم همیشه تو بدترین شرایط روحی اومده به دادم رسیده ساعت ها میگذشت ومن فقط تمام #فشارروحی این چهارده ماه انتظار رو باگریه میگفتم
از دست دادن جوان خیلی سخته..
تو کربلا #سیدالشهدا خیلی داغ دید ولی #دوجا نفس کم آورد "شهادت علےاکبرش" و شهادت برادرش "حضرت عباس"
شاید خیلی ها بگن برادرت رو باخدا معامله کردی ولی همین #معامله یکم دلت رو آروم میکنه
اینکه تو اوج ناراحتی میگی عزیزمن #فدا شد تا یه آجر از حرم بی بی زینب کم نشه.."
با بلند شدن الله اکبر اذان، دست محسن زیربغلمو میگیره:
_بهتره اول یه آبمیوه بخوری فشارت تنظیم بشه بعد بریم نماز.. چون توکم خونی داری بااین همه گریه کردن الان دوباره تا مرز غش کردنی
با تعجب پرسیدم:
_توازکجا میدونی کم خونی دارم؟
سرشومیندازه پایین و میگه:
_ #حسین بهم گفت..
_حسین؟؟؟؟
_به وقتش همه چیز رو میفهمی
نمازمون رو دوتایی تو حیاط چیذر خوندیم
بعدشم محسن منو شام برد بیرون
آخرشب وقتی رسیدیم خونه..
ماشین رو خاموش کرد چرخید سمت من و گفت:
_زینب جان ازت خواهش میکنم رفتی بالا دوباره گریه نکن.. اگه حسین برادرت بود ، همرزم ودوست منم بود داغ من بیشتراز تو نباشه کمترم نیست
_چشم گریه نمیکنم
محسن: آفرین خانم گلم برو شبت بخیر
وارد خونه شدم یکم کنار مامان وبابا نشستم بعد رفتم بخوابم..
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
خوابم هنوز سنگین نشده بود که...
"دیدم توحسینیه معراجم توبغل بهار دارم التماس میکنم
بهار تووروووخدا فقط بزار یکبار دیگه صورتشو ببینم فقط یه دقیقه
✨شهید مدافع حرم محسن چگینی✨
با جیغ بلند از خواب بیدار شدم
مامان بابا کنارم بودن
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
بابا با اضطراب وصف ناشدنی بلند شد گفت بهتره زنگ بزنم محسن بیاد
تا اومدن محسن فقط گریه کردم
با صدای زنگ مامان پاشد رفت درو باز کرد .
درآستانه درمامان گفت:
_فکر کنم خواب شهادت تورودیده پسرم بهتره خودت آرومش کنی..
محسن:
_خانمم چیشده.. عزیزم دلم چرا گریه میکنی؟
_محسن تومنو تنها نمیذاری مگه نه؟تو نمیخوای شهید بشی مگهه نهه؟تورووخدا بگو تودیگه نمیخوای بری؟
من بودمو محسنی که میخواست منو آروم کنه..
بالاخره آروم شدم و روی پای محسن خوابم برد..
از فردای اونروز واقعا میترسیدم اگه واقعا یه روزی محسنم به آرزوش برسه واکنشم چیه
ادامه دارد...
نام نویسنده؛بانومینودری
هوالمحبوب
🕊رمان #هادےدلـــــہا
قسمت #پنجاه_وهشتم
🍀راوےمحسن🍀
امروز دوازدهم فروروین ماهه وهرسال همین موقع یه اکیپ از بچه ها میشدیم و به نیت سال ولات امام زمان.عج. ۲۵۵شاخه گل رز برای شهدای #گمنام پخش میکردیم .
پارسال که رفتیم سرمزار شهیدترک، حسین یه عکس انداخت که ما بعدا راز این عکسو فهمیدیم..
حسین از جمع ماخدایی شد، برنگشتن حسین کمر همه رو شکست..
مهدی تواین ۱۴ماه ۱۴سال پیرتر شد...
محمد یکبار #سکته کرد اما خانواده وخانمش خبر ندارن...
خودمم که اندازه تموم دنیا دلم برای رفیقم تنگه...
زینب دختری ۱۷ساله که تواین ۱۴ماه داغون شد...
شب اول صیغمون وقتی پدرش زنگ زد برم خونشون.. وقتی جسم ضعیفش تو آغوشم میلرزید یادحرفای حسین تو معقر افتادم..
زینب یه دختر حساس بود..
به رسم هرسال گل هارو خریدم..
میخواستم اینکارو امسال با زینب انجام بدم
_خانم کوچولوی نازم..
سر راهم چشمم افتاد به اسباب بازی فروشی از ماشین پیاده شدم و یه خرس و یه ماشین کنترلی خریدم .
تا خونه زیب اینا یه ربعی راه بود وقتی رسیدم به گوشیش زنگ زدم
_الو سلام خانمم خوبی؟پایین منتظرتم
لطفا مرتضی هم رو باخودت بیار
زینب با مرتضی باهم اومدن
مرتضی:عهه این همه گل؟!
_مهریه آبجی خانمته دیگه میخوام بدم از دستش خلاص بشم
زینب:واقعا؟!
_اوه اوه چه فلفل نازی شدی.. شوخی کردم جوجه من
.
.
.
_بفرمایید این ماشین برای آقامرتضی و این خرسم برای کوچولوی من
زینب حرصش دراومد وخرسو پرت کرد سمتم گفت:
_نمیخوام خرسم خودتی پسر بد قهرم
_خب ببخشید من خرسم حالا آشتی زینب اوهوم؟
داشتم گل هارو سر مزار شهدای #گمنام میذاشتیم که گوشیم زنگ خورد.
محمدبود.
زنگ زده بود همه رو دعوت کنه توباغ پدرش وقتی پرسیدم کیا هستن گفت نگران نباش اکیپ خودمون هستن خانوادگیه..
ادامه دارد...
نام نویسنده؛بانومینودرے
هوالمحبوب
🕊رمان #هادےدلـــــہا
قسمت #پنجاه_ونہم
🍀راوےزینب🍀
امروز سیزده بدره دیروز محمدآقا زنگ زده بودودعوتمون کرد باغ پدرش.
نمیدونستم کیا به جز ما دعوت هستن.
قرار شد ۹صبح محسن بیاد دنبالم که بریم بابا ایناهم خودشون میان
وقتی رسیدیم دیدیم مهدیه اینا ،عطیه اینا،خواهرشوهرم اینا، برادر شوهرم اینا،خواهرشوهرعطیه هم بودن.
_وای من حوصلم سر رفت نشستیم داریم همو نگاه میکنیم
عطیه: بیا بیا غرغر نکن منچ بازی کنیم
یه ساعتی بازی کردیم.
یهو خواهرزاده کوچولوی محمد دوید اومد سمت عطیه وچادر عطیه رو کشید و گفت:
_زندایی بریم وسطی بازی کنیم
_فاطمه جونم اینجا که نمیشه
فاطمه: چلاخاله
_چون نامحرم اینجاهس عزیزدلم
عطیه:بریم اونور باغ پشت اتاق تکی کسیم نیست
وآااییییی پشت اون اتاق یه آبشار خیلی بزرگ وخوشگل بود
بعدازچند ساعتی نشستیم بابهار صحبت میکردیم که صدای یکی از آقایون "خانوما تشریف بیارین ناهار" رو شنیدیم
_پاشیم بریم ناهار
بهار:توبشین محسن داره میاد
بهار رفت یهوخودمو وسط استخر دیدم
_محححححسسسسنننننن میکشمت خییییییلیییییییی ناآمررررردییییی
الان چیکارکنم خیسم کردی
محسن:خخخخخ لباس آوردم واست بیا برو عوض کن بجاش آب تنی کردی
تعطیلات نوروز تموم شد وما برگشتیم مدرسه.
چند روز بعد محمداعزام شد سوریه اونروز حالش بد بود شنیده بود..
به محسن ومامان زنگ زدم گفتم میرم پیش عطیه میمونم
عطیه حق داشت بیتابی کنه ونگران باشه با هرزنگ قلبش بریزه
امتحان های خرداد رسید ومعدل عطیه بخاطرمحمدکه سوریه بود افت شدید داشت ولی من طبق قولم ۱۹شدم
مردادبود ومادنبال کارای عروسیمون بودیم.
ولی مرداد۹۶ خبری همه جهان رودگرگون کرد
《 شهادت پاسدارشهیدمحسن حججی🌷
ادامه دارد....
نام نویسنده؛بانومینودرے
هوالمحبوب
🕊رمان #هادےدلـــــہا
قسمت #شصتم
یک هفته بیشترتا عروسیمون نمونده بود.
همه کارامون رو کرده بودیم.
از خواب بیدار شدم، موهام آشفته دور برم گرفته.. روی تختم داشتم دستام رو میکشیدم وگوشیم رو برداشتم داشتم کانالام وگروهام رو چک میکردم که یه خبری دیدم که دل و قلبم باهم لرزید
"" اسارت یک نیروی سپاه پاسداران در سوریه""
اشکام باهم مسابقه داشتن
با دستای لرزان شماره محسن رو اول از همه گرفتم
_ سلام تو کجایی؟
محسن:
_سلام چرا گریه میکنی؟؟ دارم میام دنبالت بریم تزئین ماشین عروس و دست گل چی شده؟
_ زود بیا نگرانتم زود بیا
محسن: زینب چی شده ؟؟؟خواب دیدی باز؟
_ نه نه یه پاسدار تو سوریه.. بچه ها کدوم سوریه هستن؟ مهدی، محمد و علی ایرانن؟
محسن : یا ابوالفضل آره همه ایرانن
بذار یه زنگ بزنم ببینم میتونم آماری از این بنده خدا بگیرم
_ محسن تو رو خدا بیا پیشم من نگرانتم..
محسن: باشه عزیز دلم.. باشه تو گریه نکن من تا نیم ساعت دیگه پیشتم
اون روز اونقدر حال هممون بد شد که رفتیم معراج الشهدا دعای توسل خوندیم برای آزادسازی این اسیر
اما خدا یه جوری دیگه این پاسدار رو انتخاب کرد.
با لب تشنه دوروز بعد سر از تنش جدا کردن..
#سلفی_عزت✨
#شهید_بی_سر_دهه_هفتادی✨
#حجت_خدا✨
#محسن_حججی🌷 در سی و نهمین سال انقلاب یک بار دیگر درخت انقلاب را با جان فشانی اش آبیاری کرد...
ادامه دارد...
نام نویسنده؛بانومینودرے