-نمِ بارون-
چرا حسش نمیکنم
حالا که دارم هر روز فیلم میبینم، دارم تابستون رو حس میکنم
وای اون موقع که مامانم محسنو دید که داشت از پله های بالا سرمون میرفت سمت سالن کنسرت، یادش میفتم لبخند میزنم :))))
جوری که مثل دیوونه ها داشتم دنبالش میگشتم و به مامانم میگفتم کو کجاست کجا رفت از اینجا رد شد؟؟ :))) قلبم داشت در میومد
اینجوری بودم که چرا پله ها باید بالا سرمون باشن و از یه طرف دیگه من حواسم نباشه که ممکنه از اونجا رد بشه بره سمت سالن
حالا اینا به کنار.. اون لحظه که دیدمش:)))))))))))))))
تا اخر دنیا بهترین خاطره ی عمرمه