وای اون موقع که مامانم محسنو دید که داشت از پله های بالا سرمون میرفت سمت سالن کنسرت، یادش میفتم لبخند میزنم :))))
جوری که مثل دیوونه ها داشتم دنبالش میگشتم و به مامانم میگفتم کو کجاست کجا رفت از اینجا رد شد؟؟ :))) قلبم داشت در میومد
اینجوری بودم که چرا پله ها باید بالا سرمون باشن و از یه طرف دیگه من حواسم نباشه که ممکنه از اونجا رد بشه بره سمت سالن
حالا اینا به کنار.. اون لحظه که دیدمش:)))))))))))))))
تا اخر دنیا بهترین خاطره ی عمرمه
دلم میخواد یه ساعت دراز بکشم و به دیوار نگاه کنم و به هیچی فکر نکنم.. فقط نگاه کنم..
منی که نمیخوام با سریالای جدید اشنا شم و هیچ پستی ازشون نمیبینم چون خودم کلی فیلم و سریال دارم که ندیدم..😂💔