eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.8هزار دنبال‌کننده
416 عکس
403 ویدیو
11 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ای مؤمنین، بزرگترین عید مسلمانان درپیش هست، برای غدیر خرج کنید تا به مال و عمرتان برکت جاری بشه اطعام غدیر در پیش داریم لطفا برکاتتون را به حساب زیر واریز کنید 5041721049845465 زهرا سادات حسینی عزیزان اگر استقبال از اطعام غدیر زیاد بود، هدیه ی ما به شما تا پایان ذی الحجه، روزانه به طور منظم دو قسمت از رمان«روایت انسان» و دو قسمت از رمان«اوج دلدادگی» خواهد بود. و بعد از عید غدیر به قید قرعه به سه نفر از بین کسانی که در این اطعام شرکت کرده اند، با انتخاب خودشون از کتاب های خانم حسینی تقدیم می شود. لطفا هر کس پولی واریز کرد، عکس فیش واریزی را به اکانت زیر ارسال نماید @T_hosynee التماس دعا یاعلی
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #اوج_دلدادگی #قسمت_چهاردهم 🎬: سلمان و قنبر پشت درب خانه ی علی مرتضی بودند که ناگهان
🎬: عمر باز نگاهی به درب خانه ی امیرمومنان انداخت و گفت: سه فضیلت علی داشت که هیچ کس نداشت، اول آنکه: یادم است زمانی که فاطمه دختر پیامبر به سن ازدواج رسید با خلیفه ی مرحوم به مشورت نشستیم و نظرمان این بود که یکی از ما بزرگان باید با فاطمه تزویج کند تا نسل پیامبر از ما باشد و از طرفی همه ی ما از ارج و قرب فاطمه، نزد خداوند و رسولش آگاه بودیم، پس نمی خواستیم این گوهر یکدانه از دستمان خارج شود و به دست غیر بیافتد و همچنین پیوند با فاطمه یعنی پیوند با رسول الله و فاطمه سرور زنان اهل بهشت بود و هر کس او را به دست می آورد، همانا بهشت خداوند در دستانش بود، پس ابتدا ابوبکر پا پیش گذاشت، چون دل ابوبکر در پی فاطمه بود، هر چند که من هم از جان و دل او را می خواستم اما چون ابوبکر عنوان کرد که می خواهد به خواستگاری برود، من چیزی از خواسته ی دلم بروز ندادم. پس به اتفاق ابوبکر به خانه ی حضرت رسول رفتیم و ابوبکر با آب و تاب فراوان، فاطمه را برای خودش از پیامبر خواستگاری کرد، اما حضرت رسول در جواب خواستگاری او، روی از ابوبکر برگرداند و مشخص بود اصلا نمی خواهد چنین حرفی زده شود و این دست رد به سینه ی ابوبکر بود. تا این برخورد پیامبر را دیدم، روز دیگر خودم پا پیش گذاشتم، فاطمه نمی بایست از دست من برود، اما زمانی که من هم گفتم، رسول الله دقیقا همان برخوردی را که با ابوبکر کرد، با من نمود و من هم مجبور شدم پا پس بکشم. مدتی بعد من و ابوبکر به شور نشستیم و اینبار نظرمان روی عبدالرحمن بن عوف افتاد، او هم از صحابه ی رسول و مردی بسیار ثروتمند بود، عبدالرحمن که گویا خود هم در این فکر بود، تا پیشنهاد ما را شنید با آغوش باز قبول کرد و فورا راهی خانه ی رسول شد، اما حضرت رسول با او هم همان برخوردی را نمود که با ماکرد پس ما از خانه ی حضرت رسول بیرون آمدیم و در همین حین به علی برخوردیم که در نخلستان بود و به درختان آب میداد، پس به نزد او رفتیم و داستان خواستگاری از فاطمه را گفتیم و سپس به او پیشنهاد دادیم که این بار علی پا پیش گذارد. علی که حجب و حیایی خاص داشت با شنیدن این موضوع، بیل را به کناری گذاشت و وضو گرفت و سپس غسل کرد و کسای قطری بر تن پوشید و سپس دو رکعت نماز گذارد و به سمت خانه ی حضرت رسول حرکت کرد. همه ی ما کنجکاو بودیم و می خواستیم ببینیم برخورد حضرت رسول با علی در این موضوع چگونه است. علی به محضر پیامبر رسید و عرض داشت: یا نبی خدا! فاطمه را به عقد من در آور... سلمان سری تکان داد و گفت: آری روایت می کنند که در این هنگام حضرت رسول لبخندی کل صورتش را پوشانید و فرمود. قبل از این، فرشته ای بر من وارد شد که بیست و چهار چهره داشت و من گمان کردم که او برادرم جبرئیل امین است و به او گفتم: جبرئیل! ای حبیب من! تاکنون تو را به این شکل ندیده ام آن فرشته عرض کرد: من جبرئیل نیستم، بلکه نام من محمود است و خداوند تبارک و تعالی مرا فرستاده تا نور را به نور تزویج کنم. پرسیدم: منظورت از دو نور چیست؟! عرض کرد: «فاطمه و علی» و همین اینکه فرشته رو برگردانید بین دو شانه ی او نوشته شده بود: محمد رسول الله، علی وصیه رسول خدا پرسید: این جملات از چه زمانی بر شانه ی تو نوشته شده است و آن ملک فرمود: بیست و دو هزار سال قبل از آنکه خداوند تبارک تعالی آدم را بیافریند. حضرت رسول این داستان را گفت و سپس رو به علی فرمود: به دنبال عماریاسر و سلمان و عباس بفرستید تا حاضر شوند چون خداوند به من امر نموده تا فاطمه را به تزویج تو در آورم. در این هنگام سلمان لبخندی زد، انگار آن روز را به روشنی آفتاب در ذهن داشت و گفت: آری ما حاضر شدیم و پیامبر خواست تا علی را به عقد فاطمه در آورد پس به علی گفت: «ای علی! خداوند متعال فاطمه ام را به ازدواج تو درآورد و همه ی زمین را مهریه ی او قرار داد، پس کسی که بر روی آن راه برود در حالیکه دشمن ایشان باشد، قدم زدنش حرام است» و سپس از علی خواست تا مهریه ای در روی زمین برای فاطمه قرار دهد و در این هنگام... ادامه دارد... @bartaren 🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #اوج_دلدادگی #قسمت_پانزدهم🎬: عمر باز نگاهی به درب خانه ی امیرمومنان انداخت و گفت: س
🎬: قنبر که محو این داستان شیرین شده بود رو به سلمان گفت: مهریه دختر رسول که بر عهده ی ابوتراب بود چه چیزی بود؟ سلمان سری تکان داد و گفت: طبق فرموده ی رسول کل زمین و چهار نهری که در آن قرار داشت، نهر فرات،نیل،نهروان و نهر بلخ مهریه ی حضرت فاطمه بود اما از علی خواست مهریه ای برای زهرا قرار دهد تا برای امت رسول الله سنت شود. و چون مهریه باید در توان داماد باشد ابوتراب به پیامبر گفت: ای نبی خدا! من از مال دنیا غیر از اسب و شمشیر و زره چیزی ندارم. پیامبر فرمود: اسب و شمشیر را برای خودت نگه دار و زره را به بازار ببر و بفروش و هر آنچه که از فروش زره به تو رسید مهریه زهرا خواهد بود که من با این پول اسبابی به عنوان جهیزیه برای زهرا خواهم گرفت. به راستی که در لحظه ی لحظه ی زندگی علی و فاطمه برای ما درس هست، اگر ما زندگی مان را بر راه و روش اهل بیت استوار کنیم، هیچ وقت، هیچ اختلافی با هم نخواهیم داشت و عشق در زندگی های ما جاری خواهد بود. آری، ما با ابوتراب به بازار رفتیم و ایشان صدا زد: آی مردم! من خواهان فروش زره ام به چهارصد درهم هستم، آیا کسی هست که آن را از من بخرد؟ فردی به نام دحیه ی کلبی جلو آمد و زره را به همان قیمت از علی مرتضی خریداری نمود و پول آن را همان جا به او داد. علی زره را فروخت و به سمت منزل رسول الله حرکت کرد و در این هنگام دحیه ی کلبی همان که خریدار زره بود، خود را به علی رساند و عرض کرد: ای علی! از تو خواهش می کنم این زره را که به من فروختی از من به عنوان هدیه بپذیر و تمنا دارم مرا ناامید نکنی و با من مخالفت ننمایی. علی که هیچ‌ وقت نمی خواست قلب کسی را بشکند، زره و پول ها را به خدمت حضرت رسول آورد و داستان دحیه ی کلبی را برای حضرت رسول گفت و از او سوال نمود: آیا من این هدیه را از دحیه بپذیرم؟! در این زمان حضرت رسول که با مهربانی زیادی به علی می نگریست تبسمی نمود و فرمود: آن شخص دحیه ی کلبی نبود، بلکه جبرئیل بود و آن پولها را از نزد خداوند آورده است تا برای من و دخترم افتخار و شرافت باشد. در این هنگام گویا جبرئیل به حضرت رسول نازل می شود و عرض می نماید: بلند شو و به سوی علی بن ابی طالب برو که همانا مثل او مثل کعبه است که همه به سوی او می روند و او به سوی هیچ‌کس نمی آید و بدرستی که خداوند به من امر نمود تا«رضوان» را بگویم تا چهار بهشت را زینت نماید و درخت طوبی و سدره المنتهی را امر فرمود تا حلّها برگیرند و به حورالعین دستور داد تا با تمام آرایش و زینت های خود در زیر آن درختها بایستد و یکی از فرشتگان خود به نام«راحیل» که گویاترین و فصیح ترین و خوش صداترین فرشتگان است امر فرمود تا خطبه ی عقد علی و فاطمه را بخواند و به من امر نمود تا منبری از نور نصب نمایم تا راحیل بر آن منبر بالا رود و خطبه ی رسای خود را آغاز نماید و تزویج نمود، خداوند علی را به فاطمه و یک چهارم تمام عالم را به عنوان مهر تا روز قیامت به سرور بانوان جهان بخشید تا از آن ایشان و فرزندانش باشد و من و میکائیل را شاهد گرفت در حالیکه ولی و صاحب عقد، پروردگار بلند آوازه بود. آری خداوند در آسمان و حضرت رسول در زمین و در حضور صحابه اش، فاطمه را به عقد علی در آورد اما فاصله ی عقد علی تا مراسم ازدواج ایشان یک ماه بود یک ماه از عقد علی و زهرا می گذشت و زهرا هنوز در خانه ی حضرت رسول بود که... ادامه دارد... @bartaren 🌺🌿🌺🌿🌺🌿
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🎬: فرعون که انگار سرتا پایش را آتش خشم ابلیسی فرا گرفته بود، با فریادی بلند صدا زد: کودکانش را به ترتیب سن در آتش بیاندازید، از بزرگترین فرزند حزقیل شروع کنید، این زن باید باچشم خود جزغاله شدن فرزندانش را ببیند و بداند که خدای موسی چیزی جز وهم نیست. در این هنگام دو سرباز در حالیکه دو طرف بزرگترین فرزند حزقیل را گرفته بودند او را به سمت کوره ی آتش می بردند وقتی فرعون این دستور را داد، همسر حزقیل که کودک شش ماهه اش را در آغوش داشت پا پیش گذاشت و گفت: از تو خواسته ای دارم... فرعون به خیال اینکه آن زن می خواهد از حرف خود برگردد، قهقه ی بلندی سرداد و اشاره کرد که دست نگهدارند. سربازان ایستادند و فرعون رو به همسر حزقیل گفت: چه شده؟! حالا فهمیدی که خدایی جز خدایان مصر وجود ندارد و من از همه قدرتمند تر هستم؟!می خواهی به خدایی من اقرار کنی؟! زن آهی کشید و گفت: نه! سخن من همان است که گفتم، اما تو خود شاهد بودی که سالهای سال خداوندگار زیبایی زنان قصر بودم، از تو می خواهم به پاس آنهمه خدمت که کردم، خواسته ام را قبول کنی.. فرعون چشمانش را ریز کرد و گفت: چه خواسته ای داری؟! نکند می خواهی شفیع فرزندانت شوی؟ یا اینکه می خواهی این واقعه به گوش همسرت حزقیل نرسد تا مبادا ناراحت شود؟! ان زن پاکدامن سرش را به علامت نه به دو طرف تکان داد و گفت: نه! من می خواهم پس از اینکه من و فرزندانم را سوختی استخوان هایمان را جمع کنید و در جایی دفن کنید. فرعون که اصلا فکر نمی کرد این زن چنین خواهشی کند و فکر می کرد الان با عجز او مواجه می شود، همانطور که دستور می داد فرزند حزقیل را به آتش اندازند فریاد زد: خیالت راحت، ترتیبی می دهم استخوان های تو و فرزندانت را یک جا در یک گودال دفن کنند. فرزندان حزقیل یکی پس از دیگری در آتش می سوختند، گویی قربانی های حزقیل و همسرش، اراده ی آنان را در مقابل فرعون مستحکم تر کرده بود همسر حزقیل هر بار که یکی از فرزندانش را به آتش می انداختند، آهی جگر سوز از سینه بر می آورد و فرزند شش ماهه اش را محکم تر به سینه می چسپانید و می گفت: خدایا! فرزندانم را در راه تو فدا کردم، از ما بپذیراین فدائیان را، باشد که این خون های بی گناه به زودی دامن فرعون را بگیرد و دنیای او را کن فیکون کند و مردم همه به راه تو در آیند و خدای واحد و یکتا را بپرستند. فرزند اول...فرزند دوم...فرزند سوم...فرزند چهارم همه یکی پس از دیگری در جلوی چشم مادرشان در آتش سوختند و حالا فرزندی جز طفل شش ماهه ای که در آغوش او بود برای این زن یکتاپرست باقی نمانده بود. فرعون نگاهی به آن زن تنها کرد و با دیدن حال غریب او قهقه ای شیطانی سرداد و فریاد برآورد: کودک شش ماهه ی حزقیل را از مادر بگیرید و او را هم در آتش خشم خدای مصریان بیندازید که در این موقع... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_نود_نهم 🎬: فرعون که انگار سرتا پایش را آتش خشم ابلیسی فرا
🎬: در این موقع دل این زن پاکدامن که از دیدن زنده زنده سوختن فرزندانش در آتش، به درد آمده بود و از طرفی به کودک شش ماهه اش دلبستگی زیادی داشت، هول و هراس او را فرا گرفت و حق هم داشت چرا که طفل کوچک برای هر مادری عزیزتر از دیگر فرزندانش است، برای آنکه لطیف است و ظریف، کوچک است و معصوم و شیرین... سرباز به سمت همسر حزقیل می امد و با هر قدمی که سرباز به او‌ نزدیک می شد، آن زن یک قدم به عقب برمی داشت و کودکش را محکم به آغوش می کشید. فرعون با دیدن این صحنه فریاد برآورد، زودتر طفل شیرخواره را در آتش بیاندازید تا آن زن زجر کش شود و می خواهم این صحنه را هر چه سریعتر ببینم. پس سرباز بر سرعت قدم هایش افزود و خود را به همسر حزقیل رسانید و دستش را جلو برد و می خواست کودک را از آغوش مادر به زور بگیرد که این زن پاک سرشت با شیون گفت: رحم کنید، مرا تاب دیدن این صحنه نیست، از این طفل شیر خوار در گذرید که او گناهی مرتکب نشده است، او طفلی بیش نیست، نه...نه...نه...من نمی توانم او را از خودم جدا کنم. در این هنگام فرعون رو به زن گفت: در گنهکاری این طفل همین بس که پدرش حزقیل و مادرش، زنی چون توست، بگیرید طفل را و در آتش اندازید. همسر حزقیل آهی جگر سوز از دل کشید و گفت: خدایااااااا کمکم کن، این درد برای من زیادی بزرگ است خداااااا در این هنگام ناگهان طفل شیر خواره به حکم خداوند به صدا درآمد و با صدایی رسا که به گوش همه می رسید گفت: شهادت می دهم که خدایی جز خدای یگانه نیست و موسی پیغمبر و برگزیده ی خداست، مادرجان من هم می خواهم در راه این خدای بی همتا، فدا شوم و شهید راه حق گردم، این سعادت را از من نگیر و صبر کن و آرام باش که خداوند با صابران است و نگران نباش که تو هم به زودی به من و دیگر خواهران و برادرانم ملحق میشوی و همه ی ما در آغوش امن پروردگار و در بهشت جاویدان جای خواهیم گرفت. مادر با شنیدن سخنان طفلی که تا آن لحظه جز شیر خوردن کاری نمی دانست، قلبش آرام گرفت و همانطور که اشک شوق می ریخت، سر و صورت طفلش را غرق بوسه کرد و گفت: فدایت شوم، تو چگونه سخن می گویی؟! به قربان تو و خدایت شوم که در این لحظات سخت، قلب مرا آرام کردید. تا این معجزه به وقوع پیوست، فرعون که انتظار چنین چیزی را نداشت، مانند انسان های مجنون از جا برخاست و گفت: فورا مادر و فرزند را با هم در آتش بیاندازید. و سربازان، همسر حزقیل را در حالیکه طفلش را در آغوش داشت در آتش انداختند. گویی اراده ی خدا بود که کشتن طفل شش ماهه در جلوی چشم پدر و مادرش فقط از آن ذبیح الله باشد و فقط کسی چون حسین بن علی، این درد بزرگ را تحمل کند، پس خداوند اراده نمود تا این مادر داغ طفلش را نبیند. اما انگار مصر در آن لحظه بوی کربلا را گرفته بود و زنی زینب وار، فرزندانش را فدای دین خدا کرد و خداوند مقام عظیمی به این زن عطا نمود که کل بهشت از بوی عطر این زن تا ابد آکنده شد و همسر حزقیل اولین شهیده راه موسوی از قبطیان بود.. ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
ای مؤمنین، بزرگترین عید مسلمانان درپیش هست، برای غدیر خرج کنید تا به مال و عمرتان برکت جاری بشه اطعام غدیر در پیش داریم لطفا برکاتتون را به حساب زیر واریز کنید 5041721049845465 زهرا سادات حسینی عزیزان اگر استقبال از اطعام غدیر زیاد بود، هدیه ی ما به شما تا پایان ذی الحجه، روزانه به طور منظم دو قسمت از رمان«روایت انسان» و دو قسمت از رمان«اوج دلدادگی» خواهد بود. و بعد از عید غدیر به قید قرعه به سه نفر از بین کسانی که در این اطعام شرکت کرده اند، با انتخاب خودشون از کتاب های خانم حسینی تقدیم می شود. لطفا هر کس پولی واریز کرد، عکس فیش واریزی را به اکانت زیر ارسال نماید @T_hosynee التماس دعا یاعلی