eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.8هزار دنبال‌کننده
416 عکس
403 ویدیو
11 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت۷🎬: مراد علی را سوار ماشین کردند،وسیله ای که گلجان تا به حال در عمرش
🎬: گلجان سرش را پایین انداخته بود و دست داغ پدر را نوازش می کرد و پرویز خان هم از توی آینه به او چشم دوخته و منتظر جواب بود. گلجان آرام گفت: پدرم کوره ی آتش شده، ناراحتشم و می خوام...می خوام هر طور شده خوب بشه... پرویز خان که انگار زیبایی گلجان و سادگی او، گلجان را همچون دُری گرانبها در پیشش نموده بود پایش را روی گاز فشار داد و گفت: نگران نباش دخترجان، حالت پدرت خوب میشود،... یعنی...یعنی من تمام تلاشم را می کنم که خوب بشه و این غم از دل تو برداشته بشه... گلجان سرش را بالا گرفت و گفت: خدا از بزرگی کمت نکنه، شما فرشته نجات ما شدین. پرویز خان لبخندی زد و گفت: خوب حرف میزنی، درس هم خواندی؟! گلجان سرش را تند تند تکان داد و گفت: کلاس اکابر رفتم، توی روستای ما تا کلاس ششم بیشتر نداشت. پرویز خان یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: آفرین...بارک الله..‌همینم خوبه و بعد سرش را به عقب برگرداند و گفت: درس خواندن را دوست داشتی؟ گلجان که عاشق کتاب و دفتر بود اما این دو قلم اشیا نایابی بودند که آرزوی دخترکان روستایی بود، لبخند کمرنگی زد و گفت: خیلی دوست داشتم، پدرم همیشه میگفت تو باید معلم میشدی، حیف که امکانات نیست.‌‌.. پرویز خان سری به نشانه ی خرسندی تکان داد و گفت: بریم تهران، خودم میفرستمت مدرسه... گلجان به گوش هایش اعتماد نداشت، یعنی درست شنیده بود؟! این آقا چی داشت می گفت... پرویز دیگه حرفی نزد و سرعت ماشین زیاد شد و خیلی زود سایه هایی از شهر پیش رو در جلوی چشمشان پدیدار شد. وارد شهر شدند، شهری با خانه های کاه گلی و خیابان های سنگفرش ماشین جلو میرفت و گلجان نمی دانست مقصد پرویز خان کجاست و رویش هم نمی شد سوال کند. پرویز خان جلوی در چوبی قهوه ای رنگی ایستاد و گفت: تا جایی یادم هست توی این شهر کلا یه مطب دکتر بود، برم ببینم هنوز هست یا نه، اگر دکتر بود پدرت را میبریم اینجا، دوایی چیزی بهش بده و بعد راهی تهران میشیم، می خوام توی راه خیالت بابت پدرت راحت باشه. گلجان که اصلا باورش نمی شد، به این راحتی به شهر رسیده و قرار است به تهران برود، خدا را شکر می کرد و برایش عجیب بود که این مرد چگونه وقتش را صرف او و پدرش می کرد و چقدر بامحبت بود، حسی درونی به او نهیب می زد که اینهمه محبت دلیلی دارد.. ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
🟢 بیانیه بصیرتی ۱۴۰۴/۱۱/۲۱ 🟢 ✍️ مهدی اسلامی بسم الله الرحمن الرحیم حواسها جمع ... ما الان در شبیه ترین زمان به جنگ احزابیم دشمن با تمام تجهیزات محاصره مون کرده و خیلی ها ترسیدن همه منتظرن که ببینند بالاخره چی میشه عده ای پشیمون شدن از انقلابی که کردن عده ای از طرفداران پر و پا قرص انقلاب ، شدن منتقد سرسخت عده ای در شیپور مذاکره و صلح میدمند. و به حضرت آقا خرده میگیرند که نگاه کن ببین ترامپ با همه تجهیزات و لجستیکش اومده تو منطقه ، پس مقداری شل کن تا نیاد همه مون رو بکشه و درگیر جنگمون کنه ولی حضرت آقا عین جد مبارکشون پیامبر اعظم سفت و محکم ایستادن در برابر رجزخوانی عمربن عبدود زمان که به قول پیامبر اعظم کل باطل بود در مقابل کل دنیای حق ایستاده و داره رجز میخونه خیلی ها نفسشون بند اومده از ترس و منتظرن هر لحظه جنگ شروع بشه ولی یادمون نره خدا احزاب یک علی رو میکنه این وسط که مجروح جنگ اُحده ، ولی وقتی شمشیر میزنه تمام ارکان جبهه باطل به لرزه میفته همونطور که پیامبر اعظم فریاد میزدن کی حاضره در مقابل این باطل مجسم بایسته ، حضرت آقا هم فریاد میزنن کیا هستند بیان پای کار جهاد تبیین همه ما تک به تکمون میتونیم علی باشیم وقتی دیدید همه جوره دوره شدید همه جوره دشمن اومده پای کار همه جوره محاصره شدید و دیگه از کسی کاری بر نمیاد تازه الان موقع ورود خدا با امداد غیبیش به وسط معرکه است اینجاست که ایمانهای استوار باید خودشون رو محک بزنند و کم نیارن خدای غرق کردن فرعون در رود نیل خدای مدد رسان جنگ احزاب و خیبر و بدر و احد خدای شنهای طبس هنوزم حواسش به همه ما هست کافیه ایمانمون رو زیاد کنیم کافیه پای کار ولایت وایسیم اونوقته که: { إِنَّ ٱلَّذِینَ قَالُوا۟ رَبُّنَا ٱللَّهُ ثُمَّ ٱسۡتَقَـٰمُوا۟ تَتَنَزَّلُ عَلَیۡهِمُ ٱلۡمَلَـٰۤائكَةُ أَلَّا تَخَافُوا۟ وَلَا تَحۡزَنُوا۟ وَأَبۡشِرُوا۟ بِٱلۡجَنَّةِ ٱلَّتِی كُنتُمۡ تُوعَدُونَ } [سوره فصلت: ۳۰] امروز تمام کفر در مقابل تمام حق ایستاده و داره رجز میخونه امروز اتحاد ما کلید فتح و پیروزیه و ۲۲ بهمن زمان حضور ماست حالا که حضرت آقا اومدن پای کار و دستور دادن که همه باید بیان میدان ، کسی حق نداره فردا تو خونه بمونه ۲۲ بهمن زمانیه که امت اسلامی باید آرایش جنگی خودش رو به دشمن نشون بده اتحاد خودش رو به رخ دشمن بکشه این اتحاد بلا گردون این کشوره فردا هر کس میاد پای کار دست چند نفر رو هم بگیره بیاره برای راهپیمایی لشگر جمع کنید فردا باید قدرت نمایی کنیم قطعا قدرت حضور مردم از موشکهای نقطه زن و هایپرسونیک بیشتره ۲۲ بهمن زمان بیعت دوباره با حضرت آقاست عقب نمونی از این بیعت والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته ✍️ مهدی اسلامی          ━━═━━⊰❀🦋❀⊱━━═━━━ لطفا عضو بشید  :     Eitaa.com/efshagari57
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت۸🎬: گلجان سرش را پایین انداخته بود و دست داغ پدر را نوازش می کرد و پ
🎬: پرویز خان زیر بغل مراد علی را گرفت و یک طرفش هم گلجان گرفت و وارد مطب دکتر شدند. گلجان تا نگاهش به جمعیت داخل سالن انتظار افتاد آه از نهادش بلند شد و آهسته گفت: چقدر آدم اینجاست، تا کی نوبت ما میشود؟! پدرم کوره آتش است. مراد علی انگار تازه متوجه پرویز خان شده بود گفت: ما کجاییم؟! این آقا کیست؟! پرویز خان لبخندی زد و گفت: آشنا هستم آقاجان، یعنی آشنا میشیم و بعد نگاهی به گلجان کرد و گفت: نگران نباش، الان میریم داخل اتاق دکتر، یه پول درشت به منشی اش دادم که بی نوبت ما را بفرسته و آهسته تر ادامه داد: توی این مملکت تا رشوه ندیم، حتی نفس هم نمی تونیم بکشیم. گلجان هر لحظه بیشتر شرمنده محبت این مرد میشد، سرش را پایین انداخت و گفت: شما خیلی محبت کردید، به خدا من شرمندتون هستم، کاش بتونم جبران کنم اما ما رعیت ها... پرویز با اشاره ی منشی مراد علی را به طرف اتاق دکتر برد و همزمان به گلجان گفت: نترس، موقع جبران شما هم میرسه... گلجان که انگار داخل این عالم نبود و معنای حرف پرویز خان را درک نمی کرد، خوشحال از اینکه به این زودی نوبتشان شده به سمت اتاق دکتر رفت. دکتر بعد از معاینه مراد علی گفت که تنها راهش عمل دمل چرکی هست و با اشاره نامحسوس به پرویز خان، به او فهماند که وضع مراد علی خوب نیست و هر لحظه امکان دارد عفونت داخل خونش بشود و کلکش را بکند و سپس آمپولی به او تزریق کرد تا رسیدن به تهران تبش کمتر شود. پرویز خان که وضع را اینگونه دید گفت: اتلاف وقت جایز نیست، باید هر چه زودتر پدرت را به تهران برسانیم و وقتی که می خواست مراد علی را سوار ماشین کند به گلجان گفت که جلو بنشیند و مراد علی را عقب خواباند، بهانه اش این بود که مراد علی راحت باشد اما هدف اصلیش این بود که گلجان را در کنار خود داشته باشد. دخترک زیبای روستایی،فارغ از خیال های پرویز خان، با او همراه شد، البته چاره ای دیگر هم نداشت، او می خواست به هر قیمتی که شده پدرش را از مرگ نجات دهد... ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت۹🎬: پرویز خان زیر بغل مراد علی را گرفت و یک طرفش هم گلجان گرفت و وار
🎬: انگار ساعت روی دور تندش بود یا اینکه عجایب راه زیاد بود و گلجان چیزی از گذشت زمان متوجه نشد. حالا به لطف داروهای دکتر، تب مراد علی پایین آمده بود و خیلی راحت خوابیده بود و هر بار که گلجان نگاهش به پشت سرش می افتاد لبخند کمرنگی روی لبانش می نشست و هربار پرویز خان این حال خوش را به خودش ربط می داد و شروع می کرد از خودش تعریف کردن، از تعاریف پرویز خان متوجه شده بود که او دو تا دختر دارد که هر دو ازدواج کرده اند و صاحب بچه اند و همسرش مهوش بانو چند سالی هست که در اثر یک اتفاق تصادفی فلج شده و گوشه ی خانه افتاده است. پرویز خان از آرزوهایش می گفت، از اینکه خیلی دوست داشته صاحب پسری بشود تا آنهمه مال و املاک یک صاحب مرد داشته باشد و اعتقاد داشت پسر ریشه ی یک مرد است و مردی که پسر ندارد ریشه ندارد. گلجان نمی دانست که پرویز خان چرا این حرفها را برای او می زند، اما چون او در حساس ترین و بی پناه ترین لحظه ی عمرش به دادش رسیده بود، برایش خیلی ارزش داشت. کم کم به حوالی تهران رسیدند، زمین های زراعی که مشخص بود هر کدام آماده ی کشت و کار برای محصولی خاص است. پرویز خان درباره ی همه چی اطلاع داشت و برای گلجان توضیح میداد. حالا جاده آسفالت صاف و یکدست بود و مشخص میشد که راهی تا پایتخت ندارند. گلجان با شوق و ذوق از شیشه ی ماشین بیرون را نگاه می کرد، هر چیزی برایش جالب بود، حتی ماشینی که از کنارش می گذشت. همانطور که به دور دست ها خیره شده بود متوجه شد انگار چیزهایی از دور برق می زنند با تعجب به کمی دورتر اشاره کرد و گفت: پرویز خان! آن...آن دور، آن چیزهایی که مثل آینه برق می زند چیست؟! پرویز خان آه کوتاهی کشید و گفت: اطراف تهران پر است از عجایب، اینجا یکی از شهرک های اطراف است که معروف به حلبی آباد است... گلجان ابروهایش را بالا داد و گفت: حلبی آباد؟! پرویز خان سرش را تند تند تکان داد و گفت: بله، حلبی آباد، مردم مستضعف که پولی برای ساخت و ساز ندارند، روزها داخل تهران مغازه به مغازه می گردند و حلب هایی را که خالی می شوند جمع می کنند و بعد با آن حلب ها اینجا خانه می سازند... گلجان که اصلا باورش نمیشد گفت: خانه با حلب؟! پرویز خان سری تکان داد و گفت: بله...شاه این مملکت با خاندانش داخل قصرهای آیینه کاری شده با پول همین مردم روزگار می گذارنند و اینها دلشان را خوش می کنند به خانه ای حلبی، خانه ای بدون آب و برق و حتی راه درست درمانی ندارد. تابستان از گرمای هوا این خانه ی حلبی کوره آتش می شود و زمستان های زوزه ی باد ترس و سرما را در جان کوچک و بزرگ اینجا می اندازد. چند بار گذارم به اینجا افتاده، انواع و اقسام بیماری ها در اینجا رواج دارد و هیچ امکانات بهداشتی و حتی امکانات اولیه زندگی هم وجود ندارد... وقتی پرویز خان اینجور حرف میزد گلجان به یاد روستایشان افتاد، درست است آنجا هم امکانات آنچنانی نداشتند اما لااقل خانه هایشان به لطف سنگ کوه ها، سنگی بود و آب مصرفیشان از چشمه می آمد. گلجان همانطور که خیره به برق فریبنده حلبی آباد بود گفت: بیچاره مردم پرویز خان زهر خندی زد و گفت: تازه بعضی افراد هستند که در به در به دنبال کرایه کردن یکی از همین خانه های حلبی هستند آخه مردم دستشان خالی ست، کار و درآمدی ندارند، توی این مملکت فقط تعداد افراد معدودی که به خاندان سلطنتی وصل هستند می توانند نفس بکشند،بقیه از بی کفنی زنده اند... پرویزخان حرف میزد و گلجان، درد خودش را فراموش کرده بود و حالا برای درد این مردم بغض کرده بود ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_نود_یک🎬: بعد از سه سال غیبت که هیچ کس خبر نداشت الیاس در
🎬: زن همانطور که نگاهی به الیاس نبی و یسع که همواره ملازم او بود می کرد گفت: سلام...سلام ای مرد بزرگ، شنیده ام که دستان با برکت شما معجزه ها می کند، عاجزانه از شما می خواهم معجزه ی زندگی بی فروغ من باشید. حضرت الیاس لبخندی زد و فرمود: علیک السلام خواهر، چه شده؟! چه کاری از ما ساخته است؟! زن به کمی دورتر اشاره کرد: مردی جوان روی زمین در حالیکه به سنگی بزرگ تکیه داده بود را نشان داد و گفت: پسرم...پسرم بیماری لاعلاج دارد، طبیبان گفته اند که به زودی اچ را از دست خواهم داد، من از شما معجزه می خواهم، من از خدای یکتا معجزه می خواهم،شما که مرد خدایید، شفای پسرم را از خداوند مهربان طلب کنید. سخنان آن زن بوی ایمان میداد و امیدش به خداوند و پیامبر خدا مثال زدنی بود. حضرت الیاس نزد آن پسر رفت، کنارش نشست و متوجه شد به شدت بیمار است و روی زرد و چشمان به گودی نشسته اش نشان از وخامت حالش داشت، حضرت الیاس پس از سلام و علیکی عبایش را بر سر پسر کشید و دستانش را به آسمان بلند نمود و مشغول خواندن دعا شد. حضرت الیاس خداوند را به کلمات مقدسش قسم داد که شفای این جوان را بستاند و سپس در پیش چشم مادری نگران و مردمی متعجب، عبا از روی مرد جوان برگرفت. چهره ی مرد جوان از خوشحالی می درخشید، دیگر هیچ اثری از بیماری در وجودش نبود و ناگهان بدون تکیه به عصا از جا بلند شد، دستانش را به درگاه خداوند بلند کرد و گفت: خدایا شکرت، می دانستم که خداوند بزرگ همیشه حواسش به بندگان ضعیفش هست و سپس به سجده شکر افتاد و مادر او هم به سجده افتاد. مردم شاهد این اعجاز بودند و هر کدام چیزی می گفتند که مادر پسر از جا بلند شد و گفت: ای پیامبر خدا، پسرم یونس را نذر راه خدا کردم، به او تعلیم ده و یونس را به شاگردی بپذیر که او مرد مؤمنی ست که در لحظه لحظه زندگیش یاد خدا هست. به این ترتیب یونس و یسع و الیاس مثلثی محکم از ایمان تشکیل دادند و خداوند مقدر نموده بود که یونس و یسع هم به مقام نبوت برسند. و قرار بود یونس سفیری شود از جانب خداوند و نماینده ای شود از طرف الیاس و به سرزمین های اطراف برای رسالت رهسپار شود تا شاید غافلی را از خواب غفلت بیرون کشد و یا ملتی را به راه آورد ... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_نود_دو🎬: زن همانطور که نگاهی به الیاس نبی و یسع که همواره
🎬: سه سال از نفرین حضرت الیاس می گذشت، سه سال مملو از خشکسالی و بی برکتی و قحطی کل شهرهای تحت امر شاه اخاب را فرا گرفته بود و زندگی برای مردم بسیار سخت شده بود. گرسنگی بیداد می کرد، دیگر هیچ جنبنده ای به جز انسان های گرسنه در روی زمین یافت نمی شد، مردم برای رفع گرسنگی به خوردن مار موش و ملخ و هر چه که می دیدند روی آورده بودند و حالا هیچ برای خوردن نداشتند. بت هایی که ایزابل با خود آورده بود و خطبه های آنچنانی درباره ی عظمتشان در گوش مردم فرو کرده و قرار بود باروری زمین و حیوانات در دستشان باشد، بعد از سه سال هیچ کاری از آنها بر نیامد و وضع مردم را بدتر از قبل کرده بودند و حالا ضعفشان بر همه مشخص شده بود. اینک مردم به واقع پی برده بودند که این بت ها ناتوانند و براستی مجسمه ای که ساخت دست بشر است نمی تواند خدایی کند و بدین ترتیب زمینه بازگشت به سمت خدا و توبه برایشان فراهم شد. این جا و در این زمان شروع دوباره ای برای قوم بنی اسرائیل بود انگار خداوند مهربان که مهرش بی حد است می خواست فرصت دیگری در اختیار این قوم لجوج و غافل قرار دهد، پس خداوند برای پایان قحطی الیاس را برای آنها فرستاد. الیاس به امر خدا وارد شهر شد و یک راست به سمت قصر روانه شد و به سراغ شاه رفت. هنگامی که شاه اخاب چشمش به الیاس افتاد، دندانی به هم سایید و مستکبرانه و در حالی که هنوز متنبه نشده بود با نگاه خشمگین به او چشم دوخت و گفت: تو...تو باعث تمام بدبختی های بنی اسرائیل هستی! تو موجب این قحطی شدی، تو بلای جان بنی اسرائیل هستی. الیاس نفس آرامی کشید و همانطور که با طمأنینه به شاه اخاب و ملکه ی کافرش ایزابل نگاه می کرد فرمود: بدان و آگاه باش که خود تو موجب این ابتلای بنی اسرائیل شدی مگر فراموش کردی که من با تو اتمام حجت کردم که شما را نفرین میکنم و تو گردن افرازی کردی و حرفهای آن زن و بت های بی جان و سحر ساحرانش دل خوش کردی و نفرین من و بلای آسمانی را به جان خریدی، اگر هنوز ادعا داری که تو بر حق هستی و من لغو میگویم بیا جلوی چشم تمام مردم حقانیت دو طرف را به اثبات برسانیم. شاه اخاب که می ترسید از مواجهه ی دوباره با الیاس اما از طرفی می خواست به هر طریق ممکن این وضع پایان پذیرد گفت: می خواهی چه کنیم؟ الیاس نگاهی به جمع کارگزاران حکومت شاه اخاب نمود و فرمود: اینک به جارچیان دستور دهید که تمام مردم را به پای کوه بزرگ فرا خوانند و شما و تمام اعوان و انصار و اشرارت هم بیایید. چهارصد و پنجاه نفر از کاهنان بعل و چهارصد و پنجاه نفر از کاهنان ِمعابد بیایند و من هم تنها می آیم. باید هر طرف نفری یک گاو نر برای خدا قربانی کنیم ولی برخلاف رسم رایجی که در بنی اسرائیل به وجود آوردید آن قربانی را آتش نزنید و روی سنگ بگذارید. و هر طرف در پیشگاه خدای خود دعا کند که قربانی بدون دخالت هیچ انسانی آتش بگیرد. خدایی که با آتش پاسخ داد او خدای حقیقی است و قربانی هر کس که آتش گرفت، او بر حق است... شاه اخاب سری تکان داد، دیگر مجال فکر کردن نبود، ایزابل اشاره کرد که بپذیر، او می خواست دست به دامان ساحران و اجنه ی باطل شود تا خود و بتهایش را در انظار مردم بر حق جلوه دهد و شاه اخاب هم پذیرفت ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت۱۰🎬: انگار ساعت روی دور تندش بود یا اینکه عجایب راه زیاد بود و گلجان
🎬: ماشین جلوتر می رفت و هر لحظه عجایب بیشتری پیش چشم دخترک روستایی نمودار می شد و نمی دانست بازی روزگار او را به کجاها می کشاند. به نظر می رسید به حوالی تهران رسیده باشند، گلجان با تعجب به روبه رو خیره شده بود، انگار اینجا قبیله ای ساکن شده بود، جایی که بودند شبیه پناه بادهایی بود که روستایی ها سر زمین به پا می کردند تا وقت خستگی از درو به دور از اشعه های سوزان آفتاب اندکی بیاسایند فقط با این تفاوت که آنجا چهار چوب را در زمین فرو می کردند و به عنوان سقف از شاخ و برگ درختان استفاده می کردند اما اینجا همان چهار پایه ی چوب بود اما سقف آن تکه پارچه ای کهنه و وصلدار یا گونی هایی آفتاب سوخته بود، زیر هر اتاقک تعدادی کودک و بزرگ دیده میشد. کودکان با پای برهنه و ظاهری کثیف و لباس هایی کهنه که حس ترحم هر کسی را بر می انگیخت. صدای وزوز مگس ها و بوی گند، گنداب و آشغال هایی که در گوشه کنار اتاقک ها تلنبار شده بود صحنه ی بدی را به چشم می کشید. گلجان با تعجب به پیش رو نگاه می کرد و با اشاره به آنها گفت: اینجا...اینجا چرا اینجور هست و این آدم ها چرا این شکلی هستند. پرویز خان قهقه ای زد و گفت: همچی حرف میزنی که انگار تا به حال از این صحنه ها ندیدی،. بعدم اون میدان بزرگ آزادی پشت سر را ندیدی و این بدبخت های آسمان جل را دیدی؟! و با این حرف گلجان تازه متوجه سازه ای سفید رنگ و بزرگ شد سازه ای که مانند یک انسان ایستاده بود که پاهایش را از هم باز کرده بود اما عظمت این سازه با فقر مردمی که کنارش بیتوته کرده بودند در تضاد بود ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۱۱🎬: ماشین جلوتر می رفت و هر لحظه عجایب بیشتری پیش چشم دخترک روستا
🎬: ماشین به پیش می رفت، مراد علی هنوز در خواب بود و گلجان غرق نظاره کردن اطرافش و پرویز خان هم غرق همسفر زیبایش... گلجان اشاره ای به بالای سرشان و فضای کبود اطراف کرد و گفت: به نظر می رسد ابرهای سیاه آسمان را پوشاندند و احتمال زیاد به زودی باران می بارد. پرویز خان باز هم خنده ریزی کرد و گفت: دخترجان! اینجا تهران است نه روستای شما که ابرش نشانه ی بارندگی باشد، اینجا همیشه فضایش گرفته است و اینها ابر نیست و دود و دم ماشین و کارخانه هاست، ما در جهان از همه لحاظ عقب افتاده ایم اما در زمینه ی آلودگی هوا جز رتبه های برتر دنیا هستیم و با زدن این حرف قهقه بلندی سر داد و پایش را روی گاز فشار داد. از میدان آزادی گذشتند و کمی جلوتر وارد کوچه پس کوچه های شهر شدند، گلجان با دقتی بیشتر اطراف را نگاه می کرد و زیر لب گفت: اگر نمی آمدم تهران و یکی این صحنه ها را به من نشان میداد فکر می کردم تصویری از یک روستای دور افتاده است. گلجان به نقطه ای خیره شد، چند زن داخل لگن های رنگ و وارنگ مشغول شستن رخت هایشان بودند و تعدادی هم زن و دختر با دبه های خالی در دست، در صفی طویل منتظر بودند. این صحنه برای گلجان آشنا بود و آرام گفت: آنجا چشمه ی آب است؟! اما هر چه دقت کرد اثری از چشمه نبود. پرویز خان سری تکان داد و گفت: چشمه ی آب نیست اما به نوعی مانند چشمه آب است گلجان با تعجب گفت: این یعنی چه؟! پرویز خان که سادگی این دختر را می دید دلش غنج می رفت و می خواست بیشتربا او همکلام بشود و گفت: تهران آب لوله کشی دارد یعنی آب را از کوه با لوله هایی به خانه ها می رسانند، البته در محله های اعیان نشین در هر خانه یک لوله آب است و به راحتی از آب استفاده می کنند، اما این محله ها که محروم ترند، برای هر محله یک شیر آب در جایی مشخص کار گذاشته اند که مردم هر روز برای تامین آب روزانه به اینجا می آیند، اما الان که وضع خوب است، گاهی آب همین تک شیرهایی که در محله ها هست قطع می شود و آنوقت بازار سیاه آب آشامیدنی راه می افتد و آنهایی که زرنگ ترند، با گاری از محله های بالا شهر آب برمی دارند و اینجا دبه دبه می فروشند و پول خوبی به جیب می زنند گلجان با تعجب همه ی اینها را میشنید و بدون اینکه درکی از مطلب داشته باشد سری تکان میداد چون او توی عمرش شیر آب ندیده بود و الان هر چه هم پرویز خان می خواست توضیح دهد او متوجه نمیشد اما وقتی با چشم خود می دید بهتر می فهمید. گلجان نگاهی به پدرش کرد و وقتی دید راحت خوابیده، لبخندی زد و گفت: خدا از بزرگی کمتان نکند، نمی دانم محبتتان را چطور جبران کنم. پرویز خان کلاه دوره ای روی سرش را کمی جابه جا کرد و گفت: کاری نکردم،باید پدرت را زودتر به بیمارستان برسانیم فقط دختر جان هر کس توی خانه از تو پرسید و گفت کی هستی و همراه پرویز خان چه می کنی، بگو از آشناهای اسکندر هستی، فهمیدی؟! گلجان سرش را به نشانه بله تکان داد و پرویز خان لبخندی زد و گفت: آفرین، تو هم خیلی کارها می توانی برای جبران بکنی که کم کم بهت میگم ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_نود_سه🎬: سه سال از نفرین حضرت الیاس می گذشت، سه سال مملو ا
🎬: روز اثبات حقانیت ادیان مشخص شد، همه جا قحطی بیداد می کرد، ماموران شاه اخاب به ولایات اطراف رفتند تا گاوی برای قربانی پیدا کنند و الیاس نبی هم قربانی فراهم کرد. روز حساسی بود، این روز می توانست نقطه ی عطی دیگر در تاریخ پراز فراز و نشیب بنی اسرائیل باشد. الیاس و مومنین با طمأنینه در انتظار رسیدن روز موعود بودند و ایزابل که نامش هم برگرفته از بت بعل بود، ایز + بعل، یعنی پرستنده ی بعل، تمام تلاشش را می کرد که کاری کند تا ابلیس در همه جا نمود کند و سرور جهانیان باشد. پس چند روز قبل از موعد مشخص شده، تعدادی از کاهنان خبیث را انتخاب کرد تا اعمال شیطانی انجام دهند، او خوب می دانست با هر عمل شیطانی، ابلیس قدرت می گیرد و اگر قدرت ابلیس را زیاد کنند می توانند سحری به کار آرند که قربانی آتش گیرد اما بی شک اراده ی خداوند بالاترین اراده هاست. ایزابل با قساوت تمام دستور داد تا کودکانی بیگناه را پنهانی به یکی از معابد بعل ببرند و انواع و اقسام اعمال شیطانی را انجام دهند و سپس کودکان را در پای بت بعل قربانی کنند و خون آنها را به اطراف بپاشند و همزمان تعدادی عریان در اطراف بت بعل برقصند و آتش برپا کنند و کارهای رکیک و منافی عفت انجام دهند و در هم آمیزند و سپس نوزادانی را برای خوش آیند بت بعل زنده زنده به کام آتش بسپارند تا از این قربانی ها ابلیس قدرت گیرد و کاری کند که مردم بعل را به خداوندی بپذیرند و او را تصدیق کنند. روز موعود فرا رسید و مردم دسته دسته به سمت کوه بزرگ حرکت کردند و خیلی زود همه جمع شدند. تمام کاهنان معابد از صبح تا ظهر به پیشگاه خدایانشان دعا کردند و کارهای عجیب و غریبی انجام میدادند و تمام تلاش خود را به کار گرفته بودند تا قربانی آنها آتش بگیرد مردم مناظر بودند و به صحنه ی پیش رو خیره شده بودند اما هر چه زمان می گذشت هیچ اتفاقی نیافتاد و قربانی بدون هیچ تغییری در بالای بلندی بر جای مانده بود، در این هنگام حضرت الیاس از جا بلند شد و روبه ایزابل که چشمانش به مانند آتش سرخ شده بود با ریشخند فرمود: شاید بعل خوابیده و قیلوله میفرماید و اصلا نمی بیند که کاهنانش چقدر تلاش می کنند تا او از خواب بیدار شود و به کمکشان بشتابد. در این لحظه ایزابل دستش را مشت کرد و بر زانو کوبید و به کاهنان اشاره کرد که هر چه در چنته دارند رو کند. کاهنان معبد، شروع به تکرار وردهایی خاص کردند و تزرع خود را بیشتر و بیشتر کردند و با تیغ و نیزه برخودشان زخم زدند بلکه خدایشان آنان را ببیند و حاجتشان را بدهد اما بازهم هیچ اتفاقی نیافتاد. .. این تلاشهای فراوان و چندباره کاهنان اقتدار بعل در ذهن مردم را می شکست تا اینکه... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۱۲🎬: ماشین به پیش می رفت، مراد علی هنوز در خواب بود و گلجان غرق نظا
ماشین به سرعت از کوچه پس کوچه های شهر می گذشت و هر چه جلوتر می رفتند چهره شهر هم تغییر می کرد. حالا به جایی رسیده بودند که کوچه ها سنگفرش و خیابان ها آسفالت صاف و یکدست بود و در هر جا درختان سرو همیشه سبز به چشم می خورد. بالاخره ماشین جلوی خانه ای با در بزرگ و کرم رنگ متوقف شد و پرویزخان با زدن چند بوق اهل خانه را از ورودش مطلع کرد و خیلی زود پیرمردی تر و تمیز در را باز کرد و همانطور که به پرویز خان سلام میداد با تعجب به مسافران غریب داخل ماشین چشم دوخته بود که پرویز خان صدا زد: مش رحیم! چرا ماتت برده، در را ببند و بیا کمک کن تا این بنده خدا را از ماشین پیاده کنیم، حالش خوب نیست. مش رحیم با دستپاچگی جلو آمد و همانطور که چشم می گفت با تردید گفت: بب...ببخشید آقا این مهمانان کی هستند ؟! پرویز خان پیاده شد و به گلجان اشاره کرد که پیاده شود و گفت: به تو چه مش رحیم! من باید به تو هم جواب پس بدم؟! اما چون میدونم تو خبر نگار یک خاندان هستی پس برو به بقیه بگو اینا از آشناها اسکندر هستن که قراره برن دکتر... گلجان از ماشین پیاده شد و با تعجب به اطراف نگاه می کرد خانه ای بزرگ که مثل باغ بود و درختان مختلفی در آن به چشم می خورد، اما مثل خانه های روستا نبود روستایی ها به دو تا اتاق تو در تو بدون حصار و درب میگفتند خانه اما اینجا از ظاهر کار بر می آمد که ساختمانی بزرگ هست که اندازه ی ده تا عائله روستایی جا داشت. ماشین بین درختان پارک شد و کمی جلوتر ساختمان خانه به چشم می خورد، ساختمانی دو طبقه که هر طبقه پنجره های زیاد با شیشه های رنگ رنگی داشت و گلجان نمی توانست تشخیص دهد که این ساختمان از داخل چه شکلی است و چند اتاق دارد... مش رحیم زیر بازوی مراد علی را گرفته بود و از آه و ناله ی مراد علی گلجان تازه به خود امد و فوری خود را به پدرش رساند که مش رحیم گفت:آقا! این بنده خدا را کجا ببرم؟! ببرمش پیش خودم؟! پرویز خان با تحکم نگاهی به او کرد و گفت: نه! آشناهای اسکندر برای ما عزیز هستند، این آقا را به اتاق مهمان در طبقه. پایین ببرید. مش رحیمی چشمی گفت و گلجان زیر بازوی دیگر پدرش را گرفت و نزدیک در ورودی ساختمان شدند که با صدای صاف کردن گلویی، متوجه طبقه بالا شد. گلجان زنی با چهره ای شکسته ولاغر اندام را میدید که روی یک صندلی عجیب و غریب که چرخ هایی مثل چرخ های گاری داشت نشسته بود و به او خیره شده بود. نگاه آن زن انگار نیش دار بود و گلجان معذب شده بود اما با این حال بلند گفت: س...س...سلام.. زن بی آنکه جوابی به او بدهد صندلی را حرکت داد و عقب عقب رفت تا جایی که دیگر در دید گلجان نبود... ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_نود_چهار🎬: روز اثبات حقانیت ادیان مشخص شد، همه جا قحطی بید
🎬: حالا نوبتی که بود نوبت الیاس نبی و اقتدار خدای یکتا بود. حضرت الیاس جلو رفت، چشمان همگان به روبه رو خیره بود، الیاس قربانی را روی دست گرفت و با طمأنینه جلو رفت و آن را بر روی تخته سنگی که از قبل مشخص بود قرار داد. ایزابل که شکستی مفتضحانه خورده بود به سردسته ی کاهنان و جادوگران معبد بعل اشاره کرد و به او گفت: حال که نتوانستید خدایان را به میدان بکشانید و اینچنین مفتضح شدید، لااقل با سحر و وردی دیگر کاری کنید که قربانی الیاس آتش نگیرد و در این هنگام دست های کاهنان و لب هایشان به کار افتاد و زیر لب چیزی می خواندند و حرکاتی عجیب انجام می دادند اما در آن سوی میدان الیاس با آرامشی زیبا ایستاده بود و دستانش را به آسمان بلند کرد و چیزی فرمود که بی شک توسل به کلمات مقدس بود و بعد رو به مردم فرمود: اینک سه بار روی قربانی آب بریزید، میخواهم خوب خیس شود، آنچنان که آب از آن بچکد که احتمال آتش زدن آن توسط هیچ انسانی وجود نداشته باشد. مردم آنقدر آب ریختند که دور تا دور آن قربانی پر از آب شد به طوریکه با هیچ‌وسیله ای کسی قادر به آتش زدن آن نبود. الیاس دوباره شروع به مناجات با خدا کرد و بعد با صدای بلند فقط یک بار از خدا خواست که آ تشی شعله ور کند و قدرتش را به مردم نشان دهد. هنچز حرف در دهان الیاس نبی بود که بلافاصله آتش فرود آمد و در چشم بهم زدنی در میان بهت و حیرت همگان قربانی سوخت. در این هنگام هیاهویی به آسمان بلند شد و حال مردم دگرگون شد، حالا مردم سکوتشان را شکستند و یکصدا فریاد زدند «یهو » خداست. در روایات تفصیلی از این حادثه ذکر نشده است اما بخش هایی از تواریخ و کتاب مقدس آن را ذکر کرده اند و شواهدی هم از قرآن وجود دارد که موید این حادثه است. آیاتی از قرآن را می توانیم شاهدی بر این ماجرا بدانیم آنجا که در سوره آل عمران میفرماید: «عده ای از یهودیان نزد پیامبر آمدند و گفتند خداوند با ما پیمان بسته که به هیچ پیامبری ایمان نیاوریم الا این که قربانی بیاورد که با آتشی از سمت خدا سوزانده شود در این هنگام پیامبر فرمودند: همه پیامبران این گونه نبودند و بیشتر آنها با بینات نزد مردم آمدند و اگر راست میگویید و او پیامبر بود چرا او را کشتید؟ این جمله قرآن نشان می دهد که قران تلویحا پذیرفته که همچین پیامبری بوده و آنها را بابت ستمی که در حق او کردند ملامت میکند. پس می توان با تکیه به این آیه قرآن، به تفاسیری که در کتابهای دیگر در مورد الیاس نبی آمده است اعتماد کرد پس از این معجزه ی آشکار که حقانیت الیاس و خدای یکتا ثابت شد، ایزابل سعی کرد با هوچی‌گری شاه اخاب را تحت تاثیر قرار دهد، اما عظمت این اعجاز آنقدر زیاد بود که شاه اخاب تسلیم حرفهای ایزابل نشد او به خاطر وسوسه های ایزابل بسیاری از پیامبران گمنام بنی اسراییل را کشته بود و حالا با چشم خود میدید که عمری برده و بنده ی ابلیس بوده، پس وجدان خفته اش بیدار شد و دستور داد تا ایزابل را در بند کنند و تمام بت ها را بشکنند و معابد را نابود کنند و... ادامه دارد.. @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨