🟢 بیانیه بصیرتی ۱۴۰۴/۱۱/۲۱ 🟢
✍️ مهدی اسلامی
بسم الله الرحمن الرحیم
حواسها جمع ...
ما الان در شبیه ترین زمان به جنگ احزابیم
دشمن با تمام تجهیزات محاصره مون کرده و خیلی ها ترسیدن
همه منتظرن که ببینند بالاخره چی میشه
عده ای پشیمون شدن از انقلابی که کردن
عده ای از طرفداران پر و پا قرص انقلاب ، شدن منتقد سرسخت
عده ای در شیپور مذاکره و صلح میدمند. و به حضرت آقا خرده میگیرند که نگاه کن ببین ترامپ با همه تجهیزات و لجستیکش اومده تو منطقه ، پس مقداری شل کن تا نیاد همه مون رو بکشه و درگیر جنگمون کنه
ولی حضرت آقا عین جد مبارکشون پیامبر اعظم سفت و محکم ایستادن
در برابر رجزخوانی عمربن عبدود زمان که به قول پیامبر اعظم کل باطل بود در مقابل کل دنیای حق ایستاده و داره رجز میخونه
خیلی ها نفسشون بند اومده از ترس و منتظرن هر لحظه جنگ شروع بشه
ولی یادمون نره خدا احزاب یک علی رو میکنه این وسط که مجروح جنگ اُحده ، ولی وقتی شمشیر میزنه تمام ارکان جبهه باطل به لرزه میفته
همونطور که پیامبر اعظم فریاد میزدن کی حاضره در مقابل این باطل مجسم بایسته ، حضرت آقا هم فریاد میزنن کیا هستند بیان پای کار جهاد تبیین
همه ما تک به تکمون میتونیم علی باشیم
وقتی دیدید همه جوره دوره شدید
همه جوره دشمن اومده پای کار
همه جوره محاصره شدید
و دیگه از کسی کاری بر نمیاد
تازه الان موقع ورود خدا با امداد غیبیش به وسط معرکه است
اینجاست که ایمانهای استوار باید خودشون رو محک بزنند و کم نیارن
خدای غرق کردن فرعون در رود نیل
خدای مدد رسان جنگ احزاب و خیبر و بدر و احد
خدای شنهای طبس
هنوزم حواسش به همه ما هست
کافیه ایمانمون رو زیاد کنیم
کافیه پای کار ولایت وایسیم
اونوقته که:
{ إِنَّ ٱلَّذِینَ قَالُوا۟ رَبُّنَا ٱللَّهُ ثُمَّ ٱسۡتَقَـٰمُوا۟ تَتَنَزَّلُ عَلَیۡهِمُ ٱلۡمَلَـٰۤائكَةُ أَلَّا تَخَافُوا۟ وَلَا تَحۡزَنُوا۟ وَأَبۡشِرُوا۟ بِٱلۡجَنَّةِ ٱلَّتِی كُنتُمۡ تُوعَدُونَ }
[سوره فصلت: ۳۰]
امروز تمام کفر در مقابل تمام حق ایستاده و داره رجز میخونه
امروز اتحاد ما کلید فتح و پیروزیه
و ۲۲ بهمن زمان حضور ماست
حالا که حضرت آقا اومدن پای کار و دستور دادن که همه باید بیان میدان ، کسی حق نداره فردا تو خونه بمونه
۲۲ بهمن زمانیه که امت اسلامی باید آرایش جنگی خودش رو به دشمن نشون بده
اتحاد خودش رو به رخ دشمن بکشه
این اتحاد بلا گردون این کشوره
فردا هر کس میاد پای کار دست چند نفر رو هم بگیره بیاره برای راهپیمایی
لشگر جمع کنید
فردا باید قدرت نمایی کنیم
قطعا قدرت حضور مردم از موشکهای نقطه زن و هایپرسونیک بیشتره
۲۲ بهمن زمان بیعت دوباره با حضرت آقاست
عقب نمونی از این بیعت
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
✍️ مهدی اسلامی
#آنتی_فتنه
#بیانیه_بصیرتی
━━═━━⊰❀🦋❀⊱━━═━━━
لطفا عضو بشید :
Eitaa.com/efshagari57
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت۸🎬: گلجان سرش را پایین انداخته بود و دست داغ پدر را نوازش می کرد و پ
#داستان_واقعی
#رنج_دنیا
#قسمت۹🎬:
پرویز خان زیر بغل مراد علی را گرفت و یک طرفش هم گلجان گرفت و وارد مطب دکتر شدند.
گلجان تا نگاهش به جمعیت داخل سالن انتظار افتاد آه از نهادش بلند شد و آهسته گفت: چقدر آدم اینجاست، تا کی نوبت ما میشود؟! پدرم کوره آتش است.
مراد علی انگار تازه متوجه پرویز خان شده بود گفت: ما کجاییم؟! این آقا کیست؟!
پرویز خان لبخندی زد و گفت: آشنا هستم آقاجان، یعنی آشنا میشیم و بعد نگاهی به گلجان کرد و گفت: نگران نباش، الان میریم داخل اتاق دکتر، یه پول درشت به منشی اش دادم که بی نوبت ما را بفرسته و آهسته تر ادامه داد: توی این مملکت تا رشوه ندیم، حتی نفس هم نمی تونیم بکشیم.
گلجان هر لحظه بیشتر شرمنده محبت این مرد میشد، سرش را پایین انداخت و گفت: شما خیلی محبت کردید، به خدا من شرمندتون هستم، کاش بتونم جبران کنم اما ما رعیت ها...
پرویز با اشاره ی منشی مراد علی را به طرف اتاق دکتر برد و همزمان به گلجان گفت: نترس، موقع جبران شما هم میرسه...
گلجان که انگار داخل این عالم نبود و معنای حرف پرویز خان را درک نمی کرد، خوشحال از اینکه به این زودی نوبتشان شده به سمت اتاق دکتر رفت.
دکتر بعد از معاینه مراد علی گفت که تنها راهش عمل دمل چرکی هست و با اشاره نامحسوس به پرویز خان، به او فهماند که وضع مراد علی خوب نیست و هر لحظه امکان دارد عفونت داخل خونش بشود و کلکش را بکند و سپس آمپولی به او تزریق کرد تا رسیدن به تهران تبش کمتر شود.
پرویز خان که وضع را اینگونه دید گفت: اتلاف وقت جایز نیست، باید هر چه زودتر پدرت را به تهران برسانیم و وقتی که می خواست مراد علی را سوار ماشین کند به گلجان گفت که جلو بنشیند و مراد علی را عقب خواباند، بهانه اش این بود که مراد علی راحت باشد اما هدف اصلیش این بود که گلجان را در کنار خود داشته باشد.
دخترک زیبای روستایی،فارغ از خیال های پرویز خان، با او همراه شد، البته چاره ای دیگر هم نداشت، او می خواست به هر قیمتی که شده پدرش را از مرگ نجات دهد...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت۹🎬: پرویز خان زیر بغل مراد علی را گرفت و یک طرفش هم گلجان گرفت و وار
#داستان_واقعی
#رنج_دنیا
#قسمت۱۰🎬:
انگار ساعت روی دور تندش بود یا اینکه عجایب راه زیاد بود و گلجان چیزی از گذشت زمان متوجه نشد.
حالا به لطف داروهای دکتر، تب مراد علی پایین آمده بود و خیلی راحت خوابیده بود و هر بار که گلجان نگاهش به پشت سرش می افتاد لبخند کمرنگی روی لبانش می نشست و هربار پرویز خان این حال خوش را به خودش ربط می داد و شروع می کرد از خودش تعریف کردن، از تعاریف پرویز خان متوجه شده بود که او دو تا دختر دارد که هر دو ازدواج کرده اند و صاحب بچه اند و همسرش مهوش بانو چند سالی هست که در اثر یک اتفاق تصادفی فلج شده و گوشه ی خانه افتاده است.
پرویز خان از آرزوهایش می گفت، از اینکه خیلی دوست داشته صاحب پسری بشود تا آنهمه مال و املاک یک صاحب مرد داشته باشد و اعتقاد داشت پسر ریشه ی یک مرد است و مردی که پسر ندارد ریشه ندارد.
گلجان نمی دانست که پرویز خان چرا این حرفها را برای او می زند، اما چون او در حساس ترین و بی پناه ترین لحظه ی عمرش به دادش رسیده بود، برایش خیلی ارزش داشت.
کم کم به حوالی تهران رسیدند، زمین های زراعی که مشخص بود هر کدام آماده ی کشت و کار برای محصولی خاص است.
پرویز خان درباره ی همه چی اطلاع داشت و برای گلجان توضیح میداد.
حالا جاده آسفالت صاف و یکدست بود و مشخص میشد که راهی تا پایتخت ندارند.
گلجان با شوق و ذوق از شیشه ی ماشین بیرون را نگاه می کرد، هر چیزی برایش جالب بود، حتی ماشینی که از کنارش می گذشت.
همانطور که به دور دست ها خیره شده بود متوجه شد انگار چیزهایی از دور برق می زنند با تعجب به کمی دورتر اشاره کرد و گفت: پرویز خان! آن...آن دور، آن چیزهایی که مثل آینه برق می زند چیست؟!
پرویز خان آه کوتاهی کشید و گفت: اطراف تهران پر است از عجایب، اینجا یکی از شهرک های اطراف است که معروف به حلبی آباد است...
گلجان ابروهایش را بالا داد و گفت: حلبی آباد؟!
پرویز خان سرش را تند تند تکان داد و گفت: بله، حلبی آباد، مردم مستضعف که پولی برای ساخت و ساز ندارند، روزها داخل تهران مغازه به مغازه می گردند و حلب هایی را که خالی می شوند جمع می کنند و بعد با آن حلب ها اینجا خانه می سازند...
گلجان که اصلا باورش نمیشد گفت: خانه با حلب؟!
پرویز خان سری تکان داد و گفت: بله...شاه این مملکت با خاندانش داخل قصرهای آیینه کاری شده با پول همین مردم روزگار می گذارنند و اینها دلشان را خوش می کنند به خانه ای حلبی، خانه ای بدون آب و برق و حتی راه درست درمانی ندارد.
تابستان از گرمای هوا این خانه ی حلبی کوره آتش می شود و زمستان های زوزه ی باد ترس و سرما را در جان کوچک و بزرگ اینجا می اندازد.
چند بار گذارم به اینجا افتاده، انواع و اقسام بیماری ها در اینجا رواج دارد و هیچ امکانات بهداشتی و حتی امکانات اولیه زندگی هم وجود ندارد...
وقتی پرویز خان اینجور حرف میزد گلجان به یاد روستایشان افتاد، درست است آنجا هم امکانات آنچنانی نداشتند اما لااقل خانه هایشان به لطف سنگ کوه ها، سنگی بود و آب مصرفیشان از چشمه می آمد.
گلجان همانطور که خیره به برق فریبنده حلبی آباد بود گفت: بیچاره مردم
پرویز خان زهر خندی زد و گفت: تازه بعضی افراد هستند که در به در به دنبال کرایه کردن یکی از همین خانه های حلبی هستند آخه مردم دستشان خالی ست، کار و درآمدی ندارند، توی این مملکت فقط تعداد افراد معدودی که به خاندان سلطنتی وصل هستند می توانند نفس بکشند،بقیه از بی کفنی زنده اند...
پرویزخان حرف میزد و گلجان، درد خودش را فراموش کرده بود و حالا برای درد این مردم بغض کرده بود
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼