eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.8هزار دنبال‌کننده
416 عکس
403 ویدیو
11 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
به همت شما عزیزان توزیع ۲۰۰ پرس چلو مرغ را در مناطق محروم داشتیم ان شاالله اجرتان با مولای عرشیان و فرشیان، امیر مومنان علی بن ابیطالب
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #اوج_دلدادگی #قسمت_بیست_یکم🎬: چشم ها همه خیره به جلوی درب خیبر بود، مرحب بن حارث قد
🎬: در این هنگام عمر بن خطاب ساکت شد، گویا دیگر نمی خواست بیش از این از علی سخن بگوید که قنبر نگاهی به سلمان کرد و گفت: ایا واقعا ندای آسمانی بلند شد و علی را جوانمرد خواند؟! سلمان سری تکان داد و گفت: بله و این ندا را همگان با گوش خود شنیدند، البته این اولین بار نبود که این ندا از آسمان بر می خواست پس همه ی سپاه اسلام همراه با ندای آسمانی فریاد زدند«لافتی الا علی و لاسیف الا ذوالفقار» حالا درب ورودی قلعه باز بود و یهودیان که دست خدا را از آستین ابوتراب بیرون آمده بود، دیده بودند، از ترس به خود می لرزیدند. آنها که روی نامردان را سفید کرده بودند، برای اینکه جان خودشان را حفظ کنند، جنگجویان و فرماندهان و رؤسایشان دنبال سوراخ موش برای پنهان شدن می گشتند و صفی طویل از کودک و پیرزن جلوی درب ورودی قلعه چیده بودند. آنها می خواستند پیرزنان و کودکان را سپر بلای خود کنند تا برای خودشان وقت بخرند، یعنی تا این حد پست و حقیر بودند. اما علی مامور به پیروزی بود و پیش میرفت و تمام جمعیت از جلوی او چون مور و ملخ می گریختند و راه برای فتح خیبر باز شد و در سومین حمله، سپاه اسلام با شجاعت علی، پیروز میدان شد. سلمان نفسی تازه کرد و رو به عمر گفت: داستان به جاهای خوب کشید، دوست دارم از زبان شما داستان فدک هم بشنوم، شما که تا اینجا گفته ای از اینجا به بعد هم بگو... عمر که انگار نمی خواست قصه به فدک کشیده شود، تسبیح را در مشتش به هم فشرد و گفت: من خلیفه ی مسلمین هستم و کارهایی مهم تر از داستان سرایی دارم و می خواست به سمت درب ورودی ساختمان مسجد حرکت کند که اینبار قنبر به صدا درآمد و گفت: ببخشید من سوالی دارم.. عمر که انگار تا آن لحظه توجهی به قنبر نداشت، اندکی تعلل کرد و گفت: تو کیستی؟! لهجه ات به اعراب حجاز نمی خورد و چه سوالی داری؟! قنبر قدمی پیش گذاشت و گفت: من از ایرانیان هستم و در جنگ اخیر به اسارت شما درآمدم و شمشیر سپاهیان شما نتوانست مرا مسلمان کند، اما اینک ابوتراب مرا به غلامی پذیرفته، رفتار سراسر مهربانی ایشان مرا به سمت اسلام کشید و من مسلمان شده ام و ابوتراب مرا قنبر نام نهاده است. عمر که انگار کسر شأنش می شد با یک غلام صحبت کند، بی توجه به قنبر، خواست حرکت کند سمت مسجد که سلمان گفت: سوال یک تازه مسلمان را باید شنید و جواب داد. عمر در جای خود ایستاد و بی آنکه رو به قنبر کند گفت: سوالت را بپرس.. قنبر نفس آرامی کشید و گفت: از زمانی پا به اینجا گذاشته ام در تمام لحظات از فضائل علی شنیده ام و شاهدش صحبت های خودتان، شما سه فضیلت از ابوتراب بیان کردید که آرزو می کردید از آن شما باشد و این سه فضیلت آنقدر روشن است که می تواند دلیلی بر خلافت ایشان بعد از نبی خدا باشد، وقتی که ایشان اینهمه فضائیل دارد چرا شما بر کرسی خلافت نشسته اید؟! عمر که گویی از یک غلام ایرانی تازه مسلمان رکبی سخت خورده باشد با خشم به قنبر نگاه کرد و همانطور که می رفت گفت: علی جوان است و بی تجربه، جوانان را با حکومت داری و خلافت چه کار؟! قنبر که از شنیدن این توجیه سطحی ناراحت شده بود رو به سلمان گفت: چقدر علی مظلوم است و بعد انگار چیزی یادش افتاده باشد ادامه داد، قضیه ی فدک چیست که خلیفه با شنیدن این حرف، حالش دگرگون شد؟! سلمان آه کوتاهی کشید و دست قنبر را گرفت و گفت: بیا تا برایت بگویم... ادامه دارد... @bartaren 🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺
Hossein Eynifard [ Faza2Music.Net ]Hossein Eynifard - To Ro Be Ezterar Zeinab.mp3
زمان: حجم: 5.9M
بیایید سنگین ترین قسم ،را امتحان کنیم. بحق عمه (( امام زمان )) ، حضرت زینب کبری سلام الله علیها عزیزان در این لحظات سرنوشت ساز ذکر صلوات و دعا برای موفقیت و سلامتی رزمندگانمان بر لب داشته باشید
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_سه🎬: ماجرای کشتن حزقیل در سرتاسر مصر پیچید، خیلی از افراد
🎬: فرعون با خدم و حشم سوار بر تخت روانش به سمت قصر همسرش آسیه حرکت کرد. او هنوز در دل این شاهزاده ی زیبا را دوست می داشت و به ملکه ی دربارش علاقه داشت و می خواست به هر طریق ممکن که شده، آسیه را از اعتقاداتش برگرداند و دوباره به سمت خود جذب نماید. او اگر می توانست آسیه را متقاعد کند که راه اشتباه را می رود و آسیه دست از پیروی موسی و خدای یکتا بکشد پیروزی بزرگی به دست می آورد، اول اینکه ملکه ی مورد علاقه اش را از مرگ نجات می داد، دوم آنکه با توبه ی آسیه و پیچیدن این خبر در بین مردم، آبروی به باد رفته ی فرعون به او باز می گشت و باران شک و تردید درباره ی خدایی کردن فرعون که در دلها افتاده بود، از بین می رفت. فرعون جلوی درب قصر از تخت روان پیاده شد، دربان قصر در را باز کرد و فرعون دستور داد کسی داخل نشود، او نمی دانست چه چیزی بین او و آسیه خواهد گذشت، پس نمی خواست این گفتگو جلوی چشم دیگری باشد. به آسیه خبر دادند که فرعون برای دیدارش آمده است، او همانطور که مشغول عبادت پروردگار بود بر جای خود نشست و با ورود فرعون،کوچکترین حرکتی نکرد. فرعون که چنین حرکت گستاخانه ای دید با قدم های شمرده خود را به آسیه رساند و پیش روی او ایستاد و گفت: چه می کنی؟! مدتی در حصر خانگی بودی، همه چیز از یادت رفته؟! نمی دانی باید به خداوندگار خود ادای احترام نمایی؟! آسیه نگاهی به فرعون کرد و گفت: من اینک در محضر خداوندگار خود هستم و روزهاست که به عبادت او مشغولم، خدایی که من و تو را آفرید، خداوندی که کل این دنیا را خلق کرد، خداوندی که به من روزی می دهد و مرا در پناه خویش نگه می دارد. فرعون با شنیدن این حرفها قهقه ای از سر خشم زد و گفت: کدام پناه؟! خداوندگار تو من هستم و در پناه منی که اگر من پشتت تو نبودم اینک قبطیان تو را تکه تکه می کردند... چه خداوندگاری برگزیدی! آیا توجه کردی از زمانی که مرا از خدایی خود راندی و دیگری را به خدایی برگزیدی به چه بدبختی ای دچار شدی؟! ببین وضع خودت را! در اینجا تنها و بی کس در زندانی! چرا به آن خداوندت نمی گویی تو را از زندان من نجات دهد؟! البته می دانم که خداوند نادیده وجود ندارد و اگر داشته باشد آنچنان قدرتی ندارد که تو را از دست من نجات دهد، چرا که من قوی ترین خدای خدایان هستم. آسیه نیشخندی زد و نگاهی به اطراف کرد و از جا برخواست، بی توجه به فرعون شروع به قدم زدن نمود و خود را به پنجره ی اتاق رساند و در حین حرکت آرام زمزمه کرد: من از همان ابتدای ابتدا خدای نادیده را می پرستیدم و سپس کنار پنجره ایستاد و همانطور که آسمان را به فرعون نشان می داد گفت: ببین خدای من چه چیزهایی خلق کرده، البته خدای تو هم هست اما تو به آن یاغی شده ای، خورشید را در آسمان ببین، آن ابرهای سفید کنارش را نظاره کن، اینها هنرهای خلقت خداوند است و بعد اشاره به پیش رو کرد و گفت: اگر تو ادعای قدرت و خدایی داری، مانند آن درخت، اینک خلق کن، یک درخت کوچک خلق کن تا ببینم تو هم خدایی قدرتمند هستی... فرعون روبه رو و چشم در چشم آسیه ایستاد به طوریکه جلوی دید او را گرفته بود و پس گفت: آمده ام برای تو از سرنوشت همدستت حزقیل و همسرش که مشاطه و خداوندگار زیبایی قصر بود برایت بگویم، بدان که من همسر و فرزندان حزقیل را در تنور آتش به خاکستر تبدیل کردم و خدای تو نظاره کرد و به امداد او نیامد. آسیه از شنیدن این حرف بغضی گلویش را گرفت، فرعون که متوجه دگرگونی حال آسیه شده بود با آب و تاب شیوه ی کشتن حزقیل را برای آسیه بازگو کرد.... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حقیقتاً انتشار این کلیپ وظیفهٔ ذاتی هر ایرانی خرد گرایِ وطن دوستِ هوشمند و شرافتمند است و هیچگاه در پخش این کلیپ کوتاهی نکنید و انتشار حداکثری از اوجب واجبات است... ⛔️ اصل شیطان.نطفه شیطان. .@bartaren
آقا صادقاز جنگ تا ظهور - آقا صادق.mp3
زمان: حجم: 11.3M
💢صوت بسیار امیدوارکننده از راوی مستند صوتی شنود که اتفاقات قبل از ظهور را در کُما (سال ۹۳) به او نشان داده بودند. ♦️این جنگ به احتمال زیاد تا ماه محرم ادامه خواهد داشت. این جنگ انشاالله منتهی خواهد شد به نابودی کامل اسراییل و ظهور. ♦️نیت خود را فقط برای رضای خدا قرار دهید و دچار غرور نشوید، شرایط جنگ سختتر می‌شود ولی اصلا نگران آینده نباشید و استقامت کنید چرا که این فتنه اکبر قبل از ظهور است ♦️تمام قدرت شیطان آمده به کمک اسراییل. خواهید دید که انشاالله به زودی چطور امداد الهی به یاری ما خواهد رسید. ♦️این مملکت صاحب دارد و خود امام زمان (عج) دستشان پشت این کشور است