eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.8هزار دنبال‌کننده
416 عکس
403 ویدیو
11 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
AudioLabتحلیلی بر چرایی توقف جنگ 1_24-06-25_17-32-36-238.mp3
زمان: حجم: 9.2M
💥 تحلیل استاد جعفری 🔥 "توقف جنگ" ✍ در این گزارش نگاهی داشتم به ابعاد مختلف و چند لایه آنچه در این چند روز گذشت و منجر به «توقف جنگ» شد. با توجه به اینکه برای بسیاری از دوستان سوالاتی در این زمینه پیش آمده بود ضرورت داشت تا در این مورد نکات مطالب و مسائلی مطرح و پاسخ‌هایی داده شود. 👉 @ch1405 سخنرانی
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #اوج_دلدادگی #قسمت_بیست_چهارم🎬: قنبر ابرویش را بالا داد و گفت: دستخط حضرت رسول را پ
🎬: قنبر نگاهی به در و دیوار گلی خانه انداخت، باورش نمیشد که اینجا خانه ی داماد رسول الله است، اینجا خانه ی سردار سپاه اسلام است، اینجا خانه ی کسی ست که ولیّ بلافصل پیامبر بوده گرچه حقش را با ظلم از او سلب کرده بودند. قنبر که عمری در دم و دستگاه شاهان ساسانی به سر کرده بود و زر و زیور حاکمان بلاد خود را دیده بود، خیال می کرد که اینک به قصری همانند قصر شاهزاده ها وارد می شود و حالا با دیدن این خانه ی ساده و محقر بغضی گلویش را چنگ میزد. در اتاقی باز بود و مردم دور علی را گرفته بودند، سلمان که متوجه حال دگرگون قنبر شده بود گفت: مردم معمولا برای رسیدن به جواب سوالاتشان به اینجا می آیند، گرچه ظاهرا عمر بن خطاب خلیفه است اما همه می دانند که علی حلال مشکلات است و بارها و بارها عمر اعتراف کرده که اگر علی نبود عمر هلاک می شد، چون علمی ندارد تا به مردم جوابگو باشد ولی علی معدن علم است و‌ این حرف سخن رسول الله است و بعد خیره در چشمان قنبر شد و ادامه داد: تو را چه می شود برادر؟! قنبر با حالت گیجی سرش را به دو طرف تکان داد و گفت: من...من...من مبهوت شده ام، تصورم از این خانه چیز دیگری بود، فکر می کردم... سلمان لبخندی زد و گفت: فکر می کردی قصری پر از دالان و مرغزار با فرش های ابریشمین ایرانی و تخت های زر کوبی خواهی دید؟! هنوز مانده است تا علی را بشناسی، همانا علی همان محمد است و محمد همان علی ست و این آیه ی قران است، پس علی هم چون محمد زندگی می کند، ساده و بی زرق و برق...ساده و صمیمی... در این هنگام زنی به سمت قنبر و سلمان آمد و همانطور که سرش پایین بود با صدایی آرام گفت: سلام، خوش آمدید، به گمانم شما قنبر باشید، عضو جدید این خانواده، به اینجا خوش آمدید و خوشحال باشید چرا که سعادتی نصیبتان شده که نصیب هر کس نمی شود، بی شک در عمرتان بنده ی خوبی برای خدا بودید که خداوند فرصت خدمت به بهترین بندگانش را به شما ارزانی داشته است. سلمان همانطور که به قنبر چشم دوخته بود گفت: سلام خواهر و بعد با اشاره به زن پیش رو گفت: برادرم قنبر! این زن فضه ی خادمه است، او خادمه ی حضرت زهرا بود که آنچنان مهر این خانواده در دلش افتاده که بعد از عروج بانویش باز هم در همین خانه ساکن شده است، حال امروز تو را فضه می فهمد، چرا که او هم شاهزاده ای بود که دست تقدیر او را به اینجا کشانید. فضه با شنیدن نام بانویش اشک چشمانش روان شد و گفت: من کجا و شاهزادگی کجا! به خدا قسم که شاهزاده ی واقعی این خاندان است که در زمین قدرشان را نمی دانند و آسمان و بهشت جلولانگاه ایشان است و خدا را صد هزار مرتبه شکر می کنم که تقدیر مرا با خدمت در خانه ی مولای عرشیان و فرشیان گره زد و بعد با اشاره به اتاقی که آن طرف تر بود گفت: آنجا اقامتگاه شماست، بفرمایید استراحت کنید... ادامه دارد... @bartaren 🌺🌿🌺🌿🌺🌿
یه زمانی افتخارمون این بود که میتونیم جان رهبرمون رو حفظ کنیم و به دشمن اجازه نمیدیم که به ایشان چپ نگاه کنه اما الان برای اینکه دشمن از محل ایشان مطلع نشه امکان سخنرانی ایشان فراهم نیست پروتکل های امنیتی اجازه ضبط هیچگونه تصویر رو الان نمیدن الان هم دشمن تو فضای رسانه داره فشار وارد میکنه تا ایشان خودشون رو نشون بدن مواظب باشید توی دام نیفتید حضرت آقا الحمدلله حالشون خوبه و در اولین فرصتی که مشکلی نداشته باشه با مردم سخن خواهند گفت خداوند لعنت کنه اونهایی که کشور رو ذلیل میکنند پیش دشمن
وات ساپ را فیلتر میکنن و تلگرام را رفع فیلتر یعنی چراغ سبز به نفوذی ها که کاراتون را از وات نشد از تلگرام انجام بدین این اگر خیانت نیست پس چیست؟! صبر ملت هم حدی داره آقایون اینقدر در زمین دشمن بازی نکنن جناب پزشکیان! هی دم از مذاکره که عین خیانت هست نزن مگه فکر میکنی چقدر عمر می کنی؟! آخرش که همه میمیریم، اون دنیایی هست، به چه قیمتی اینقدر نفاق و خیانت؟! ارزشش را داره؟! تو که دم از مولا علی میزنی، چرا تمام ورق هات برای قدرت گرفتن معاویه های دوران است؟! اگر واقعا اعتقادی به مولا علی داری، شما را به فرق شکافته ی مولا علی قسم میدم، دست از این ندانم کاری بردارید و از مشاورینی که خیانتشون به همه ثابت شده مشاوره نگیرین به خدا اینها شما را به عمق جهنم میبرند از ما گفتن.... @bartaren
کتاب شلوار سه خطی نوشته خانم حسینی که گوشه ای از خباثت یهود صهیون و مظلومیت فلسطین را به تصویر کشیده است. این رمان واقعی آزمایشگاه های مخوفی را که ایران عزیز موفق به نابودی آن شد، به تصویر می کشد برای تهیه این کتاب جذاب و ارزشمند به آی دی زیر پیام دهید👇👇 @Adm_ketab
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_نهم🎬: سنت خداوند برای هدایت مردم تبشیر و انذار، تشویق و ت
🎬: در این سالهای تنبیه تدریجی خداوند نسبت به فرعونیان و همچنین سالهای قبل از آن که حذقیل در بند بود، رامسیس دوم یا همان بزرگترین فرعون مصر، گروه گروه مومنان و بزرگان بنی اسرائیل را به اسارت خود درآورده بود و زندان های مصر مملو از مومنین بنی اسرائیل شده بود و موسی و هارون تنها مانده بودند و اینک که قبطیان تنبیه خداوند را از نحسی موسی می دانستند، او تنهای تنها بود و دیگر کسی نبود که به انقلاب او بپیوندد و جوانان نوپای بنی اسرائیل نیاز به آموزش عقیدتی داشتند اما خردمندان و بزرگان که بازوی قوی موسی محسوب می شدند در زندان به سر می بردند. حالا خداوند به موسی وعده داده بود که فرعون و قومش را به عذابی سخت دچار می کند، پس موسی عزم قصر فرعون نمود. جاسوسان هامان این خبر را به هامان دادند و هامان خود را فی الفور به قصر رساند تا بداند موسی با فرعون چه کاری می تواند داشته باشد. فرعون مغرورانه بر تختش تکیه داده بود و هامان در کنارش ایستاده بود که موسی وارد شد. فرعون با نخوت نگاهی به سرتاپای موسی نمود و گفت: چه شده سر از قصر ما درآوردی؟! موسی قدمی پیش گذاشت و فرمود: ای فرعون! دست از لجاجت بردار و به خداوند یکتا ایمان بیاور، تو خودت خوب می دانی که آنگونه قومت می گویند من ساحر نیستم و این خشکسالی که به چشم می بینید از نحوست ما نیست بلکه عذاب تدریجی خداست... هامان نگاه تندی به موسی نمود و در این هنگام فرعون به میان حرف موسی دوید و فریاد زد: کمتر سخن بگو، من خدای مصریان هستم پس در نزد من از خدای دیگری سخن نگو، اگر برای نصیحت من به اینجا آمدی، برگرد که سخنانت هیچ اثری ندارد و شاید باعث شود تو هم به سرنوشت شیعیانت گرفتار شوی.. موسی نفس کوتاهی کشید و فرمود: من به نزد تو آمدم تا تو را از عذاب بزرگ خداوند آگاه کنم و از تو بخواهم که قوم مرا از زندان هایت آزاد سازی و اینچنین از عذاب خداوند که قرار است بر سرت نازل شود جلوگیری کنی... فرعون از جا برخواست و بی توجه به سخن های موسی از تالار خارج شد، او با این حرکت می خواست به موسی بفهماند که برایش مهم نیست موسی چه می گوید، او فکر می کرد عذابی که موسی از آن سخن می گوید مانند همین یک سال درمیان خشکسالی مصر هست. هامان با دیدن این صحنه نیشخندی زد و با نگاهی تمسخر آمیز به موسی خیره شد. موسی که اتمام حجت کرده و به نتیجه ای نرسیده بود و البته می توانست پیش بینی کند که چنین می شود از قصر خارج شد و درست بعد از آخرین اخطار موسی به فرعون، ناگهان طوفانی سهمگین وزیدن گرفت. رود نیل که نشانه ی تمدن مصر بود و اصلا گویی یکی از خدایان مصر، رود نیل بود و اطراف همین نیل، شهرهای مصر شکل گرفته بود و مردم هر چه داشتند را از برکت نیل می دانستند، طغیان نمود. نیل وحشی شده بود و موج هایی سهمگین به هوا بلند میشد و طوفان هم به شدت در گرفته بود. طوفان شدید باعث شده بود که آب و امواج و گل و لای نیل به سمت خانه های پر از تفاخر و زر و زیور مصریان روان شود. شب مصر شب بود و روزش هم چون شب تیره و تار شده بود و روزها این طوفان بلا بر شهرهای مصر می بارید و گویا نمی خواست آرام بگیرد و عجیب این بود که این طوفان فقط به سمت شهر و ساختمان های قبطیان روان بود و اصلا کاری به چادر نشینان بنی اسرائیل که در اطراف شهرها ساکن بودند نداشت. هر روز موج سهمگین نیل و شدت طوفان، قصری از قصرهای فرعون را خراب می کرد و خانه های مصریان زیر گل و لای نیل مدفون شده بود و درست همان چیزی که موسی از خدا خواسته بود پیش آمد و ساختمان های بلند و شکیل قبطیان از بین می رفت و... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
رهبر انقلاب: به ملت ایران تبریک عرض میکنم؛ رژیم صهیونی در زیر ضربات جمهوری اسلامی تقریباً از پا درآمد و لِه شد 🔸حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در سومین پیام تصویری پس از تهاجم رژیم صهیونی به کشور: لازم میدانم به ملت بزرگ ایران چند تبریک عرض بکنم: اول؛ عرض تبریک پیروزی بر رژیم جعلیِ صهیونیست. با آن همه هیاهو، با آن همه ادعا، رژیم صهیونی در زیر ضربات جمهوری اسلامی، تقریباً از پا درآمد و لِه شد... متن کامل پیام تا دقایقی دیگر منتشر خواهد شد.
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #اوج_دلدادگی #قسمت_بیست_پنجم🎬: قنبر نگاهی به در و دیوار گلی خانه انداخت، باورش نمی
🎬: چند روزی از اقامت قنبر در خانه ی علی علیه السلام می گذشت. چند روزی که برای قنبر چندین سال می نمود و از دقیقه دقیقه ی آن بهره می برد و به اندازه ی کل عمرش معرفت از پروردگار و انبیاء و اوصیاء اش پیدا کرده بود. قنبر به همراه ابوتراب از نخلستان برگشتند، حالا قنبر در محضر مولایش نه تنها درس دین می گرفت بلکه ابوتراب رازهای طبیعت را برایش آشکار می کرد. علی روی سکوی گلی جلوی اتاق نشسته بود و حسن و حسین چونان پروانه دورش می گشتند که ناگهان از بیرون هیاهویی به گوش رسید و پشت سرش درب خانه را زدند. قنبر خود را به پشت در رساند سوال کرد کیستی؟! صدای آشنایی از پشت در برخواست، باز کنید منم عمر، خلیفه ی مسلمین... قنبر در را باز کرد و عمر را دید در حالیکه جمعیتی دورش را گرفته بودند، در که باز شد عمر سراسیمه داخل شد و گفت: علی مرتضی کجاست؟! قنبر اشاره ای به حیاط کرد و عمر خود را به علی رساند و گفت: ابوتراب! به دادم برس، کمکی کن که اگر تو گره از این مشکل باز نکنی، جمعی از یهود، کل اسلام و پیامبری محمد و خلیفه بودن مرا زیر سوال بردند و حتی در وجود اسلام شک و شبه می اندازند. علی علیه السلام نفسش را آرام بیرون داد و فرمود: چه شده؟! در این هنگام سلمان از پشت سر عمر جلو آمد و گفت: سلام بر حیدر کرار، داستانی تکراری به وقوع پیوسته، یادتان است در زمان خلافت ابوبکر و آن یهودی که می خواست به حقانیت اسلام پی ببرد، اینک هم جمعی دیگر آمده اند، سوالاتی از عمربن خطاب پرسیده اند و ایشان در جواب دادن درمانده اند و به نزد شما آمدند که جواب سوالاتشان را بدهید.. علی سری تکان داد و فرمود: یهودی ها کجا هستند و سوالاتشان چیست؟! چند مردی با لباسی پشمی جلو آمدند و یکی از آنان گفت: من به نمایندگی از جمع یهودیان ، سوالاتی پرسیدم که اگر به جواب میرسیدیم حقانیت اسلام به ما ثابت می شد، اما این آقا که ادعا می کند جانشین پیامبر است پاسخ سوالتمان را نمی دانست پس ما دانستیم که محمد پیامبری دروغین بوده... علی از جا برخاست و رو به جمع فرمود: چند دقیقه ای تامل کنید تا برگردم و بعد از دقایقی در حالیکه لباس پیامبر را که برایش بلند می نمود در تن داشت با وقاری خیره کننده وارد جمع شد و در این هنگام عمر که غرق این وقار شده بود جلو رفت و او را بوسید و گفت: یا ابالحسن تو در هر معضلی ذخیره ی مایی. علی یهودیان را نزد خود نشاند و فرمود: حضرت محمد خاتم الاوصیاء است، همانکه بشارت آمدنش را پیامبر شما در تورات داده است، حالا سوالاتتان را بپرسید تا جواب گویم، آخر رسول خدا به من هزار باب علم آموخت که از هر بابش هزار باب دیگر منشعب می شود. سوالاتتان را جواب می گویم به شرط آنکه اگر جواب من مطابق تورات خودتان بود، اسلام بیاورید. یهودیان شرط را پذیرفتند و یکی یکی سوالاتشان را پرسیدند و علی مرتضی با طمأنینه و خیلی واضح آنان را پاسخ داد و یهودیان در همان جلسه ایمان آوردند. در این هنگام سلمان سر در گوش قنبر برد و گفت: انگار تاریخ دارد تکرار می شود. قنبر با تعجب گفت: تکرار تاریخ؟! منظورتان چیست؟ سلمان سری تکان داد و‌گفت: بگذار ماجرایش را برایت بگویم، در زمان ابوبکر بود که.... ادامه دارد.. @bartaren 🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا