هدایت شده از رفاقت با امام زمان ( عج )
@ostad_shojaeچگونه عبادات کنیم 04.mp3
زمان:
حجم:
9.9M
✨#چگونه_عبادت_کنم ؟ ۴ 🤲
عبادت، ارتباطیست میان
#قلب ما و #غیب
هرقدر قلب تطهیرتر، صافتر و زلاتر شود؛
موانع دریافتهای غیبی، در قلبمان کمتر و
کیفیت عبادات ما بیشتر و بهتر میگردد.
#استاد شجاعی 🎤
🍃
❤️🍃 @bakhooda ✨✨✨✨
هدایت شده از رفاقت با امام زمان ( عج )
دعای اللهم ارزقنی حج بیتک الحرام(مداح: ناشناس)
_____________________________
http://cdn.ahlolbait.com/files/download/47/doa_alahoma_rezghni_haj_beytekal_haram.mp3
_____________________________
«دانلودنرم افزار جامع قرآنی عطر خدا👇»https://cafebazaar.ir/app/ir.parniyan.atre_khoda/?l=fa
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
دعای اللهم ارزقنی حج بیتک الحرام(مداح: ناشناس) _____________________________ http://cdn.ahlolbait.co
کانالی سرشار از معنویت برای شما همراهان گرامی
👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/344916308C4dfccbb6ff
هدایت شده از رفاقت با امام زمان ( عج )
@ostad_shojaeچگونه عبادات کنیم 05.mp3
زمان:
حجم:
10.3M
✨#چگونه_عبادت_کنم ؟ ۵ 🤲
قلبی که در میان شبهاتِ حل نشده، مستور شده؛ توانِ ارتباط گرفتن با غیب را ندارد.
🔺لذا ؛
هرگز موفق به عبادتِ موفق و رشددهندهای نخواهد شد.
قبل از اینکه درگیر عباداتِ طولانی شوید؛
ابتدا شکیّات و شبهات خود را رفع کنید.
#استاد شجاعی 🎤
🍃
❤️🍃 @bakhooda ✨✨✨✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
رمان آنلاین زن،زندگی ،آزادی قسمت شانزدهم: گوشی در دستان سحر مدام میلرزید و سحر مانده بود چه کند، نا
رمان آنلاین
زن ،زندگی، آزادی
قسمت هفدهم
پدر با لحنی حاکی از تعجب ،خیره در چهره ی دخترکی که انگار میشناخت و نمیشناختش شد و گفت: ت...تو..تو...سحر دختر دردانه ی حسین آقا کریمی هستی؟؟
کوچادرت دختر؟
این چه وضع پوششت هست سحر؟؟
سحر که تازه به خود آمده بود با لحن بریده بریده ای گفت: س..سلام..حالا بشینیم، من میگم براتون...
و باز دن این حرف درب جلوی ماشین را باز کرد و نشست.
پدرش هم سوار شد و از غضبی که در حرکاتش موج میزد ،در ماشین را محکم بهم زد و همانطور که با زهر چشم به سحر نگاه می کرد گفت:
خوب بگو ببینم توی این اوضاع اغتشاشات و ناامنی کجا غیبت زده؟ چرا گوشیت را خاموش کردی هااا؟! چرا سرو وضعت اینطوریه؟؟
سحر که توی ذهنش داشت دنبال حرف و قصه ای بود که پدرش را مجاب کنه ،یک دفعه شروع به داستان سرایی کرد:
راستش....راستش من رفتم موسسه زبان، منتها دیدم درش قفل بود و انگار تعطیل بود و به ما نگفته بودن ، بعد یکی از دوستام هم اونجا اومده بود، دیگه دوستم گفت که یه کم خرید داره از من خواست همراش برم خرید...
بعد ،منم دیدم که کلاس نداریم و وقتم هم آزاده ، قبول کردم...
سحر یک نگاهی از زیر چشم به پدرش انداخت تا ببینه چقدر حرفش موثر بوده و بعد ادامه داد: دیگه رفتیم خرید و وقتی به خود اومدیم که متوجه شدیم نزدیک خیابونی هستیم که یه تعداد جمع شدن برا اغتشاش ، من به دوستم گفتم سریع از اونجا دور بشیم و تا به خودم اومدم یه ماشین جلو پامون ترمز کرد و توی یه حرکت حمله کردن طرف من و چادرم را از سرم کشیدن...
سحر مشغول داستان سرایی بود که چهره ی پدرش ،قرمز و قرمزتر میشد..
سحر ادامه داد:
ادامه دارد...
📝به قلم:ط_حسینی
@bartaren
🌺🌿🌺🌿🌺🌿