eitaa logo
مسابقات فرهنگی برترین هادی
886 دنبال‌کننده
103 عکس
29 ویدیو
5 فایل
کانالهای اطلاع رسانی مسابقات فرهنگی برترین هادی 🌷🌷 ایتا https://eitaa.com/bartarin_hadi تلگرام https://t.me/bartarin_hadi آیدی مدیر کانال های برترین هادی @bartarinhadiadmin
مشاهده در ایتا
دانلود
حسن عطاییenc_17238107386912173784009 (1).mp3
زمان: حجم: 3M
ویژه اربعین شور| اللهم بارک بانوای: اَݪٰلّہُـمَّ؏َجِّل‌ݪِوَلیِّڪَ‌الفَرَجـ 🏕کانال موکب حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام قشقایی ها https://eitaa.com/QASHQAImokeb
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️چهارمین گزارش تصویری موکب عشایری حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام 👌به میزبانی قشقایی های ایران 🚩عمود 822 🔺اربعین 1404 🤲خداوند به همه بانیان ، همیاران و خادمین خیر کثیر عنایت فرماید https://eitaa.com/QASHQAImokeb
شهادت پیامبر گرامی اسلام حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه وآله وسلم )، کریم اهل بیت امام حسن مجتبی (علیه السلام ) امام الرئوف امام علی بن موسی الرضا (علیه السلام ) تسلیت باد. 🏕کانال موکب عشایری حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام به میزبانی قشقایی های ایران https://eitaa.com/QASHQAImokeb
♨️تا حالا کربلا نرفتی ؟ 👌میخوای قسطی بری کربلا 🚩یا حتی رایگان 🏕با عضویت در کانال موکب قشقایی های ایران از برنامه های موکب خبر دار شو https://eitaa.com/QASHQAImokeb 🙏بفرست برای اونایی که تاحالا کربلا نرفتند
30M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
*🎥مستند دُرنالار * *قسمت اول* 🎞روایت کوچ جدید قشقایی ها 📜کارگردان حامد نمازی 🎞ادامه دارد .... 🏕پخش از کانال موکب قشقایی های ایران https://eitaa.com/QASHQAImokeb
*داستان نذر کامیون و بار ابوالفضل* > آن شب، نه صدای بوق کامیون، بلکه بار ابوالفضل بود که بر سینه این خانواده سنگینی می‌کرد؛ باری از جنس نذر و ایمان که قرار بود همه دارایی و جانشان را با خاک کربلا بیمه کند. > برای راننده‌ای که تمام زندگی‌اش پشت فرمان می‌گذشت، نذر کامیون صرفاً یک جابه‌جایی بار نبود؛ بلکه معامله‌ای بود میان همه هستی‌شان با حضرت اباعبدالله، تا ماشین ارتزاقشان بوی بهشت بگیرد. 🎥کلیپ داستان نذر کامیون را در آپارات ببینید https://www.aparat.com/v/shaj760 🌻داستان های کوتاه و واقعی در کانال موکب قشقایی های ایران https://eitaa.com/QASHQAImokeb
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
🏔«آلا داغلارینگ سؤزلَری» 🌹هر گلی که از خاکِ ایل سر برمی‌آورد، آهی‌ست از اشتیاقِ دلتنگی. آیا می‌دانی، عشق در رگ‌های این خاک، جاری‌تر از هر رودخانه است؟ قصه‌های ما، نه فقط حکایتِ کوچ، که نجوای عاشقانه قشقایی با دامنه‌های زاگرس است؛ بوسه‌ای که بر پیشانیِ چمنزارهای بهاری می‌نشیند. ❣ما گلدانی پُر از خاطراتِ ناب را به شما هدیه می‌دهیم؛ جایی که هر داستان، یک شبِ پرستاره، یک دیدارِ زیر سقفِ آسمان، و یک عهدِ ابدی و پلی به گذشته‌ی پرشکوه ماست. این‌ها فقط قصه نیستند؛ این‌ها ضربانِ قلبِ اجدادی‌اند که در انتظارِ شنونده‌ای مشتاق، در تار و پودِ زمان بافته شده‌اند. «آلا داغلارینگ سؤزلَری»: جایی برای عاشقانِ قصه‌هایی که بوی گل های بادام کوهی و صدای زنگ کوچ آغور ائل می‌دهند. آنجا که عشق، آخرین ایستگاهِ هر کوچ است. دعوتید. 🌾کانال «آلا داغلارینگ سُؤزلَری» ❣آوای اصالت قشقایی https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61 ❣همراه ما باشید تا ریشه‌هایمان را زنده نگه داریم.
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
🏕 چادر سیاه، عطر صحرا ❣خاطرات کودکی مادری از ایل قشقایی زندگی در دل چادر سیاه زیر سقف ستارگان ✍حالا که پنجاه سال از آن روزهای دور می‌گذرد، هنوز بوی خاکِ نم‌خورده و عطر تلخ گیاهان کوهی، در تار و پود جانم جاری‌ست. من فرزند صحرای پهناورم؛ کودکی‌ ام در همسایگی چشمه‌ساران زلال گذشت، در دلِ چادرِ سیاه و پرابهت ایل قشقایی. زندگی ما با ریتم گله تنظیم می‌شد. هر غروب، با صدای زنگوله‌های بی‌شمار، می‌دانستیم که گوسفندانِ خسته از چرا بازگشته‌اند. آن هیاهو، آن نوای آشنای «هی هی» مردان که گله را به سمت آغل‌ های موقت هدایت می‌کردند، نظمی مقدس بود در دل سکوتِ بیابان. وقت دوشیدن که می‌رسید، دایره‌ی زنان ایل شکل می‌گرفت. مادرم، خاله‌ هایم و دیگر زنان، با پیراهن‌ های رنگین و دستانی پرتوان، کنار هم می‌نشستند و شیر گرم، با صدایی منظم، در سطل‌های بزرگ فلزی جمع می‌شد. اما زیباترین صحنه، پس از پایان کار بود؛ لحظه‌ای که بند از برّه‌های کوچک برداشته می‌شد. آن موجودات ظریف، که ساعت‌ها در انتظار مادرانشان مانده بودند، با فریادی از شوق و تشنگی، دیوانه‌وار می‌دویدند تا سهم خود را از شیر بگیرند. صدای بع بع شان، سمفونی حیات و عشق بود که در دشت می‌پیچید. 👌شب‌ها، پس از شام ساده و صمیمی، همه دورِ اجاقِ روشنِ میانه چادر جمع می‌شدیم. گرمای آتش و بوی دود هیزم، امن‌ترین پناهگاه دنیا بود. آنجا، مادربزرگ می‌نشست؛ با صورتی پُرچروک و چشمانی که کهکشان قصه‌ها بود. او قصه‌گوی ایل بود. برای ما از ماه تی‌تی می‌گفت، دختری به زیبایی ماه که اسیر دیو شد. از پری‌ها، موجودات نامرئی دشت و کوهستان، و از دلاوری‌های کوراوغلو، قهرمان عدالت‌خواه از قصه غریب و صنم .... ❣همین که پلک‌ها سنگین می‌شد، صدای لالایی مادر آغاز می‌گشت؛لالایی‌ آنهم زیر سقف یک دنیا ستاره، نوایی آرام، که بوی پونه و شیر می‌داد و مرا از دنیای قصه‌ها به خوابی عمیق می‌برد. 🏜 و طلوع... پیش از آنکه خورشید از خواب بیدار شود، مادر کنار ساج نشسته بود و بوی نان داغِ تازه پخته، عطر زندگی را به چادر می‌آورد. همزمان، صدای «جرر جرر» مداوم مشک شنیده می‌شد؛ نوایی که هر صبح، با حرکت منظمش، کره‌ی زرد و خوشمزه و دوغ خنک را به ما هدیه می‌داد تا برکت و جنب و جوشِ یک روز تازه در دل کوچ آغاز شود. آری، کودکی من، داستانِ شیرینِ کوچ بود؛ زیر سقف ستارگان و چادر سیاه ایل قشقایی. 🙏تشکر ویژه از کانال آلا داغلارینگ سُؤزلَری که عطر خاطرات کودکی ام را تازه کرد 📜ارسالی از بانویی قشقایی خانم ... که خواستند نامشان محفوظ بماند ❣لینک کانال آلا داغلارینگ سوزلری: آوای اصالت قشقایی https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61 ❣همراه ما باشید تا ریشه‌هایمان را زنده نگه داریم.
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
💔«حرمت شکسته» 🐗«سروان آمده بود تا تختِ قشقایی را بخواباند. اما نمی‌دانست… آتش زیر خاکستر، با توهین به مقدّس‌ترین عهد بیدار می‌شود 👌«شیرِ مادر… آیا این فقط یک مایع است؟ یا حرمت یک ایل؟» 🥀«وقتی دشمن، ننگ را بهانه می‌کند، مردی که قول داده بود از گل هم نگذارد… چه راهی جز سوگند خونین خواهد داشت؟» ✍در قیروکارزین، زیر سایهٔ حکومت پهلوی، چه چیزی مقدس‌تر از جان بود که قشقایی را به قیام کشاند؟ 📜داستان شیر مادر… و زخم ابدی ایل 🌾در کانال ❣لینک کانال «آلا داغلارینگ سوزلری» آوای اصالت قشقایی https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61 ❣همراه ما باشید تا ریشه‌هایمان را زنده نگه داریم.
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
▫️ ♨️آیا می‌توان ریشه را خشکاند؟ ✍ وقتی ملخ از صحرای عربستان برخاست و قحطی سایه‌اش را بر سر ایل انداخت، تنها دشمن، طبیعت نبود. 👌قَرَه ایل: نوای خاموش جرس‌ها روایتی از نبرد بر سر بقا؛ جایی که قنجعلی شاهد نابودی ستون اقتصادی ایل است، ملا قیصر نقشه‌های سیاسی حکومت را در این فاجعه می‌بیند، و ناهید بی بی با تقسیم نان، معنای واقعی مادر بودن را تعریف می‌کند و سالار خان ..... 🍁تضاد میان ایمان به تقدیر و مقاومت در برابر ظلم زمینی و تدبیر در مقابل دسیسه های داخلی و خارجی ، داستانی از استقامت در عمق تاریخ ایران را برای قشقایی ها رقم می‌زند. 👀 ببینید چگونه یک ایل، در برابر قهر طبیعت و کینهٔ قدرت مرکزی، هویت خود را حفظ کرد. 👌این داستان، نه دربارهٔ مرگ، که دربارهٔ ریشه‌دار بودن است. 🌾قَرَه ایل: نوای خاموش جرس‌ها در 🙏به جمع ما بپیوندید که معتقدیم : 👌«تاریخ یک ایل، باید مکتوب بماند تا چراغ راه آینده باشد». 🌺لینک کانال آلا داغلارینگ سُؤزلَری ❣آوای اصالت قشقایی https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61 ❣همراه ما باشید تا ریشه‌هایمان را زنده نگه داریم.
هدایت شده از آلا داغلارینگ سُؤزلَری
👌ایل باید ایل بماند ▫️فصل سوم ✍اوستا قدرت در مغازه نمد‌ مالی‌ اش ، در میان آن همه رنگ و نقش، دیگر احساس قدرت نمی‌کرد. این کلمه، «اوستا قدرت» ، در شهر تنها لقبی بود که بر دوش او سنگینی می‌کرد؛ لقبی که با رنج و تلاش به دست آمده بود اما تهی بود. در شهر، او بی‌ریشه و بی‌تباربود. کسی نبود که بپرسد: «پدرت کی بود؟ تبارت به کدام طایفه می‌رسد؟» در ایل، وقتی او را «قدرت» صدا می‌زدند، فقط نامش نبود؛ پشت سرش کوهی از اتحاد، تبار و ده‌ها و صدها نفر از مردانی بود که با یک اشاره‌اش، آماده کار و دفاع و حمایت بودند. ▫️اینجا در شهر، تنها پشتیبان و تکیه گاهش فقط دیوار کاهگلی مغازه بود. ♨️دلتنگی‌ اش دیگر تنها یک حس مبهم نبود؛ تبدیل به دردی فیزیکی شده بود. او برای نوای نی چوپان‌ها لحظه‌شماری می‌کرد؛ صدایی که در آن وسعت، موسیقی آرامش بود. اکنون تنها موسیقی‌اش، صدای سوت مأمور کنترل ترافیک بود. سختی‌های ایل، آن آفتاب سوزان و شب‌های سرد، اکنون در ذهن او تبدیل به آرزو شده بود. آرزوی داشتن همان سختی‌ها، به جای این آسودگیِ توخالی. 🏜عصرها، پس از بستن دکان، قدرت به خانه کوچک اش در حاشیه شهر می‌رفت. گوشه حیاط، با تک‌سنگ‌ها و آجرها، همان شکلی را شبیه‌سازی کرده بود که اجاق اصلی ایل در چادر مادرش داشت. او با وسواس، همان‌گونه که مادربزرگش یاد داده بود، هیزم و کاه را می‌چید و با کبریت روشنش می‌کرد. برایش نوشیدن چای آتشی، ادای دین به گذشته بود؛ چون می‌دانست که چای در ایل، «قوت جان» بود؛ همدم شب‌ نشینی ها و هم‌سفره شدن‌ها. 💔اما هر بار، فاجعه تکرار می‌شد. او بهترین دمنوش‌ها را امتحان می‌کرد، بهترین قندها و بهترین کتری‌ و قوری ها را می‌خرید، اما چای بیرون‌آمده از آن اجاق شهری، فقط بوی دود می‌داد. بوی دودِ هیزم‌های مرطوب یا خشک‌ شده‌ی شهری که ریشه در خاک نداشت. آن مزه‌ی خاص، آن عمق و طعم اصیلی که از اتحاد خاک و دود و حضور ایل برمی‌خاست، در این چایی نبود. 🫖قدرت چای را مزه مزه می‌کرد و به آسمان سیاه شهر نگاه می‌کرد که پر از نورهای مصنوعی بود اما هیچ ستاره‌ای را نشان نمی‌داد. 💢تصمیم نهایی: ♨️در این لحظه بود که قدرت فهمید، آنچه در شهر به دست آورده، تنها تجارت بود، نه زندگی. او می‌خواست بازگردد. دیگر نمی‌خواست در قفس رنگی بماند. او باید به سمتی می‌رفت که چایش، بوی دود و طعم اتحاد ایل را بدهد. 💫قدرت تصمیمش را گرفت. فردا، مغازه نمد‌مالی را به شاگرد مطمئن‌ترش می‌سپارد، وسایل جزئی‌اش را جمع می‌کند و راهی را باز می‌کند که تمام این سال‌ها از ترس بازگشت آن را نبسته بود: راه بازگشت به خانه. 👌او باید به ایل میرفت تا دوباره «قدرت» شود ، قدرتی که ریشه در خاک دارد و پشتش به اتحاد ایل گرم است..... 👌پایان فصل سوم 🌺ادامه در کانال آلا داغلارینگ سُؤزلَری ❣آوای اصالت قشقایی https://eitaa.com/joinchat/3423012182C95e5c0da61 ❣همراه ما باشید تا ریشه‌هایمان را زنده نگه داریم.