࿐᪥✧🍃🌸🍃✧᪥࿐
🎤به گزارش مشرق، حجتالاسلام سیدمفید حسینی کوهساری، رئیس مرکز ارتباطات و امور بینالملل حوزههای علمیه کشور و مدیرعامل خبرگزاری رسمی حوزه، چند وقت قبل چند نفری به قم آمده بودند و مهمان ما بودند اینها همه جوانهای ۲۰ تا ۲۵ ساله بودند و این جوان ها ساکن #لنـدن بودند.
🌷بحث شهدا پیش آمد؛ به آنها گفتم شما از شهدای ایران چه کسی را میشناسید؟ گفتند «شهید حججی را می شناسیم»؛ سؤال کردم از شهید حججی چه می دانید؟ گفتند خاطرات شهید را خوانده بودیم و می دانیم، لذا با این که نه فارسی و نه عربی بلد بودند و به انگلیسی صحبت می کردند، کلی خاطره از شهید حججی نقل کردند.
⁉ آشنایی این افراد برای بنده عجیب بود، گفتم شاید چون شهید حججی تقریبا تازه شهید شده، این افراد او را می شناسند و به همین خاطر از آنها پرسیدم از شهیدان دفاع مقدس چه کسانی را می شناسید؟ گفتند خیلی ها را می شناسیم. برایم بسیار عجیب بود که جوانان غربی شهدای ما را می شناسند. به آنها گفتم چه کسی را می شناسید؟ گفتند «#شهید_ابراهیم_هادی را می شناسیم»؛ بنده کتاب «سلام بر ابراهیم» که دو جلد است را خوانده بودم و شناخت آنها هم از این شهید از طریق همین کتاب بود.
🕟این جوانان نزدیک به نیم ساعت مشغول خاطره گفتن از شهید ابراهیم هادی بودند که برایم بسیار جالب بود؛ من خودم با اینکه کتاب شهید را خوانده بودم، اما اینقدر خاطره از این شهید در ذهن نداشتم که جوانان غربی تعریف کردند و نکته جالب این بود که در حین تعریف خاطرات شهید هادی، #گریه می کردند.
❁═══┅┄
هدایت شده از خانواده پایدار (اصفهان)
🔴 قدر یکدیگر را دانستن
💠 آیت الله احمدی میانجی ميفرمودند: در اطراف آذربایجان شخصی به نام شیخ محمد طاها زندگی میکرد. آدم فوق العادهای بود. آیت اللهِ محل بود. خانمی هم داشت که به او محبت و خدمت میکرد.
✅ شیخ محمد طاها معمولاً مشغول درس و بحث و عبادت و کارهای دیگر بود.
🔰 یک روز #مشکلی در خانه پیش آمد. سابق معمولاً از چاه آب میکشیدند. خانم شیخ محمد طاها از دست آقا ناراحت شده بود و دلو و ریسمان را #مخفی کرده بود.
🚩 شیخ محمد طاها سحر برای #نماز_شب بلند شد. همیشه آفتابه پر از آب برای او آماده بود ولی آن شب میبیند نه از آفتابهی آب خبری است نه از دلو و ریسمان. اطراف را میگردد و دلو ریسمان را پیدا میکند.
🔶 دلو را در چاه مياندازد و میبیند خیلی #مشکل است. پیرمرد است و توان ندارد از چاه آب بکشد. بهسختی دلو آب را از چاه بالا میکشد ولی از دستش ميافتد. شروع میکند #گریه کردن.
🔷 خانم دلش به حالش ميسوزد. میگوید اینکه گریه ندارد من برایت آب میکشم.
✨میگوید من برای آب #گریه نمیکنم؛ گریه من برای این است که تو چهل سال برای من آب كشيدي و من #قدر تو را نمي دانستم و اصلاً توجهی به این کارت نداشتم.
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _
◾️◾️بخونید👇
♦️چگونه میشود با یک قطره اشک #روضه، همه گناهان بخشیده شود؟!
ماجرای تشرّف علامه بحرالعلوم به محضر #امام_زمان (عج):
♦️سيد #بحرالعلوم(ره) به قصد تشرف به سامرا تنها براه افتاد. در بين راه راجع به اين مساله، كه گريه بر #امام_حسین (ع) گناهان را مى آمرزد، فكر مى كرد.
♦️همان وقت متوجه شد كه شخص عربى به او رسيد و سلام كرد. بعد پرسيد: جناب سيد درباره چه چيز به فكر فرورفته اى؟ اگر مساله علمى است بفرماييد شايد حل کنم!
♦️سيد بحرالعلوم اظهار داشت: در اين باره فكر مى كنم كه چطور مى شود خداى تعالی اين همه #ثواب به زائرين و گريه كنندگان بر حضرت #سیدالشهدا (ع) مى دهد.
♦️مثلا در هر قدمى كه در راه #زیارت برمیدارد، ثواب یک حج و یک عمره در نامه عملش نوشته مى شود و براى یک قطره #اشک تمام گناهان صغيره و كبيره اش آمرزيده مى شود؟
♦️آن سوار عرب فرمود: تعجب نكن! من مثالى مى آورم تا مشكل حل شود. سلطانى به همراه درباريان خود به شكار مى رفت. در آنجا از همراهيانش دور افتاد و به سختى فوق العاده اى افتاد و بسيار گرسنه شد.
♦️خيمه اى را ديد و وارد آن خيمه شد، در آن پیرزنی را با پسرش ديد، آنان در گوشه خيمه، بز شيرده داشتند و از راه مصرف شير اين بز،ه زندگى خود را مى گرداندند.
♦️وقتى سلطان وارد شد، او را نشناختند، ولى به خاطر پذيرايى از #مهمان، آن بز را سربريده و كباب كردند، زيرا چيز ديگرى براى پذيرايى نداشتند، سلطان شب را همان جا خوابيد و روز بعد، از ايشان جدا شد و به هرطورى كه بود خود را به درباريان رسانيد و جريان را برایشان نقل كرد.
♦️و از آنها سؤال كرد: اگر بخواهم پاداش ميهمان نوازى پيرزن و فرزندش راداده باشم، چه عملى بايد انجام بدهم؟
يكى از حضار گفت: به او صد گوسفند بدهيد.
ديگرى كه از وزراء بود، گفت: صد گوسفند و صد اشرفى بدهيد.
يكى ديگر گفت: فلان مزرعه را به ايشان بدهيد.
♦️سلطان گفت: هر چه بدهم كم است، زيرا اگر سلطنت و تاج و تختم را هم بدهم آن وقت مقابله به مثل كرده ام، چون آنها هر چه را كه داشتند به من دادند، من هم بايد هرچه را كه دارم به ايشان بدهم تا سر به سر شود.
♦️بعد سوار عرب به سيد فرمود: حالا جناب بحرالعلوم، امام حسین(ع) هرچه از مال و منال و اهل و عيال و پسر و برادر و دختر و خواهر و سر و پيكر داشت همه را در راه خدا داد.
♦️پس اگر خداوند به زائرين و #گریه كنندگان آن همه اجر و ثواب بدهد، نبايد تعجب نمود، چون خدا كه خدائيش را نمى تواند به سيدالشهداء(ع) بدهد، پس هر كارى كه مى تواند انجام مى دهد. چون شخص عرب اين مطالب را فرمود از نظر سید غیب شد.
📚منبع: العبقرى الحسان، ج۱، ص۱۱۹
🇮🇷🌺
@basaer6
⭕️همه تا آخر بخوانند؛
چرامجید رضا رهنورد که بچه مذهبی بود #قاتل شد:مراقب خود، اطرافیان و #فرزندان مان باشیم.
وقتی که خبر اعدام #مجیدرهنورد را همراه عکسش دیدم یک حس عجیبی بهم دست داد
#خوشحال نشدم به چهره اش که نگاه کردم افسوس خوردم که چرا عاقبت این جوان باید این جوری بشه
تا این که بعدازظهر به جلسه ای دعوت شدم، سخنرانش فردی بودکه از زندگی او #مستندی تهیه کرده بود و در جریان باز جویی وی بود این مطلب از زبان ایشان است.
مادرش به #عشق امام رضا علیه السلام نامش را مجیدرضا گذاشت .از کودکی #مسجدی و هیئتی بود.همیشه تلاش میکرد صف اول #نمازجماعت
خودش را جاکند حتی برای ثواب بیشتر نماز،عبا بر شانه می انداخت .
#ولی از 15 سالگی که وارد #فضای_مجازی شد...کم کم تحت تاثیر قرار گرفت ...آنچنان شست و شوی #مغزی شد که نماز را #ترک می کند و اعتقادات مذهبی و عشق به امام حسین ع و حضرت فاطمه س را کنار گذاشته و حتی #مسخره می کند:خودش میگوید ۸ سال رسانه #مغز من را تبدیل کرد به یک اتاق گاز که هر لحظه ممکن بود با یک جرقه منفجر شود، روز حادثه با دیدن آن گروه #صدنفره اغتشاش در خیابان آن جرقه زده شد ....
اول در خانه #وصیت نامه اش را می نویسد که:برای من #گریه نکنید ...سر قبرم #قرآن نخوانید!
هر #چاقویی که زده به خاطر کینه ای بوده که از حزب اللهی ها داشته، او میگوید با خودش فکر می کرده بعد از قتل اگر او را بگیرند حتما #زجرکش و تکه تکه اش می کنند ...
برای همین موقع دستگیری می گوید مرا #زود اعدام کنید ...اما بعد از چند روز که رفتار ماموران اطلاعاتی را می بیند که با #رفتار دینی با او تعامل می کنند ...
تمام #معادلات ذهنی اش به هم می ریزد ....
بچه های اطلاعاتی به جای این که او را بزنند و شکنجه اش بدهند،با او #صحبت می کنند...از زندگیش می پرسند...برای اینکه متوجه شود اعتقاداتش اشتباه است به او #کتاب می دهند بخواند و خلاصه مجرم و بازجو باهم #گریه می کنند.
آخر تازه فهمیده که این ۸سال چه قدر فضای مجازی مغزش را شستشو داده تا دست به این #جنایت برند...!
به مادرش می گوید:با مادران #شهدا صحبت کن، طلب #عفو نکن!فقط طلب #حلالیت کن ...!من مثل یک #حیوان برادرم را کشتم...
مجید رضا میگوید چند #حسرت به دلم مانده؛یک بار دیگر دست #مادرم را ببوسم به مادرم کادو بدهم:بعداز ۸ سال دوباره پایم به حرم امام رضا علیه السلام برسد(این حرف را با گریه و زجه میزند و باز جو هم همراهش گریه و زجه میزند)
او بسیار پشیمان و شکسته شده بود.
در حقیقت می شود گفت؛#دشمن دوتا جوان ما را شهید نکرد...بلکه دوتا جوان را شهید کرد ویک جوان را #کشت...دشمن یک جوان را که می توانست سرباز امام زمان عج باشد را تبدیل به یک #قاتل کرد....
🔹مراقب خود، اطرافیان و #فرزندان مان در فضای مجازی باشیم...
✍️دکتر اصغری
روانشناس و دانشیار
دانشگاه فردوسی
🔸️🔶️🌹🇮🇷@basaer6🇮🇷🌹🔶️🔸️