🤍❤️🤍❤️🤍❤️🤍
#رمان
#قسمت_بیست_و_پنج
#از_لاک_جیغ_تا_خدا
روزی که مرخص شدم،میثم خونه بابا بود. پسرش یاسر بدنیا اومده بود و حدودا سه ماهش بود.
مامان و ریحانه کمکم کردن برم تو اتاقم.روی تختم دراز کشیدم و ملافه رو انداختم روم.
چشمامو بستم و خواستم بخوابم که میثم اومد تو.
_ اجازه هست؟
+ بفرمایید داخل.
_ حالت خوبه؟بهتری؟
+ شکرخدا.خوبم.
_ بهت گفتم،گفتم زندگی باطاها سخته.شما هنوز سرخونه زندگیتون نرفتید وضعت اینه،وای به روزی که برید پی زندگیتون.
+ داداش! این عوض دلداری دادنته؟داری زخم زبون میزنی؟داری نمک به زخم دلم میپاشی؟
_ این حرفا نمک و زخم زبون نیست،حرف حقه! حرف دل یه برادری که عاشقانه خواهرشو دوست داره.حرفای برادری که به فکر آینده خواهرشه.
+ شما که بیشتر دارید منو از زندگی باطاها دلسرد میکنید،این چه وضع دلسوزی؟مدل جدیده؟
میثم پوزخندی زد و از اتاق رفت بیرون.
دوباره روتخت دراز کشیدم و اشکام سرازیرشد.انقدر گریه کردم که از بیحالی خوابم برد.
خواب شهید اکبری رو دیدم.بهم گفت
_ توی زندگیت زیاد سختی میکشی ولی باید تحمل کنی،صبورباشی و به همسرت در راه خدا کمک کنی.یادت نره تو #شفاعت شدی.
#بصائرحسینیه_ایران
#basaerehoseiniyeh
┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈
✅ ایتا، سࢪوش، بله،گپ.، روبیکا، آیگپ، شاد، آپاࢪات، هوࢪسا، پاتوق، ویسگوݩ، باهم، نزدیکا، ویࢪاستے و تلگࢪام با 👇
᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆᳆
🆔 @basaerehoseiniyeh