#لبخند_در_جبهه 🙂😃
نه اینکه اهل نماز جماعت📿 و مسجد 🤲🏻نباشد، بلکه گاهی همینطوری به قول 💭خودش برای خنده😆، بعضی از بچه های ناآشنا را دست به سر می کرد😜
ظاهراً یک بار همین کار را با یکی از دوستان طلبه کرد
وقتی صدای اذان بلند شد🔊 آن طلبه به او گفت:"نمی آیی برویم🚶🏻♂️ نماز؟🧎🏻♂️"
پاسخ می دهد:" نه، همینجا میخوانم"
آن بنده خدا هم کمی از فضائل نماز جماعت 👤👤و مسجد برایش گفت. اما او هم جواب داد:" خود خدا هم در قرآن گفته: «ان الصلوة تنها...» تنها👤، حتی نگفته دوتایی👥، سه تایی🧍🏻🧍🏻🧍🏻.
و او که فکر نمیکرد🤔 قضیه شوخی باشد یک مکثی⏸️ کرد و به جای اینکه ترجمه صحیح✅ را به او بگوید، گفت: «گفته، تن ها🧔🏻🧔🏻🧔🏻» یعنی چندنفری، نه تنها و یک نفری...
و بعد هردو با خنده😆😅 برای اقامه نماز🤲🏻 به حسینیه📖📿 رفتند.🚗
°بسیج دانشجویی دانشکده علوم قرآنی تهران°
🆔 @basiij_quranii
#لبخند_در_جبهه 🙂😄
وقتی یک شاگرد شوفر،🛠️🔧🔨 مکبر🗣️ نماز📿 شود، بهتر از این نمی شود.🤷♀
یه روز حاج آقا رفت به رکوع، هر ذکر و آیه ای بلد بود🤲🏻 خواند تا کسی از نماز جماعت محروم نماند.🤭💡
مکبر هم چشمهایش👀 را دوخته بود به ته سالن 🚪و هر کسی وارد شد به جای او یاالله میگفت.
برای لحظاتی⏰⏱️ کسی وارد نشد و مکبر🗣️ بنا به عادت شغلی اش بلند گفت: « یاالله نبود... حاج آقا بریم!!!»
چندنفری👥👥 از صف اول زدند زیر خنده.😄😆 بیچاره حاج آقا را دیدم که شانه هایش حسابی افتاده بودند به تکان خوردن. 😂
°بسیج دانشجویی دانشکده علوم قرآنی تهران°
🆔 @basiij_quranii
#لبخند_در_جبهه🙂😃
آن قدر كوچك بودم كه حتی كسی به حرفم نمیخندید.
هر چی به بابا و ننه ام میگفتم میخواهم به جبهه بروم محل آدم بهم نمیگذاشتند.
حتی در بسیج روستا هم وقتی گفتم قصد رفتن به جبهه را دارم همه به ریش نداشته ام خندیدند.
مثل سریش چسبیدم به پدرم كه حتما باید بروم جبهه، آخر سر كفری شد و فریاد زد: «به بچه كه رو بدهی سوارت میشود. آخه تو نیم وجبی میخواهی بروی جبهه چه گِلی به سرت بگیری.»
دست آخر كه دید من مثل كنه به او چسبیده ام رو كرد به طویله مان و فریاد زد: «آهای نورعلی! بیا این را ببر صحرا و تا میخورد كتكش بزن! و بعد آن قدر ازش كار بكش تا جانش در بیاید.»
قربان خدا بروم كه یك برادر غول پیكر بهم داده بود كه فقط جان میداد برای كتك زدن.
یك بار الاغ مان را چنان زد كه بدبخت سه روز صدایش در نیامد.
نورعلی دوید طرفم و مرا بست به پالان الاغ و رفتیم صحرا.
آن قدر كتكم زد كه مثل نرمتنان مجبور شدم مدتی روی زمین بخزم و حركت كنم!
به خاطر اینكه ده ما مدرسه راهنمایی نداشت، بابام من و برادر كوچكم را كه كلاس اول راهنمایی بود آورد شهر و یك اتاق در خانه فامیل اجاره كرد و برگشت.
چند مدتی درس خواندم و دوباره به فكر رفتن به جبهه افتادم.
رفتم ستاد اعزام و آن قدر فیلم بازی كردم تا اینكه مسئول اعزام جان به لب شد و اسمم را نوشت.
روزی كه قرار بود اعزام شویم صبح زود به برادر كوچكم گفتم: «من میروم حلیم بخرم و زودی بر میگردم.»
قابلمه را برداشتم و دم در خانه آن را زمین گذاشتم و یا علی مدد! رفتم كه رفتم.
درست سه ماه بعد از جبهه برگشتم در حالی كه این مدت از ترس حتی یك نامه برای خانواده نفرستاده بودم.
سر راه از حلیم فروشی یك كاسه حلیم خریدم و رفتم طرف خانه. در زدم.
برادر كوچكترم در را باز كرد و وقتی حلیم را دید با طعنه گفت: چه زود حلیم خریدی و برگشتی!
خنده ام گرفت.
داداشم سر برگرداند و فریاد زد: «نورعلی! بیا كه احمد آمده»
با شنیدن اسم نور علی چنان فرار كردم كه كفشم دم در خانه جا ماند. !
°بسیج دانشجویی دانشکده علوم قرآنی تهران°
🆔 @basiij_quranii
#لبخند_در_جبهه🙂😃
یک قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقی ها را درآورده بود. با سلاح دوربین دار مخصوصش چند ده متری خط عراقی ها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقی ها. چه می کرد؟
بار اول بلند شد و فریاد زد:« ماجد کیه؟» یکی از عراقی ها که اسمش ماجد بود سرش را از پس خاکریز آورد بالا و گفت: « منم!»
ترق!
ماجد کله پا شد و قل خورد آمد پای خاکریز و قبض جناب عزراییل را امضا کرد! دفعه بعد قناسه چی فریاد زد:« یاسر کجایی؟» و یاسر هم به دست بوسی مالک دوزخ شتافت!
چند بار این کار را کرد تا این که به رگ غیرت یکی از عراقی ها به نام جاسم برخورد. فکری کرد و بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری پیدا کرد و پرید رو خاکریز و فریاد زد:« حسین اسم کیه؟» و نشانه رفت. اما چند لحظه ای صبر کرد و خبری نشد. با دلخوری از خاکریز سرخورد پایین. یک هو صدایی از سوی قناسه چی ایرانی بلند شد:« کی با حسین کار داشت؟» جاسم با خوشحالی، هول و ولا کنان رفت بالای خاکریز و گفت:« من!»
ترق!
جاسم با یک خال هندی بین دو ابرو خودش را در آن دنیا دید!
°بسیج دانشجویی دانشکده علوم قرآنی تهران°
🆔 @basiij_quranii