فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
دیشب یک ساختمان در تلآویو با یک پهپاد هجومی مورد حمله قرار گرفت.
بر اساس گزارش رسانههای اسرائیلی، یک پهپاد خاکستری به اندازه یه خودرو از دریا مستقیما بالای کنسولگری آمریکا تو ساحل تلآویو پرواز کرده و بعد با ساختمانی در حدود ۱۰۰ متری پشت کنسولگری برخورد کرد. خسارتهایی هم به دفاتر کنسولگری آمریکا وارد شده.
👈 ظاهراً این عملیات هم از جهت #نظامی که موفق به شناسایی و مقابله با آن نشدند و هم از جهت ضربه به عمق #امنیتی اسراییل، فوقالعاده بوده و اتفاق بسیار مهمی است. یمنیها هم اعلام کردند از این به بعد مناطق عمقی اسرائیل را هدف قرار خواهند داد 🤲😄
پینوشت: اخبار جنگ با رژیم صهیونیستی بسیار مهمه. ما بعضاً چون زیاد میشنویم برامون عادی شده، اما واقعیتش اینه که سوای مقابله با ظالم و غاصب، باید توجه کنیم که یکی از شاهکلیدهای تکوین تمدن نوین اسلامی اینجاست و از این مسیر میگذره.
اخبار فوری 👇👇👇
#بسیج
#خبرگزاری_بسیج
@Basij_qazvin
خبرگزاری بسیج استان قزوین
سفرنامه لبنان در بازداشت حزبالله(۲) 📌با خشونت از موتور پیادهام کردند. از بین تار و پود لباس روی س
سفرنامه لبنان
*در بازداشت حزبالله(۴)*
📌پسر جوان چشمآبی با شلوار پارچهای خاکستری دوباره پرسید؟
-چی شده؟ نگران نباش
لحنش مهربانتر از چیزی بود که فکر میکردم. با هیجان ماجرای بازداشتم را گفتم.
-بگم برات چای بیارن؟
سرم را به نشانه تایید تکان دادم.
-باید شرایط ما رو درک کنی. توی یه هفته تعداد زیادی از فرماندهانمون رو از دست دادیم. ما هر روز کُلی جاسوس میگیریم. شیعه، سنی، مسیحی. از همه کشورها، سوری، مصری حتی ایرانی.
-کاملا قبول دارم و شرایطتونو درک میکنم
📌از اینکه این همه نیروی #حزبالله را در یکی از قرارگاههای محرمانهشان میدیدم ذوق کردم.
در گوشهای تعدادی ابر روی زمین گذاشته بودند و بچههایی که شب قبلش پُست داده بودند، استراحت میکردند. به موی وزوزی پسری که سرش از زیر پتو بیرون زده بود، نگاه کردم. دوست داشتم همه جزییات را توی ذهنم ضبط کنم.
رو کردم به پسر چشم آبی و پرسیدم: شما از #نیرو_قدس هستین؟
-نه! از حزباللهم
-چهقدر خوب #فارسی صحبت میکنی؟
جوابی نداد. قیافهاش طوری بود که یعنی حالا زود نمیخواد پسرخاله بشی.
وقت #نماز ظهر بود. اصلا داشتم آنجا میگشتم تا مسجدی پیدا کنم و نمازم را بخوانم.
به چشمآبی گفتم: میخوام نماز بخونم.
روی زمین کارتنی پهن بود و جای مُهر هم کاغذ گذاشته بودند. گفت: همینجا بخون.
-مُهر نیست؟
-روی همین کاغذ بخون
-نمیخونم. وقتی دسترسی به خاک یا سنگ دارم چرا روی کاغذ؟
برای بچههای حزبالله با خنده ترجمه کرد و ازشان خواست برایم مُهر بیاورند. دو تا دو رکعتی ظهر و عصر را که خواندم، دوباره نشستم بینشان.
دست همهشان گوشی هوشمند بود.
-مگه سید بهتون نگفته از گوشی هوشمند استفاده نکنین؟
چشمآبی برایشان ترجمه کرد.
-اون برای نیروهاییه که #خط_مقدم هستن.
دوباره خندهشان شروع شد.
پیرمرد لباس راهراه گفت: "حالا این داره ما رو #بازجویی میکنه"
و همه با هم خندیدند.
✅چند دقیقه نشستم. برایم چای آوردند.
-چیزی نمیخوای باهاش بخوری؟
دهانم تلخ شده بود. جواب دادم:
-شای عراقی. مع سُکَر (چای عراقی با شکر)
چایم را که خوردم، گفتم: برم دیگه؟! خلاص؟
-نه. کجا؟ حالاحالاها هستی. باید یه نفر از قسمت #امنیتی بیاد و هویتت رو تایید کنه.
دوباره تپش قلبم شدید شد.
-یا صاحبالزمان خودت درستش کن.
(ادامه دارد)
محمدحسین عظیمی
راوی اعزامی راوینا به #بیروت
#دیار_رجایی_بابایی #إنَّ_مَعِيَ_رَبّی #اسلام_پیروز_است #وعده_صادق
#در_راه_فتح_قله_ایم
❇️کانال خبرگزاری #بسیج قزوین 👇🏻
🆔 @Basij_qazvin
خبرگزاری بسیج استان قزوین
سفرنامه لبنان *در بازداشت حزبالله(۴)* 📌پسر جوان چشمآبی با شلوار پارچهای خاکستری دوباره پرسید؟ -چ
سفرنامه لبنان(۱۱)
*در بازداشت حزبالله(۵)*
(مشکلی نیست)
پِرابلِم را پروبلم تلفظ کرد. رو برگرداندم به همان طرفی که انگشت به پهلویم خرده بود.
مرد میانسالی که تیشرت مشکی پوشیده بود، دو باره تکرار کرد: "no problem. Dont worry" (مشکلی نیست. نگران نباش)
ادامه داد:
I work with HajQasem in Syria and Iraq
(من با #حاجقاسم در عراق و #سوریه کار کردم)
بعد هم دست و بازو و پهلویش را نشان داد که تیر خورده بود.
پرسیدم:
-do you think that SeyyedHassan has been killed?
(فکر میکنی سیدحسن #شهید شده؟!)
-No. Seyyed is alive and in Iran and after the war come to tv with imam Khamenei and say i am alive
(نه. سید زندهن و داخل ایرانه و بعد از جنگ با #امام_خامنهای میاد توی تلویزیون و میگه من زندهم)
اشک توی چشمم جمع شد. سرم را پایین انداختم و چشمم را پاک کردم. حتی تصورش هم شوقآور بود.
📌چشمآبی رفت جلوی در و آن را روی مردی میانسال با صورت کشیده استخوانی باز کرد. ترکیب کلاه نقابدار و ریش جوگندمی از مرد قیافهای #امنیتی و محکم ساخته بود. دستم را محکم گرفت و دوباره نشاندم روی نیمکت چوبی بازجویی.
چشمآبی هم برای ترجمه کنارمان نشست ولی مرد امنیتی گفت: تا جاییکه میشود باید عربی صحبت کنی.
-عربی قلیل
از پشت شیشه گرد عینکش، چشم دوخت به صورتم و پرسید:
-مگه #قرآن نمیخونی که عربی بلد نیستی؟
-عربی بالفصحی (عربی فصیح)
فضا دوباره جدی شد و شروع کرد سوالاتش را با عربی فصیح پرسید. کلمات سوال را شمرده میگفت. از اسم و نام پدر و مادر (در #لبنان مرسوم است) شروع شد تا مجوزات وزارت اعلام و حزبالله و جِیش(ارتش). حدود نیمساعت سوال میپرسید. از شیوه سوال پرسیدنش معلوم بود که یک بازجوی حرفهای و کارکشته است.
وسط سوالها به چشمآبی گفتم: -شما که اینقدر حواستون جَمعه و برای من #ایرانی هم اینقدر سختگیری میکنید چرا یکی یکی دارن فرماندهانتون رو شهید میکنن؟
ترجمه کرد و جواب داد که: ما این کارا رو میکنیم تا همچین اتفاقایی تکرار نشه.
✅سوالها و استعلامها و چک مدارک که تمام شد، یکدفعه دستش را روی سینهاش گذاشت و گفت:
-نحن نعتذر منکم
(ما از شما عذر میخوایم)
و دستش را برای مصافحه جلو آورد.
-من کاملا درکتون میکنم. خوشحالم که در جمع شما بودم و از نزدیک دیدمتون.
وسایلم را جمع کردم. افراد حاضر در مرکز حزبالله دورم جمع شدند و با هم دست دادیم. چشم آبی را هم در آغوش کشیدم.
تا درب خروجی همراهیام کردند و از آنجا خارج شدم.
من ولی دوست داشتم بیشتر پیششان بمانم و گپ بزنم و سوالاتم را درباره حزبالله و سید و تشییعش بپرسم.
سفرنامه لبنان(۶)
*ملاقات با ابراهیم هادی در بیروت*
📌 "بنت اختی"
این را محمد، کافهدارِ محلهی فتحاللهِ #بیروت برای معرفی فاطمه، گفت.
داشتیم با محمد توی کوچهپسکوچههای محله راه میرفتیم که به مدرسه #آوارگان رسیدیم.
آنجا "بنت اختِ" محمد را دیدیم. کنار پدرش در اتاق مدیر مدرسه نشسته و یخدربهشت زردرنگی کنارش بود. تا ما را دید سریع چادرش را جمعوجور کرد و از اتاق بیرون آمد.
چند دقیقه بعد، وقتی سلام نماز ظهرم را روی جانمازِ مدیرِ مدرسه دادم، محمد صفحه موبایل دخترخواهر چهارده سالهاش را روبرویم گرفت و من چهرهی نورانی #ابراهیم_هادی را دیدم؛ چندهزار کیلومتر دورتر از ایران.
تعداد سوالاتی که توی ذهنم مرور کردم تا بعد از نماز عصر از فاطمه نوجوان بپرسم، زیاد شد.
فاطمه هم دائم مداحیهای ایرانیِ توی گوشیاش را پخش میکرد تا مرا برای مصاحبه با خودش مشتاقتر کند.
📌سوالاتم را شروع کردم:
-کتاب خاطرات ابراهیم هادی رو خوندی؟
-نعم (بله)
-اسمش چیه اینجا؟
-سلامٌ علی ابراهیم
-چاپ شده اینجا؟. -کثیر. خیلی کثیر.
-از شهید ابراهیم هادی چه ویژگیش بیشتر برات جالب بود؟
-حیاء -غیر از ابراهیم هادی با کدوم شهیدِ ایرانی آشنایی داری؟!
-شهید ذوالفقاری [پسرک فلافلفروش]، شهید چیتسازیان.
✅سرپا ایستاده بودیم و سوال میپرسیدیم. سوالها را به عربی فصیح از محمد میپرسیدیم و محمد هم آنها را تبدیل به عربیِ شامی میکرد و از بنت اُختش میپرسید. دلم غنج میرفت وقتی فاطمه خودم را در چادر و روسری لبنانی مشکی فاطمه اینجا تصور میکردم. دلتنگی دو هفته ندیدن وروجکها، چنگ زد روی قلبم.
دوست داشتم سوالات بیشتری بپرسم ولی زبانِ بدن دایی فاطمه نشان میداد که اینطور سرپا ایستادن توی جمع و سوال پرسیدن از یک دختر #نوجوان خوشایندش نیست.
سوالات آخرمان را بهجای فاطمه جواب میداد و حالت خروج از مدرسه به خودش گرفت تا سریعتر #مصاحبه را تمام کنیم.