☘بعد از انقلاب هم در سال 1359 به عضويت رسمي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي شهرستان تكاب درآمد.
در سپاه هم از جان و دل فعالیت می کرد و در پاکسازی منطقه از وجود افراد ضد انقلاب و دموکرات تمام تلاشش را می کرد
و این بود که به خاطر جهادگريهایش بارها از طرف حزب دمكرات مورد تهديد قرار گرفته بود.
~
☘در اواخر سال 1358 در روستاي شيرمرد مورد هجوم دشمنان داخلي قرار گرفت،
شبانه با پيمودن 30 كيلومتر راه پياده خود را به شهر تكاب رساند و اوضاع روستای شیر مرد را برای برادارن سپاهی گفت تا در آن روستا هم پایگاهی تشکیل دهند.
`
بارها در جبهه جنگ و در پاکسازی منطقه مجروح شده بود
اما هر بار نیروی بیشتری عازم جبهه می شد.حتي يك روز قبل از شركت در آخرين عمليات، تصادف كرده و به شدت زخمي شده بود. درگيري سختي كه در منطقه سورسات بين نيروهاي اسلام و دشمنان داخلي به منظور پاكسازي انجام گرفت، شهيد حضرتي از بستر بيماري و با بدنی مجروح به منطقه رفت
تا به ياري همسنگران و مجاهدان مخلص خدا بپردازند.
~~
اما دوستان شهید از او درخواست کردند که در عملیات شرکت نکند اما گویی امشب خدا او را با آن پر و بال زخمی برای خود می خواست.
🌹 عشق شهادت و ديدار با معبود در بهترين كيفيت بر او غلبه كرد و عاشقانه به ياري همسنگران شتافت.😔
🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊#هر_خانواده_معرف_یک_شهید
#بهشت_شهدا
#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج
https://eitaa.com/behshtshohada
https://eitaa.com/behshtshohada
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
هدایت شده از خبرگزاری بسیج آذربایجان غربی
فصل اول: خداحافظ بهار!
قسمت دوم
🔹 ماشین پلیس از کنارم رد شد و کمی جلوتر توقف کرد، دنده عقب گرفت و برگشت، مأمور پلیس نگاهی به من انداخت و گفت: «خانوم! چرا اینجا نشستی؟! پاشو برو خونهت؛ دیروقته! »
🔹سرم را بالا گرفتم و گفتم: «من خونه ندارم، کجا برم؟! » از ماشین پیاده شد و به طرفم آمد، کنارم ایستاد، از زمین بلند شدم تمام تنم میلرزید؛ سرما تا مغز استخوانم رفته بود، ابرو در هم کشید و گفت: «یعنی چی خونه ندارم؟! بهت میگم این جا نشین! » دستانم را بردم زیر
بغلم تا کمی گرم شوم، گفتم: «تا صبح هم بگی، جواب من همونه که شنیدی! من خونه ندارم. بچههام شهید شدن. شوهرم از خونه بیرونم کرده. از امشب خونه من بهشت زهراست ».
🔹 جا خورد، انتظار شنیدن همچین جوابی را نداشت، رفت سمت ماشین، کمی ایستاد، دوباره به طرفم برگشت.
- کمکی از دست من برمیاد مادر؟! میخوای با شوهرت حرف بزنم؟!
- فایده نداره پسرم. خون جلوی چشمش رو بگیره، استغفرالله خدا رو هم بنده نیست. به حرف هیچ کس گوش نمیده.
🔹سرش را پایین انداخت و گفت: «حاج خانوم! نمیشه که تا صبح تو این
سرما بمونی! دوستی ، فامیلی، کسی رو داری ببرمت اونجا؟! » با گوشه ی روسری بینیم را پاک کردم؛ معلوم بود سرما خورده ام. در جوابش گفتم: «یه داداش دارم که چند ساله با هم رفت و آمد نداریم. خیلی وقته ندیدمش... » با احترام در ماشین را برایم باز کرد؟ نشستم داخل تا گرم شوم. باران نم نم میبارید. پیش خودم گفتم: «ببین زهرا! آسمون هم داره به حال تو گریه میکنه.»
روایت زندگی زهرا همایونی؛ مادر شهیدان #امیر_و_علی_شاه_آبادی
#قصه_ننه_علی
منبع: کانال مدداز شهدا
«#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج»
─┅═༅𖣔🌺𖣔༅═┅─
#خبرگزاری_بسیج_آذربایجانغربی
🔺@basijnews_azgh
هدایت شده از خبرگزاری بسیج آذربایجان غربی
فصل اول : خداحافظ بهار!
قسمت سوم
🔹 آدرس خانه ی برادرم را به مأمور پشت فرمان دادم. حرکت کردیم. از
گذشت هام پرسیدند، از شهادت بچه ها، و رجب. صدای باران شدیدی که به
سقف ماشین می خورد، مرا به خاطرات خانه ی دایی و کودکیام برد، چشمانم را بستم و دیگر صدایی نشنیدم.
🔹اوایل تابستان سال 1326 در بهار همدان به دنیا آمدم. دو خواهرم صغری و خانم، و برادرم محمدحسین از من بزر گتر بودند. مادرم، کلثوم خانم، قالی میبافت و پدرم، حسین آقا، کشاورز بود. صبح تا شب زحمت میکشیدند، اما دخل و خرجشان جور درنمی آمد. سه چهار ساله بودم که به ناچار برای فرار از فقر و نداری در یکی از روزهای بهار برای همیشه همدان را ترک کردیم و به تهران
آمدیم.
🔹صندوقچه ی قدیمی لباس، چراغ خوراک پزی و یکی دو جفت پشتی، همه دار و ندار پدر و مادرم بود که بار یک وانت قدیمی کردیم و به تهران
آوردیم. ساختمانها هنوز آ نقدر بالا نرفته بودند که نتوانم سرخی غروب
خورشید را ببینم. بابا با یک دست قالیچه و با دست دیگرش مرا بغل کرد و به داخل حیاط خانه ی دایی برد. خانه ی دایی محمد نزدیک میدان آزادی در محله ی هاشمی بود. طبقه ی اول، خانواده ی دایی زندگی میکردند، نیم طبقه ی دوم را هم به ما دادند؛ اتاقی کوچک که بسختی یک فرش شش متری در آن جا میشد و گوشه هایش بر میگشت. شش نفر کنار هم میخوابیدیم، اما باز جا کم میآوردیم و روی سروکله ی هم میافتادیم. گوشه ی حیاط یک حوض
مستطیلی شکل بود و کمی آن طرف تر اتاقکی برای پدربزرگم، بابا حیدر ساخته بودند. پیرمرد صبح تا شب سرش توی قرآن بود و صدایش درنمی آمد. بعد از نماز صبح سوره یس میخواند، شب هم قبل از اینکه به رختخواب برود، دوباره آن سوره را میخواند. می گفت: «هرکی صبح و شب با سوره یس مأنوس باشه،
مرگ راحتی داره. »
روایت زندگی زهرا همایونی؛ مادر شهیدان #امیر_و_علی_شاه_آبادی
📙#قصه_ننه_علی
منبع: کانال مدد از شهدا
#ادامه_دارد
«#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج»
─┅═༅𖣔🌺𖣔༅═┅─
#خبرگزاری_بسیج_آذربایجان_غربی
🔺 @basijnews_azgh
هدایت شده از خبرگزاری بسیج آذربایجان غربی
روایت زندگی زهرا همایونی؛ مادر شهیدان #امیر_و_علی_شاه_آبادی
📙#قصه_ننه_علی
فصل اول : خداحافظ بهار!
قسمت ششم
مادرم به واسطه ی پاکی و صداقتش خیلی مورد اعتماد کسانی بود که
برایشان کار می کرد. هیچوقت حرفش را زمین نمی انداختند. خیلی اوقات
برای جهیزیه نیازمندان یا غذای ایتام کمک جمع می کرد؛ این در حالی بود که
خودمان برای ساخت خانه کلی زیر قرض بودیم و نیاز به کمک داشتیم. همه
جز برادرم باید کار میکردیم تا بدهی دایی را پرداخت کنیم؛ اما مادرم باز از کمک
به نیازمندان غافل نبود.
به پیشنهاد یکی از دوستان مادرم، قرار شد من برای کار به خانواده ای معرفی
شوم که زن و شوهری تنها بودند. مادرم ابتدا راضی نبود. سن و سالی نداشتم؛
هنوز چهارده سالَ هم نشده بود. کلی از خوبیهای آن خانواده گفت تا مادرم
رضایت داد فقط برای یک سال به آنجا بروم. دوری از مادری که شبانه روز
کنارش بودم و حتی برای یک روز بین ما جدایی نیفتاده بود، خیلی سخت بود؛
اما چاره ای نداشتم. مادرم برای اینکه زیر دِین کسی نباشد، با آبرو زندگی میکرد
و شبانه روز زحمت می کشید. پای اجاق خانه ی مردم عرق میریخت و بدون
اینکه حتی یک قاشق از آن غذا را بخورد، گرسنه به خانه بر میگشت. به نان
و پنیر ساده خودش که با پول حلال می خرید راضی بود. پا روی دلم گذاشتم،
بغضم را قورت دادم و به مادرم گفتم: «نگران نباش مامان! من میتونم تنهایی
کار کنم؛ خیالت راحت. »
💖 کانال مدد از شهدا 💖
«#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج»
─┅═༅𖣔🌺𖣔༅═┅─
#خبرگزاری_بسیج_آذربایجان_غربی
🔺@basijnews_azgh
☘بعد از انقلاب هم در سال 1359 به عضويت رسمي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي شهرستان تكاب درآمد.
در سپاه هم از جان و دل فعالیت می کرد و در پاکسازی منطقه از وجود افراد ضد انقلاب و دموکرات تمام تلاشش را می کرد
و این بود که به خاطر جهادگريهایش بارها از طرف حزب دمكرات مورد تهديد قرار گرفته بود.
~
☘در اواخر سال 1358 در روستاي شيرمرد مورد هجوم دشمنان داخلي قرار گرفت،
شبانه با پيمودن 30 كيلومتر راه پياده خود را به شهر تكاب رساند و اوضاع روستای شیر مرد را برای برادارن سپاهی گفت تا در آن روستا هم پایگاهی تشکیل دهند.
`
بارها در جبهه جنگ و در پاکسازی منطقه مجروح شده بود
اما هر بار نیروی بیشتری عازم جبهه می شد.حتي يك روز قبل از شركت در آخرين عمليات، تصادف كرده و به شدت زخمي شده بود. درگيري سختي كه در منطقه سورسات بين نيروهاي اسلام و دشمنان داخلي به منظور پاكسازي انجام گرفت، شهيد حضرتي از بستر بيماري و با بدنی مجروح به منطقه رفت
تا به ياري همسنگران و مجاهدان مخلص خدا بپردازند.
~~
اما دوستان شهید از او درخواست کردند که در عملیات شرکت نکند اما گویی امشب خدا او را با آن پر و بال زخمی برای خود می خواست.
🌹 عشق شهادت و ديدار با معبود در بهترين كيفيت بر او غلبه كرد و عاشقانه به ياري همسنگران شتافت 🌷🌷.سردارشهیدخلیل حضرتی تاریخ شهادت۲۱رمضان ۱۳۶۱منطقه سورسات
🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊#هر_خانواده_معرف_یک_شهید
#بهشت_شهدا
#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج
🇮🇷#گزارش تصویری لیله القدر ، دعای جوشن کبیر ،تامین امنیت مسجد و محله ، پخت وپخش حلیم ،
🔹مسجد حضرت ابوالفضل علیه السلام شماره ۲
#پایگاه مقاومت بسیج شهید رجایی
#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج
| #استان_آذربایجان_غربی
| #ناحیه_مقاومت_بسیج_سپاه_تکاب
| #حوزه_مقاومت_بسیج_شهید_چمران
| #پایگاه مقاومت بسیج شهید رجایی
•┈┈••••✾•🍀🌹🍀•✾••
🔊 کانال خبرگزاری بسیج تکاب
🌐 کانال رسمی برای انعکاس فعالیت های بسیجیان در شهرستان #تکاب
💢ارتباط با ادمین
@Roholahha
پیام رسان ایتا:
@basij_tekab
خبرگزاری بسیج آذربایجان غربی ↙️
https://eitaa.com/basijnews_azgh
⚫️#اطلاعیه
بسم الله الرّحمن الرّحیم
((سه شنبه های قرآنی))
یاد و خاطر شهداء گرامی باد
🔹زمان : سه شنبه بعد ازنماز مغرب وعشاء
🔸 مکان : مسجد حضرت موسیبنجعفر (ع) واقع در خیابان تختی
مهمان سفره حضرت فاطمه زهرا(س) هستیم🌱
نذر ظهور
#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج
━━━━⊰❀ 🏴 ❀⊱━━━━━
#خبرگزاری_بسیج_تکاب
🔺@basij_tekab