#برشی_از_کتاب_عهد_کمیل
دلــم آرام نمی شد.
برگشــٺم دوباره نگاهــݭ ڪردم.
همه گفتݩ :{بوســش ڪن!! بقیہ هــم مے خوان وداع کنن.}
دوبــاره خـم شـدم. نیمه صورٺ ڪبودش را بوسیــدݥ.
دیگــر حـــس میڪردم نفســݥ بالا نمی آیـد. آن یڪ بوسہ نفســم را گرفټ.
چیــزی چنگ زده بــود بہ گلــویم و راه نفســم را بند آورده بود و نمی گذاشـٺ زبانــم بچرخــد....
بریده بریده گــفٺـم :{مَ...مَنو بِ..بِ ببرید،بیرون،بیرون}