eitaa logo
پایگاه بسیج المهدی(عج) زردنجان
147 دنبال‌کننده
2هزار عکس
477 ویدیو
45 فایل
هوالمحبوب 🔶️کانال اطلاع رسانی برنامه های پایگاه مقاومت بسیج المهدی(عج) روستای زردنجان🔶️✒
مشاهده در ایتا
دانلود
دروغ پشت دروغ
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥⭕️ صحبت های سید حسن نصرالله در زمان شهادت حاج قاسم سلیمانی و هشدار🚨 در مورد اتفاقات ناگوار آینده: 🔹اگر موضوع ترور حاج قاسم و انتقام سخت سهل گرفته شود، این آغاز خطر بزرگی است! [اما آن زمان کسی حرف های سید رآ اهمیت نداد] 👊
هدایت شده از A
11.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آموزش ایجاد کانال در پیام رسان های ایتا و تلگرام🇮🇷🌹
💠دختر شهید سلیمانی: بودجه بنیاد حاج‎قاسم را به حل مشکلات مردم اختصاص دهید 🔹زینب سلیمانی: تقاضایی از جانب خانواده شهید و بنیاد مکتب حاج‎قاسم برای اختصاص ردیف بودجه صورت نگرفته است. 🔸به اطلاع میرسانم اقدام شایسته در این زمینه، حذف عنوان بنیاد از ردیف بودجه و اختصاص این بودجه ها به حل مشکلات مردم است که سلوک آن شهید عزیز نیز همین مرام بوده است. @BASIJALMAHDIZ
♦️راز عزتمندی «حاج قاسم سلیمانی» از زبان یک رزمنده 🔹سردار «حسین معروفی» با بیان خاطره‌اش از اینکه مهمان خانه شهید «قاسم سلیمانی» شده بود، اظهار داشت: رفاقت من و حاج قاسم خیلی عمیق بود، هرچند وقت یک بار به خانه همدیگر رفت و آمد داشتیم. یک روز خسته و کوفته از اداره برگشتم. نگاهی به موبایلم انداختم تا ساعت را چک کنم که متوجه شدم از طرف حاج قاسم تماس داشتم. سریع تماس گرفتم و حاجی بدون معطلی گفت: «حاج حسین کجایی؟» سلام علیک کردم که حاجی ادامه داد: «امشب همراه خانواده تشریف بیاورید. سفره‌ای کوچک انداخته‌ایم تا دور هم باشیم.» 🔹بدون وقفه قبول کردم. نزدیک اذان مغرب رسیدیم منزل حاجی. نماز را به امامت حاج قاسم خواندیم و برای شام غذایی که همسرشان پخته بود را خوردیم. بعد از شام با ایشان نشستیم به خاطره‌بازی دوران جنگ؛ اندکی من می‌گفتم و اندکی حاج قاسم. 🔹دیر وقت شده بود که گفتم: «شرمنده، خیلی دیر وقته بیشتر از این مزاحمتان نمی‌شویم.» سردار نگاهی کرد و با لبخند گفت: «کجا این وقت شب؟ امشب را پیش ما باشید.» با گرفتن رضایت چشمی از همسرم به حاجی رو کردم و گفتم: «چه سعادتی بیشتر از این». حاج قاسم از جایش برخاست و از اتاقی برایمان پتو و تشک نو آورد و در اتاق دیگری برایمان جا انداخت. 🔹از بس روز خسته‌کننده‌ای داشتم، تا پلک روی هم گذاشتم خوابم برد. ناگهان با صدای گریه مردانه از خواب پریدم. سر در گم بودم. نمی‌دانستم این‌جا کجاست و ساعت چند است! فقط صدای گریه مردانه از دور به گوشم می‌رسید. دستم را به چشمانم کشیدم و بعد از اینکه کمی سرحال شدم، اطرافم را نگاه کردم و با خودم گفتم «یعنی کیست که این وقت شب اینطوری گریه می‌کند!» با دقت گوش کردم، صدای حاجی بود. با خدایش می‌گفت «الهی العفو الهی العفو الهی العفو» سرم را چرخاندم و ساعت را نگاه کردم، درست ۲۰ دقیقه مانده بود به اذان صبح...🌷 @basijalmahdiz
از طریق روشی که در عکس ها گفتم از پیام های مربوطه به هشتگ ها استفاده کنید @basijalmahdiz
‏فیلم از طرف