eitaa logo
اهالی کوهانستان
475 دنبال‌کننده
5.2هزار عکس
2.5هزار ویدیو
16 فایل
🔰درگاه رسانه ای و اطلاع رسانی محله کوهانستان ✅در صورت نیاز به ارتباط با ادمین به آی دی زیر پیام ارسال فرمایید: @Admin313pm
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان:درسی که هیچ مدرسه‌ای یاد نمی‌دهد هر روز غذای همکلاسیِ فقیرم را می‌دزدیدم تا با تحقیرش سرگرم شوم… اما روزی که نامه‌ای را خواندم که مادرش در کیسه‌ی غذا پنهان کرده بود، غذا در دهانم مزه  خاکستر گرفت. من تر-س-ناک‌-ترین قلدر مدرسه بودم. نامم سباستین بود. پدرم سیاستمدار بود و مادرم صاحب زنجیره‌ای از مراکز لوکس سلامت... بهترین کفش‌ها را می‌پوشیدم، نوترین آیفون را داشتم و در کاخی بزرگ زندگی می‌کردم… اما درونم، تنهایی خفه‌کننده‌ای لانه کرده بود. قربانیِ همیشگی من پسری بود به نام توماس. دانش‌آموز بورسیه‌ای با لباس‌های کهنه، سر همیشه پایین، و غذایی در یک کیسه‌ی کاغذی قهوه‌ایِ چروک و لکه‌دار از روغن. هر روز زنگ تفریح، «شوخی» تکراری‌ام را انجام می‌دادم. کیسه را از دستش می‌کشیدم، روی میز می‌رفتم و فریاد می‌زدم: «بیایید ببینیم شاهزاده‌ی زاغه‌ها امروز چه آشغالی آورده!» توماس هرگز مقاومت نمی‌کرد. ساکت می‌ایستاد، با چشمانی سرخ، و در دلش دعا می‌کرد هرچه زودتر تمام شود. غذایش را بیرون می‌آوردم— گاهی یک موز له‌شده، گاهی برنج سرد...— و میان خنده‌ی جمع، در سطل زباله می‌انداختم. بعد با کارت اعتباریِ بی‌سقفم می‌رفتم پیتزا می‌خریدم. یک سه‌شنبه‌ی خاکستری، تصمیم گرفتم ت'ح'ق'یر را *بیشتر* کنم. کیسه را کشیدم. از همیشه سبک‌تر بود. با تمسخر گفتم: «امروز خیلی سبکه! چی شده توماس؟ حتی پول برنج هم تموم شده؟» توماس سعی کرد کیسه را پس بگیرد. با صدایی شکسته گفت: «خواهش می‌کنم سباستین… امروز نه…» همین بیشتر تحریکم کرد. کیسه را جلوی همه برگرداندم. غذایی نیفتاد. فقط… یک تکه نانِ سفت، خالی، و یک کاغذِ تاخورده. بلند خندیدم: «نگاه کنید! نونِ سنگی! مواظب دندوناتون باشید!» کاغذ را برداشتم تا بیشتر مسخره کنم. بازش کردم و نمایشی، با صدای بلند خواندم: «پسر عزیزم: ببخش که امروز نتوانستم پنیر یا کره ..بخرم. صبحانه نخوردم تا این تکه نان را با خودت ببری. این همه‌ی دارایی ماست تا جمعه که حقوقم را بدهند. آهسته بخور تا سیرکننده‌تر باشد. دَرست را خوب بخوان. تو افتخار و امید منی. با تمام جان دوستت دارم… مادرت.» صدایم خط به خط می‌لرزید و فرو می‌ریخت. وقتی به امضا رسیدم، سکوتی سنگین حیاط مدرسه را گرفت. به توماس نگاه کردم. *بی‌صدا گریه می‌کرد و صورتش را از شرم پوشانده بود. به نان روی زمین نگاه کردم. آن نان، آشغال نبود. صبحانه‌ی مادرش بود. *فداکاریِ گرسنگیِ تن برای سیر کردن عشق.* یادم افتاد کیف غذای چرمیِ ایتالیایی‌ام روی نیمکت مانده؛ پر از ساندویچ‌های لوکس، نوشیدنی‌های وارداتی و شکلات‌های گران. مادرم حتی نمی‌دانست داخلش چیست؛ خدمتکار آن را آماده کرده بود. و سه روز بود که مادرم از من نپرسیده بود مدرسه‌ام چطور گذشت. از خودم بیزار شدم. *من سیر بودم… اما دلم گرسنه.* *توماس گرسنه بود…* *اما لبریز از عشقی که مادرش را گرسنه نگه می‌داشت.* به سمتش رفتم. همه منتظر ادامه‌ی تمسخر بودند. اما من زانو زدم. نان را با احترام برداشتم، پاکش کردم، و همراه نامه در دستش گذاشتم. پس  به سراغ کیفم رفتم، غذای فاخرم را بیرون آوردم و در دامنش گذاشتم. با صدایی گرفته گفتم: «با من غذا عوض کن توماس… خواهشن..!! این نان، از هرچیزی که دارم باارزش‌تر است.» کنارش نشستم. و برای نخستین بار در زندگی‌ام… پیتزا نخوردم. فروتنی .. خوردم. و به خودم قول دادم تا وقتی پولی در جیبم هست، هیچ‌وقت مادری ناچار نشود برای سیر کردن فرزندش از گرسنگیِ خودش بگذرد… پند داستان: برخی کیسه‌ها خالی‌اند، اما لبریز از کرامت.👏 و برخی  دل‌ها پرند… اما از انسانیت خالی.😓 حواسمون به اطرافیانمون باشه 💯مطالب ناب را در دنیای قدیم مشاهده کنید @oldaxs @oldaxs @oldaxs
جشن خانوادگی بهارقرآن همراه با: به روزه اولی ها،موقع ثبت نام اطلاع بدید(دختروپسر) از دانشجویان جدیدالورود به دانشگاه(دختروپسر) چندنکته مهم: از ساعت16میزبان روزه داران میباشد.زود بیایید و از فضای اردوگاه وبرنامه های قبل اذان استفاده کنید. به تذکر اردوگاه مبنی بر رعایت حجاب اسلامی،شایسته است خانواده های عزیز همکاری را لازم داشته باشند. نام فقط بصورت حضوری درمسجد انجام می‌شود.یک ساعت قبل اذان مغرب. آقای سیدعلی حسینی 🔰درگاه رسانه ای محله کوهانستان https://eitaa.com/basijkohanestan
بالان عاشق 🌷شهیدبزرگوار سیف الله شیعه زاده 🌷شهید سیف الله شیعه زاده از شهدای بهزیستی استان مازندران که با یک زیر پیراهن راهی جبهه شد و هیچکس در جبهه نفهمید که او خانواده ای ندارد. کم سخن می گفت و با سن کم سخت ترین کار جبهه یعنی *بیسیم چی* بودن را قبول کرده بود. 🌷آرزویش این بود که قبل از مرگ اگرخواهر وبرادر وخانواده ای دارد،ببیند😔 🌷اسارت وشهادت سرانجام توسط منافقین اسیر شد برگه و کدهای عملیات را قبل از اسارت خورد منافقین اورا به طرق مختلف مورد شکنجه قراردادند از آتش سیگار وکابل داغ گرفته تا آبجوش ودرنهایت این شکنجه هاباشلیک تیر خلاص برسرش به پایان رسید. 🌷 منافقین پس از شهادت رساندن وی ، برای به دست آوردن رمز و کد های بیسیم سینه و شکمش رو شکافتند ولی چیزی نصیب آنها نشد ... 🌷نکته اخلاقی یادمان باشد روی سفره چه کسانی نشسته ایم و این نظام اسلامی امانت شهدای مظلوم است!👌 🌷شادی‌ روح والای شهدا صلوات
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهید سپهید حاج‌ قاسم سلیمانی: همه ما بدانیم این حکومت خدشه‌ ناپذیره، بنای خداوند این است که این حکومت را جهانی کند. @BisimchiMedia
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه لحظه بریم خانه آقا وننه هامون یادقدیما بخیر یادشان همیشه جاودان الّلهُمَّ‌صَلِّ‌عَلَی‌مُحَمَّدٍوَآلِ‌مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ‌فَرَجَهُم
♦️یکی از عجیب ترین انسانها که دستش به صورتش چسبیده ! ‌🌍 ‌☫ @Ajaeb_dennya🏜
اﺳﺘﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ: «به نظر ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯽﮐﻨﺪ؟» ﻫﺮﯾﮏ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ؛ ﯾﮑﯽ ﮔﻔﺖ: «ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﺩﺭﺷﺖ.» ﺩﻭﻣﯽ ﮔﻔﺖ: «ﻗﺪﯼ ﺑﻠﻨﺪ.» ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ: «ﭘﻮﺳﺖ ﺷﻔﺎﻑ ﻭ ﺳﻔﯿﺪ!» ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺍﺳﺘﺎﺩ، دو کاسه کنار شاگردان گذاشت و گفت: «به اين دو کاسه نگاه کنيد. اولی از طلا درست شده است و درونش سم است و دومی کاسه‌ای گلی است و درونش آب گوارا است، شما از کدام کاسه می‌نوشید؟» شاگردان جواب دادند: «از کاسه گلی.» استاد گفت: ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺩﺭﻭﻥ کاسه‌ها ﺭﺍ در نظر گرفتید، ﻇﺎﻫﺮ آنها ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ ﺑﯽﺍﻫﻤﯿﺖ ﺷﺪ. آدمی هم همچون اين کاسه است. آنچه که آدمی را زيبا می‌کند درونش و اخلاقش است. بايد سيرتمان را زيبا کنيم نه صورتمان ... 💯مطالب ناب را در دنیای قدیم مشاهده کنید @oldaxs @oldaxs @oldaxs
منارجنبان اصفهان سال ۱۳۴۵ شمسی ‌💯آرشیو نفیس ترین عکسهای قدیمی را اینجا ببینید @oldaxs @oldaxs @oldaxs
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدا فرعون را یکبار دیگر غرق خواهد کرد... کانال خبری گلستان شهدا👇 https://eitaa.com/joinchat/2860187648C196c18fab1