آخ آقا امام سجاد...
همه میگن حسین(ع) توی کربلا غریب بود...
اما یکی نیست بگه بعد از کربلا، سجاد(ع) چی کشید...
باباش رو جلو چشمش کشتن...
عموهاش، برادراش، جوونای بنیهاشم رو یکییکی از دست داد...
بعد هم با همون تنِ مریض، باید غصهی همهی زنها و بچهها رو میخورد...
آقا...
تو رو با طناب بردن...
نامحرما بهت خندیدن...
سنگ زدن...
زخم زدن...
اما داغی که تو دلت بود، از همهی اینا دردناکتر بود...
بدتر از همه اون لحظهای بود که هر جا سرت رو بلند میکردی، سرِ بریدهی بابات جلو چشمت بود...
آخه یه پسر تا کِی میتونه این صحنه رو تحمل کنه؟
میگن هر وقت آب میدیدی، بیاختیار گریه میکردی...
حق داشتی آقاجان...
تو که هر جرعه آب، لبهای خشک بابات رو یادت میآورد...
آقا امام سجاد...
خیلی غریب بودی...
اونقدر غریب که هنوزم خیلیا روضهت رو نشنیدن...
هنوزم خیلیا نمیدونن بعد از عاشورا، کربلا تازه برای تو شروع شده بود...
آقاجان...
امشب اگه اشکی از چشممون میاد، به حرمت دل شکستهی توئه...
دستمون رو بگیر...
نذار دلمون از کربلا جا بمونه...
السلام علیک یا زینالعابدین...