داداش رضا 😇:
📘یکی از مشکلات شیعه بودن اینه که ...باید پی یه چالشی رو به تنت بمالی...🌸حکمت ۱۱۲🌸
📘از دست دادن فرصت باعث اندوه میشه....🌸حکمت۱۱۸🌸
📘بعضی کارا درسته لذت داره...ولی بعدش غمش میمونه...و بعضی کارا ممکنه رنج داشته باشه...ولی پاداشش میمونه....🌸حکمت۱۲۱🌸
هدایت شده از aware_shiites
آسیب به بدن قسمت8.mp3
16.89M
آسیب به بدن قسمت8️⃣
💥چرا دیر به سرویس بهداشتی میروی⁉️
💥خجالت بی موردی که خطرناک است
💥نگه داشتن آلودگی اسیدی شدید در روده کلیه مثانه
💥به بهانه ساعتها وضو داشتن آلودگی را نگه ندار دلاور
💥حق اعضا مهم داخل بدن را ادا کن دلاور
💥بعد مرگ در روده ها و اعضا داخلی ت گرفتار نشی دلاور
💥بخاطر مرگ عزیزان به بدنت آسیب نزن با بی صبری و اشک
🥺خرید کلیه و اعضا داخلی بدن بسیار بسیار هزینه بردار است
30 آبان 1403
18 جمادی الاول 1446
#خانم_خراسانی
@Fighter_loves_God
@link_dros1403
@bidary2021
@Dars_khurasani
@Ghoharhay_nab_khelghat
@Archive_of_questions
1.04M
🟢خلاصه: چرا وعده صادق 3 انجام نمی شه؟
➖
مشکل ما «میزان تاب آوری ملت» و «بازسازی اعتماد مردم به حکومت» است و راه کارش جهاد تبیین و مقابله با مرجفون و حمایت از حاکمیت است.
🎙فایل صوتی مفصلش اینجا ➖➖➖ کانال شیخ قمی @SheijQomi #وعده_صادق۳
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روح آدم تازه میشه
خدای دلبر
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
شگفتی آفرینش خداوند♥️
#داستان
🌱روزی حضرت «داود (ع)» در مناجاتش از خداوند متعال خواست همنشین خودش را در بهشت ببیند.
خطاب رسید: «ای پیغمبر ما، فردا صبح از در دروازه بیرون برو، اولین کسی را که دیدی و به او برخورد کردی، او همنشین تو در بهشت است.»
روز بعد حضرت داود (ع) به اتّفاق پسرش «حضرت سلیمان (ع)» از شهر خارج شد. پیر مردی را دید که پشته هیزمی از کوه پائین آورده تا بفروشد.
پیر مرد که «متی» نام داشت، کنار دروازه ایستاده و فریاد زد:
«کیست که هیزمهای مرا بخرد.»
یک نفر پیدا شد و هیزمها را خرید.
حضرت «داود (ع) » پیش او رفت و سلام کرد و فرمود: «آیا ممکن است، امروز ما را مهمان کنی؟!»
پیرمرد فرمود: «مهمان حبیب خداست، بفرمائید.»
سپس پیر مرد، با پولی که از فروش هیزمها بدست آورده بود، مقداری گندم خرید. وقتی آنها به خانه رسیدند، پیر مرد گندم را آرد کرد و سه عدد نان پخت و نان ها را جلویِ مهمانش گذاشت.
وقتی شروع به خوردن کردند، پیرمرد، هر لقمه ای راکه به دهان می برد، ابتدا «بسم الله» و در انتها «الحمد للَّه» می فرمود.
وقتی که ناهار مختصر آنها به پایان رسید، دستش را به طرف آسمان بلند کرد و فرمود:
«خداوندا، هیزمی را که فروختم، درختش را تو کاشتی. آن را تو خشک کردی، نیروی کندن هیزم را تو به من دادی.مشتری را تو فرستادی که هیزم ها را بخرد و گندمی را که خوردیم، بذرش را تو کاشتی. وسایل آرد کردن و نان پختن را نیز به من دادی، در برابر این همه نعمت من چه کرده ام؟!»
پیر مرد این حرفها را می زد و گریه می کرد.
حضرت «داود (ع)» نگاه معنا داری به پسرش کرد. یعنی: همین است علت این که او با پیامبران محشور می شود.🌱
#شکر
#بندگی