در تاریکی نیمه شب کنج اتاق در سکوت نشسته ام و نور گوشی همراه را روی صفحه ی سفید مفاتیح انداخته ام تا دعای افتتاح بخوانم...
سکوتِ اتاق را صدایی میشکند...
خسته از تمام هیاهوها
از تمام صداها، از تمام دورنگی ها و نارفاقتی ها، خسته از بدعهدی ها، خسته از پای لنگِ دل پرگناه خودم... آه چقدر به تو محتاج بودم ای رمضان...
از سر شب دارم، به هیاهو و رفت و آمد سالهای قبل فکر میکنم... به افطاری های ساده ی مسجدی، به شب های دوست داشتنی قدر، به مراسم ها و دورهمی های بعد از افطار، به هیئت ها و سخنرانی ها...
اشکم میچکد و جلویش را نمیگیرم
خوش آمدی ماه خدا
اما چرا اینقدر بی صدا؟!
امسال آنقدر بیصدا آمدی که دلمان گرفت...
اما
از خدا که پنهان نیست این روزها به این سکوت، به این ندیدن اجباری آدم ها، به این در خانه ماندن ها، به این خلوت طولانی بعد از سال ها دویدن و شنیدن و گفتن و نبودن و دیر رسیدن و زود برگشتن راضیام... راضی ام و شاکر...
من به این خلوت انس بی هیاهو با معبود، که شاید وسط تخته گاز رفتن در بزرگراه دنیا چنین دوربرگردانی لازممان بود، محتاج بودم.
من بیش از همه... بیش از همیشه، به این سکوت تنهای نیمه شب کنار مفاتیح الجِنان محتاج بودم که آمدی و احتیاجم را در دست هایم گذاشتی ای ماه خدا...
از یاد نوای سوزناک اللهم رب الشهر رمضان های حاج منصور و گریه های مردم بغضم میترکد و باران اشکم باریدن میگیرد...
دلم همان سفره های پر از رنگ و نور شب تولد امام مجتبی را میخواهد، همان هیئت رفتنهای دسته جمعی و بازی کودکان و شیر و خرماهای نیمه شب قدر...
ولی این سکوت و خلوت تنهایی اجباری دنیا هم تلنگری بود و باید میآمد تا قدر آنچه دیگر برایمان عادی شده بود بدانیم... من به این خلوت سکوت تنها محتاج بودم و تو برایم آوردی ای ماه خدا...
آری
مراقبه میخواهد تا صدای سکوت را بشنوی، وگرنه سروصدا و شلوغی را که همه میشنوند..
دعای افتتاح را شروع میکنم، دعایی که دوستش دارم...
دعای افتتاح دعای دردمندی است و چه دردی بالاتر از غیبت محبوب...
دعایی که از لابه لایش عجز و درد و بیچارگی بشر چکه میکند،
فراز به فرازش باران دلتنگی از آسمان میبارد و من همپای واژه ها خیس از عاشقی واژه های منتظر میشوم؛
اللَّهُمَّ إِنَّا نَشْكُو إِلَيْكَ فَقْدَ نَبِيِّنَا صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ غَيْبَةَ وَلِيِّنَا [إِمَامِنَا] وَ كَثْرَةَ عَدُوِّنَا وَ قِلَّةَ عَدَدِنَا، وَ شِدَّةَ الْفِتَنِ بِنَا وَ تَظَاهُرَ الزَّمَانِ عَلَيْنَا
خدایا من یک مجرم شاکی ام... گنهکاری که شکایت دارد، از نبود پيامبران...
از ناپيدايى مولايمان...
و بسيارى دشمنانمان و كمی نفراتمان، و سختى فتنهها به سويمان، و از جريان زمان بر زيانمان...
خدایا من امشب شاکی ام و راضی... که تا شکایت نکنم از قرنطینه ی روحم در زندان گناه و معصیت قطره های رضایت تو در دلم نمیافتد...
نور گوشی را خاموش میکنم، و به سجده میافتم...
خدایا...در دنیای بزرگ و ترسناکی که بخاطر یک ویروس کوچک آدم های ناتوانش تابوت ها را دسته دسته، به گورهای دسته جمعی میسپارند... دست های خالی ام را به تو میسپارم... من به تو محتاجم...
به تمام نشدن این خلوت انسِ نورانی در دل تاریکیِ دنیا محتاجم...
#بهوقتدلتنگی
#رمضان1400