#قصه_ی_سه_دوست_مهربون
به نام خدای مهربانی ها
🌸 یه روزی روزگاری سه تا دختر خانم به اسم زهرا و فاطمه و سمانه در یه شهری زندگی می کردند.
این سه تا دخترخانم که الان کلاس پنجم هستند از کلاس اول تا الان باهم دوست اند.
🌼 اونها باهم قرارگذاشته بودند هرسال یه قلکی بخرند و وقتی پرشد هرکدوم باهاش یه کارخوبی انجام دهند.
امسال هم وقت شکستن قلک ها رسیده بود.
🌸 این سه تا دوست قرارگذاشتند با ماماناشون بروند امام زاده ی محل
آخه قرار هرسالشون بود.
امسالم چادرهاشون رو مثل ماماناشون پوشیدند و رفتند سمت امام زاده ی محله شون
اول زیارت کردند و بعد رفتند یه گوشه سه تایی نشستند.
🌼 ماماناشونم باهمدیگه مشغول صحبت شدند که برای مراسم نذری چی بپزند.
دخترا یه پارچه وسطشون پهن کردند و سه تایی قلکاشون رو شکستند
کارهرسالشون بود.
🌸 سه تایی باهم وسط پارچه قلک هارو می شکستند تا هرکی کمتر داشت خجالت نکشه و هرکی بیشتر داشت مغرور نشه
بعد پول هاشون رو تقسیم می کردند تا هرکی یه کار خوب انجام بده
و هرسال بعد کار خوبی که انجام می دادند خداهم براشون جبران می کرد و کلی اتفاق های خوب براشون می افتاد ، البته اونا یادگرفته بودند که کارهای خوب رو انجام بدهند برای رضای خدا نه اینکه حتما اتفاق های خوبی براشون بیفته
🌼 همینکه سالم بودند و سه تا دوست خوب برای هم با مامان و بابای مهربون و برادر و خواهرهای نازنازی براشون یه دنیا اتفاق خوب بود .
اونروز کنار ضریح که بودند صدای یه خانمی رو شنیدند که می گفت ؛ امام زاده خیلی دلم می خواد برم مشهد زیارت امام رضا اما پول ندارم ، شما دعاکنید قسمتم بشه.
🌸 دخترا تصمیم گرفتند همه ی پول هاشون رو باهم بدهند به اون خانم ، برای همین به ماماناشون گفتند و با موافقت اونها یه بلیط قطار خریدند برای اون خانم و تقدیمش کردند.
🌼 خانم خیلی خوشحال شد و گفت حتما مشهد حسابی براتون دعا می کنم .
مدتی نگذشت که باباهای دخترخانما که همکاربودند از طرف کارشون ، یه سفر مشهد خانوادگی هدیه گرفتند .
زهرا و فاطمه و سمانه خوشحال شدند و روبه آسمون بلند گفتند
خدایا چقدر تو ماهی ، خداجون خیلی دوست داریم.
🔸نویسنده: #اکبر_اکبری_افجانی
🔹کارشناسی ارشد مشاوره
🔸اهداف قصه: #پاداش_کار_خوب، #دوست_خوب #اجازه_گرفتن
@ghesehs 👈
~~~~~~~~~~~~~~~~~~
✅ @bazi_m
~~~~~~~~~~~~~~~~~~
آی قصه قصه،نون و پنیر و پسته
#یکی_دوتا_دوست_بیشتر_بهتر
🌸به نام خدای مهربون
یه روزی یه خرگوش کوچولویی تو یه جنگل زندگی می کرد
هروز صبح تا شب فقط بهونه می گرفت ، و ازتنهایی شکایت می کرد .
🌼 مامانش بهش گفت ؛ به جای بهونه گرفتن پاشو برو جنگل ببین میتونی یه دوست خوب برای خودت پیدا کنی
خرگوش اول گفت ؛ کسی با من دوست نمیشه اما بعد گفت ؛ چاره ای نیست باید برم بهتر از تنهایی هستش.
🌸 اول رسید به یه خرس کوچولو و بهش سلام کرد و گفت میای با من دوست بشی
خرس کوچولو که تنها بود ، از مامانش اجازه گرفت و با خرگوش دوست شد
خرگوش هم ماجرای دوست شدنش با خرس کوچولو رو تعریف کرد.
🌼 مامان خرگوشه چون می دونست خرس کوچولو بچه ی خوبیه به خرگوش اجازه داد باهاش دوست بشه
اون دوتا هروز صبح تا شب با همدیگه بازی می کردند تا اینکه زمستون از راه رسید.
🌸 یه روز صبح زمستون خرگوش کوچولو رفت دم خونه ی خرس کوچولو اما کسی در رو باز نکرد.
خرگوش گریه کنان برگشت پیش مامانش
و ماجرا رو تعریف کرد.
🌼 مامان بهش گفت؛ خرس ها همه ی زمستونو می خوابند
برای همین دررو باز نکردند نه اینکه با توقهر باشه
خرگوش کوچولو گفت ؛ پس الان من چیکار کنم که تنها نباشم.
🌸 مامان بهش گفت ؛ تو باید چندتا دوست پیدا می کردی که وقتی یکی از اونها نبود با دوست دیگه ای بتونی بازی کنی
حالا هم دیر نشده
پاشو تا باهم بریم جنگل و یه دوست خوب پیدا کنیم
🌼 اونها رفتند جنگل و خرگوش کوچولو یه آهو پیدا کرد و باهاش دوست شد
مامانش هم با مامان اهو دوست شد و اینطوری زمستون خرگوش دیگه تنها نبود
قصه ی ما تموم شد .....
🔸نویسنده: #اکبر_اکبری_افجانی
🔹کارشناسی ارشد مشاوره
🔸اهداف قصه:
هدف از این قصه آموزش نحوه ی #دوست_یابی با اجازه پدرومادر
و همچنین داشتن چند دوست و جلوگیری از وابستگی به یک دوست
و.....
@ghesehs 👈
~~~~~~~~~~~~~~~~~~
✅ @bazi_m
~~~~~~~~~~~~~~~~~~