eitaa logo
بازی‌ های کودکانه
8.9هزار دنبال‌کننده
1هزار عکس
1.8هزار ویدیو
135 فایل
❌ تبلیغ و تبادل نداریم.❌ دیگر کانال هامون: کانال (مهمان کوچک خدا) @mehman_kochak کانال (کلیپکده تربیتی) @ktarbeyati خادم کانال @Yavaremonji رزرو مشاوره تلفنی تربیت فرزند @Moshaver3126 کانال سرودهای دانش‌آموزی @soroood
مشاهده در ایتا
دانلود
به نام خدای مهربانی ها 🌸 یه روزی روزگاری سه تا دختر خانم به اسم زهرا و فاطمه و سمانه در یه شهری زندگی می کردند. این سه تا دخترخانم که الان کلاس پنجم هستند از کلاس اول تا الان باهم دوست اند. 🌼 اونها باهم قرارگذاشته بودند هرسال یه قلکی بخرند و وقتی پرشد هرکدوم باهاش یه کارخوبی انجام دهند. امسال هم وقت شکستن قلک ها رسیده بود. 🌸 این سه تا دوست قرارگذاشتند با ماماناشون بروند امام زاده ی محل آخه قرار هرسالشون بود. امسالم چادرهاشون رو مثل ماماناشون پوشیدند و رفتند سمت امام زاده ی محله شون اول زیارت کردند و بعد رفتند یه گوشه سه تایی نشستند. 🌼 ماماناشونم باهمدیگه مشغول صحبت شدند که برای مراسم نذری چی بپزند. دخترا یه پارچه وسطشون پهن کردند و سه تایی قلکاشون رو شکستند کارهرسالشون بود. 🌸 سه تایی باهم وسط پارچه قلک هارو می شکستند تا هرکی کمتر داشت خجالت نکشه و هرکی بیشتر داشت مغرور نشه بعد پول هاشون رو تقسیم می کردند تا هرکی یه کار خوب انجام بده و هرسال بعد کار خوبی که انجام می دادند خداهم براشون جبران می کرد و کلی اتفاق های خوب براشون می افتاد ، البته اونا یادگرفته بودند که کارهای خوب رو انجام بدهند برای رضای خدا نه اینکه حتما اتفاق های خوبی براشون بیفته 🌼 همینکه سالم بودند و سه تا دوست خوب برای هم با مامان و بابای مهربون و برادر و خواهرهای نازنازی براشون یه دنیا اتفاق خوب بود . اونروز کنار ضریح که بودند صدای یه خانمی رو شنیدند که می گفت ؛ امام زاده خیلی دلم می خواد برم مشهد زیارت امام رضا اما پول ندارم ، شما دعاکنید قسمتم بشه. 🌸 دخترا تصمیم گرفتند همه ی پول هاشون رو باهم بدهند به اون خانم ، برای همین به ماماناشون گفتند و با موافقت اونها یه بلیط قطار خریدند برای اون خانم و تقدیمش کردند. 🌼 خانم خیلی خوشحال شد و گفت حتما مشهد حسابی براتون دعا می کنم . مدتی نگذشت که باباهای دخترخانما که همکاربودند از طرف کارشون ، یه سفر مشهد خانوادگی هدیه گرفتند . زهرا و فاطمه و سمانه خوشحال شدند و روبه آسمون بلند گفتند خدایا چقدر تو ماهی ، خداجون خیلی دوست داریم. 🔸نویسنده: 🔹کارشناسی ارشد مشاوره 🔸اهداف قصه: ، @ghesehs 👈 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~ ✅ @bazi_m ~~~~~~~~~~~~~~~~~~
آی قصه قصه،نون و پنیر و پسته 🌸به نام خدای مهربون یه روزی یه خرگوش کوچولویی تو یه جنگل زندگی می کرد هروز صبح تا شب فقط بهونه می گرفت ، و ازتنهایی شکایت می کرد . 🌼 مامانش بهش گفت ؛ به جای بهونه گرفتن پاشو برو جنگل ببین میتونی یه دوست خوب برای خودت پیدا کنی خرگوش اول گفت ؛ کسی با من دوست نمیشه اما بعد گفت ؛ چاره ای نیست باید برم بهتر از تنهایی هستش. 🌸 اول رسید به یه خرس کوچولو و بهش سلام کرد و گفت میای با من دوست بشی خرس کوچولو که تنها بود ، از مامانش اجازه گرفت و با خرگوش دوست شد خرگوش هم ماجرای دوست شدنش با خرس کوچولو رو تعریف کرد. 🌼 مامان خرگوشه چون می دونست خرس کوچولو بچه ی خوبیه به خرگوش اجازه داد باهاش دوست بشه اون دوتا هروز صبح تا شب با همدیگه بازی می کردند تا اینکه زمستون از راه رسید. 🌸 یه روز صبح زمستون خرگوش کوچولو رفت دم خونه ی خرس کوچولو اما کسی در رو باز نکرد. خرگوش گریه کنان برگشت پیش مامانش و ماجرا رو تعریف کرد. 🌼 مامان بهش گفت؛ خرس ها همه ی زمستونو می خوابند برای همین دررو باز نکردند نه اینکه با توقهر باشه خرگوش کوچولو گفت ؛ پس الان من چیکار کنم که تنها نباشم. 🌸 مامان بهش گفت ؛ تو باید چندتا دوست پیدا می کردی که وقتی یکی از اونها نبود با دوست دیگه ای بتونی بازی کنی حالا هم دیر نشده پاشو تا باهم بریم جنگل و یه دوست خوب پیدا کنیم 🌼 اونها رفتند جنگل و خرگوش کوچولو یه آهو پیدا کرد و باهاش دوست شد مامانش هم با مامان اهو دوست شد و اینطوری زمستون خرگوش دیگه تنها نبود قصه ی ما تموم شد ..... 🔸نویسنده: 🔹کارشناسی ارشد مشاوره 🔸اهداف قصه: هدف از این قصه آموزش نحوه ی با اجازه پدرومادر و همچنین داشتن چند دوست و جلوگیری از وابستگی به یک دوست و..... @ghesehs 👈 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~ ✅ @bazi_m ~~~~~~~~~~~~~~~~~~