آقا ما رفتیم شمال بعدش فهمیدیم کنار ساحل یه پیست داره
دوچرخه هم داشت
منم مثل خری که بهش تیتاپ دادن ذوق کردم
خلاصه که با خانواده رفتیم و اوناهم همراه من دوچرخه سواری کردن بعدش خسته شدن و میخواستن برن
خلاصه که یجوری هماهنگ کردیم که من تا موقع ناهار توی پیست باشم و برای ناهار خودمو برسونم
بوم من🪿
تقریبا یک ساعت وقت داشتم و کل این تایم رو فقط رکاب زدم و رکاب زدم و رکاب زدم.
هوای شمال واقعا بوسیدنی بود
و ویوی اونجا بوسیدنیتر✨
خلاصه که انگار داشتم تو لحظه زندگی میکردم
تقریبا پیست هم خالی بود و من همچنان رکاب میزدم و ریه هامو از هوای شمال پر میکردم.💆🏻♀💆🏻♀💆🏻♀💆🏻♀💆🏻♀
بعدش وقت ناهار شد و از بس دوچرخه سواری کرده بودم حتی دستامم قرمز شده بود
پاهام بی حس بود
انگار معلق بودم
ولی میدونید؟ خیلی حس خوبی داشت
خلاصه که من باید خودمو میرسوندم واسه ناهار
*گوشیم مونده بود دست مامانم و از اون موقعیت شاهکار هیچ عکسی ندارم
از کنار دریا میرفتم و مرغ های دریایی پرواز میکردن
همزمان صدای موج های دریا هم میاومد و آسمون آبی مبهم بود🌊🗽🌬🌫
خلاصه که رسیدم برای ناهار و جاتون خالی اناربیج خوردم🙏🏻
*واقعا شاهکار بود و باید به لیست تجربه هام اضافه کنمش