eitaa logo
🌱به شرط عاشقی باشهدا❤
8.1هزار دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
2.2هزار ویدیو
30 فایل
رمان #مستِ_مهتاب #خانم_یگانه برنده‌ی عشق از #میم‌دال 🌱 💙کانالداران عزیز ✅کپی مطالب فـــقــــط با فوروارد مستقیم😊 🎀 #تبلیغ کانالهای شما👇 https://eitaa.com/joinchat/254672920C9b16851ec4
مشاهده در ایتا
دانلود
‍ تقدیم به شما خوبان اول هفته زیباتون به خیر و نیکی همراه با بهترینها امروز و هر روزتون شاد ودلپذیر و پراز خيرو برکت ايام به كامتون
15.61M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 بخونید اشهدتونُ اَجل داره میاد...! ♥️ •●⊰⊱●• 🌿✾ • • • • • ╔═════════🌸🕊══╗ •●❥ @be_sharteasheghi‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎ ╚══🌸🕊═════════╝
ما از مرُدن نمی هَراسیم! می ترسیم بعد از ما ایمان را سر ببرند... باید بمانیم تا آینده شَـهیدْ نشود و از دیگر سو باید شهید شویم تا آینده بماند...؛ عجب دردی! شهید سید مهدی رجب بیگی 🌿✾ • • • • • ╔═════════🌸🕊══╗ •●❥ @be_sharteasheghi‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎ ╚══🌸🕊═════════╝
رمان انلاین 📿 _علیرضا ! -چیه ؟! -یکی میزنم توی صورتت تا همه چی یادت بره ...حواست به رانندگیت باشه . این حساسیت حسام و اَداهای علیرضا منو به شک انداخته بود که علیرضا بلند و واضح گفت : _ای خواهرخنگ خودم !.... بابا قضیه فوت و ایناست . -فوت ! فوت چی ؟ کسی فوت کرده ؟علیرضا کف دستش رو کوبید روی سرش : _خیلی خنگی الهه ! حسام عصبی شد . فرمون ماشین رو گرفت : _بزن کنار ... اصلا من میخوام بشینم ... بزن کنار میگم . -باشه باشه ... لال میشم دیگه حرف نمیزنم ... باشه تو رو خدا ... نمیگم چی پشت صندوق عقبه ، نمیگم کجا میریم ،نمیگم چی خریدی ... هیچی نمیگم باور کن . چشمام چهار تا شد . خودمو جلو کشیدم . ببین صندلی حسام و علیرضا و پرسیدم : _چه خبره ؟! حسام یکی از اون نگاه های اَساسیش رو نثار علیرضا کرد و گفت : _هیچی الهه جان ... ایشون در تلافی دیشب که پیش هستی نبودن ، دارن منو اذیت میکنن، غافل از اینکه یه بلایی سرش بیارم که حض کنه . هستی خندید و دستمو کشید تا باز تکیه بزنم به پشتی صندلیم . سکوت این سه نفر ، چشم و اَبرو اومدن علیرضا ، غُر زدن و چشم غره ی حسام و خنده های هستی از شیطنت شوهرش ، همه از دَم ، مشکوک بود. اینا همشون یه چیزی می دونستند که من نمی دونستم . یه چیزی که جز با صبر معلوم نمیشد . چون حسام با اون نفوذ چشمای سیاه عصبیش نمی ذاشت که علیرضا یا هستی حرفی بزنند . پس راهی جز صبر نبود. است نویسنده راضی به کپی حتی با اسم نیستن🌷🙏 🌸🌼🌸🌼🌸 🌿✾ • • • • • ╔═════════🌸🕊══╗ •●❥ @be_sharteasheghi‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎ ╚══🌸🕊═════════╝
16.71M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹ضربان حرم💚 🌿✾ • • • • • ╔═════════🌸🕊══╗ •●❥ @be_sharteasheghi‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎ ╚══🌸🕊═════════╝
🌸امام علی(ع): از دوستی با احمق دوری کن؛ زیرا میخواهد به تو سود رساند اما ضرر می زند. 📚غررالحکم، 1:148 🌿✾ • • • • • ╔═════════🌸🕊══╗ •●❥ @be_sharteasheghi‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎ ╚══🌸🕊═════════╝
📷 تصویری از مدرک تحصیلی شهید سپهبد حاج قاسم سلیمانی 🌿✾ • • • • • ╔═════════🌸🕊══╗ •●❥ @be_sharteasheghi‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎ ╚══🌸🕊═════════╝
☘امام سجاد(ع) تعجب می‌ کنم از کسی که از غذای فاسد بخاطر ضررش دوری می‌کند، اما از گناه بخاطر زیان و ننگ آن پرهیز نمی‌ ‌کند.🍂 کشف الغمه2107 🌿✾ • • • • • ╔═════════🌸🕊══╗ •●❥ @be_sharteasheghi‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎ ╚══🌸🕊═════════╝
گفتم بزار عروسی کنیم و یکم طعم زندگی ‌و بچشیم بعد حرف رفتن بزن اما دیدم رفت... ‌و بعد یه‌مدت پیکرش برگشت وقتی تو معراج‌شهدا صورتش رو نوازش کردم دیدم از چشماش اشک جاری شد...🙂 |♥️ 🌿✾ • • • • • ╔═════════🌸🕊══╗ •●❥ @be_sharteasheghi‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎ ╚══🌸🕊═════════╝
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
⚫ مجموعه پوستری هم نفس ✔خاطرات شهید پور جعفری 🖤عزیز برادرم حسین، در همه ی این سال ها نفس تو پیوسته تنفسم بود 🌿✾ • • • • • ╔═════════🌸🕊══╗ •●❥ @be_sharteasheghi‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎ ╚══🌸🕊═════════╝
رمان انلاین 📿 برای ناهار به باغ رستوران شاندیز رفتیم .منطقه ی قشنگی بود، با رستوران های زیبا . یکی از رستوران های سنتی و زیبای کنار جاده را انتخاب کردیم .علیرضا ، ماشین رو توی پارکینگ رستوران پارک کرد و همگی با هم وارد رستوران شدیم . تخت های چوبی که رستوران دور تا دور یک دریاچه ی مصنوعی چیده شده بودند ، توجه ام رو جلب کرد. علیرضا گفت : _همینجا بشینیم . حسام مخالفت کرد: _نه آب دریاچه اش بو میده ، نمیشه ... بریم جلوتر یه تخت دیگه . جلوتر توی فضای باز باغ ، تخت هایی چوبی چیده شده بود و نهر کوچکی از بین تخت ها میگذشت . بعضی قسمت ها بین تخت ها با پلی چوبی به هم متصل میشد . روی یکی از تخت ها نشستیم . هوا دلپذیر و خنک بود.حسام نگاهی به مِنوی روی تخت کرد و گفت : _خب ،حالا کی چی میخوره ؟ علیرضا فوری مِنو رو از حسام گرفت و سرشو کنار سرحسام ، سمت مِنو پایین آورد. -من که چلو کباب بره ی مخصوص شاندیز. نگاه متعجب حسام روی صورت علیرضا اومد: _سیر میشی ؟ کنایه میزد . از این گیر و بهانه های بین علیرضای و حسام خنده ام گرفت که علیرضا گفت : -آره خیالت راحت. هستی خندید و با افتخار گفت : _آره علیرضا ماشالله ، خوراکش خوبه . حسام با لحن بامزه ای گفت : _یه کاری کن لااقل کت دامادی ، سایزت پیدا بشه . علیرضا مصمم گفت : _میشه ... میشه. حسام مِنو رو از دست علیرضا گرفت سمت من . است نویسنده راضی به کپی حتی با اسم نیستن🌷🙏 🌸🌼🌸🌼🌸 🌿✾ • • • • • ╔═════════🌸🕊══╗ •●❥ @be_sharteasheghi‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎ ╚══🌸🕊═════════╝
•{ ♥️🌿 🌸 }• 🌿✾ • • • • • ╔═════════🌸🕊══╗ •●❥ @be_sharteasheghi‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎ ╚══🌸🕊═════════╝