هدایت شده از Anhedonia :)
واقعادرکنمیکنمچرااینقددههدومدارهغریبونهمیگذره:)
_گیسوانش رنگ سفیدی چشمانش را گرفته بودند و لرزش دستانش تکان ریزی را در عصا ایجاد میکرد...
چشم های قهوه ای رنگش لحظه ای از در جدا نمیشدند و خیره به آن چارچوب آبی رنگ بودند؛
همان که عباس یک روز ماند به رفتنش با همان دستان آفتاب سوخته و انگشتان کشیده اش رنگ زده بود.
لحظات همانند فیلمی کوتاه اما بلند از جلوی چشمانم گذشتند و من به یاد آوردم برادری را که همچون نامش عباس بود برایمان و بس!
لحظه ای احساس کردم باز هم رنگ های آبیِ سطل در دست یگانه برادرم به صورتم پاشیده شدند و من هم سطل آب را بر اندامش خالی کردم.
مادر را دیدم که از در وارد شد و با خنده لیوان های اب پرتقالی را به دستمان داد.
نوشیدنیهایی که با عشق مادری خو گرفته بودند و در مبارزه با گرمای تابستان یک تنه مبارزه میکرد و سر انجام دستان او بود که یقهی تابستان را میگرفت و بر دیوار میکوبید...
لبخند عباس و نگاهش به مادر را میبینم و افتخار مادر به علی اکبر جوانش!
این همان مادر بود؟!
همان مادری که تا قبل از رفتن عباس تار های سیاه گیسوانش شب را شکست میداد؟!
رفتن برادر چه کرده بود با دل بی قرار مادری که صدای در شده بود تمام انگیزه اش برای نفس کشیدن...
اشک چشمانم را پس میزنم و قدم بر میدارم به سمت صندلیِ چوبیِ مادر که صدای در مانع میشود.
برق چشمان مادر را میبینم و مانند همیشه زمزمهی(خودشه،عباسمه،فاطمه در رو باز کن داداشت تو گرما نایسته...)
اشک هایم فرود آمدند و تنها توانستم لبخندی بزنم که مبادا مادر احساس غریبی کند!
به سمت در رفتم؛شاید باز هم خاله سکینه بود همراه با کاسه آشی در دستش یا شاید هم عمو بود و سر زدن های مکررش!
صدای قدم های مادر و عصایش باعث شد تعجیل کنم در باز کردن در و اذیت نکردن مادر.
در با صدای دلآزاری باز شد و یادآوری کرد که عباس نیست برای روغن کاریِ آن...
محمد بود.بچه ی بازیگوش کوچه که هر چند وقت یکبار به لطف قدم هایش شیشه های پنجره لازم به تعویض میشدند.
گمان کرده بود که توپ کوچکش در خانهمان افتاده و بعد از گشتن یک دور حیاط رفت و من چشمم به اشک سرازیر شده از چشمان مادر افتاد.
نا امیدی همانطور که گناه کبیره بود رنج عمیق و بزرگی بود...
به سمتش رفتم و در آغوشش گرفتم.
بعد از عباس این اولین باری بود که صدای گریه اش در نبود یگانه پسرش بلند میشد و پیراهنم را متبرک به مروارید های غلتیده از چشمانش میکرد...
زمزمه کرد و قسم خورد که دیشب عباس خودش قول آمدن داده بود و من فکر کردم ک این چندمین باری است که این حرف را میشنوم...
مادر با هقهق از آغوشم جدا شد و به سمت صندلی اش که مونس دردهایش بود روانه شد.
چفیه ی سبز عباس را بر سر داشت ، همان که رفیقش آورده بود و گفته بود که در لحظات اخر هم در کنار عباس بوده!
حتی چفیه هم برگشته بود و عباس نه..!
به یاد نمیآورم این دوازده سال گاهی چفیه شسته شده باشد . مادر میگفت بوی عباسش را میدهد و هر کاری میکرد که این عطر ، آرامش شب هایش ، از بین نرود...
زنگ دوبارهی در همزمان شد با بیرون آمدن از افکارم و برگشتن ناگهانیِ مادر...
چشمانش بیقراری میکرد و دودو میزد برای باز کردن در.
چادر را روی سر انداختم و در را گشودم...
دو جوان بودند!
درست هم قد عباسِ آن روز ها...
______
نمیدانم چقدر گذشت که خودم و مادر را در کنار تابوتی مستطیل شکل و شیٕ کوچک درونش دیدم.
درست اندازه ی عروسک هایی بود که عباس پس از هر دعوا برایم میگرفت و منت کشی میکرد...
این عباس بود..؟!
چشمانم علی اکبری را میدیدند که علی اصغر برگشته بود و مادری که آرام در کنار یگانه پسرش آسمانی شد..(:
@bebahaneou
[ به بهانه ی او . .🇵🇸 ]
_گیسوانش رنگ سفیدی چشمانش را گرفته بودند و لرزش دستانش تکان ریزی را در عصا ایجاد میکرد... چشم های قه
کمی طولانی ؛
اما شاید دوست داشتنی با چاشنیِ غم !:)
پ.ن : دلنویس هایی با عطرِ دلتنگی :)
هدایت شده از محبین
«ویژگی های منحصر به فرد دختران»
فرداشب راس ساعت 23:30 دقیقه
#فور_واجب
@ir_mohebin
[ به بهانه ی او . .🇵🇸 ]
«ویژگی های منحصر به فرد دختران» فرداشب راس ساعت 23:30 دقیقه #فور_واجب @ir_mohebin
امشب،
ساعتِ ۲۳:۳۰ این محفل رو دریابید. .
هدایت شده از محبین
مُلطِفاتٌ ، مُجَهِّزاتٌ ، مُؤنِساتٌ ، مُبارَكاتٌ ، مُفَلِّياتٌ ....
[ به بهانه ی او . .🇵🇸 ]
_
_ظاهرش یک بیتِ شعر بود؛
اما اصل مطلب فریاد میزد "ظرفی کوزهای سرشار از ناگفتهها !"
طاووس بود و همه محوِ ظاهر زیبایش؛
نهایتاً همان شعر زاغ بود و :
_چه سری؛
چه دمی؛
عجب پایی!
گهگاهی که نه،
اغلب شده بود رهگذاری رد میشد و چنان بهبه و چهچه از زیباییِ طاووس راه میانداخت؛
که تا چند روز قند که هیچ؛
بشکه بشکه نبات بود که در دلِ طاووس آب میشد و مقدمهای بود برای غرورِ ریشه دوانده در دلِ طاووس!
اما تو چه میدانی از دلِ پرگرفتهی مرغکِ طاووس نام؛
آنهنگام که بر فرازِ آسمان ، پرواز پرندهای کوچک را دید و حسرت خورد؛
پروازِ زاغِ سیاهرنگ را دید و حسرت خورد؛
و لحظهای با خودت اندیشید؛
_جز لذت بردنِ رهگذار ها از زیباییهایم؛
چه چیزی نصیبم میشود؟!
چهارفصل گوشهای بایستم و عشوه بیایم و غنج برود دل رهگذارانی که هیچکدام ابدی و ماندگار نیستند؟!
و آنگاه بود که زیباییِ طاووس برایش همه چیز نبود!
لااقل باعث میشد همه محوِ ظاهرش شوند؛
نه فطرتش!
و شاید این بود که باعث میشد فطرتِ طاووس هیچگاه دیده نشود!..
تو برایم بگو؛
آیا همه چیز ظاهر بود؟!
@bebahaneou
میدونی چیه؟!
اینطوره که دختره/پسره ، طرف رو میبینه؛
وای چه خوشگله!(:
چه چشمای جذابی داره(:
دماغش چه عملی و عروسکیه(:
وای آرایشش منو دیوونه کرده(:
وای ابروهای پیوندیاش چه جذبهای داره(:
قشنگ مشخصه مَردِ واقعیه(:
وای خدا عروسککک(:
رنگ موهاش آدمو دیوونه میکنه(:
چشمایِ آبی اش آدمو غرق میکنه(:
فردا پس فردا چی میشه؟!
مَرده یکی خوشگل تر از دختره میبینه و چی میشه؟!
_ببخشید عزیزم ، ما باید جدا بشیم ، از اولش هم قسمت هم نبودیم😔😐
دختره یکی بهتر و چشابرو قشنگ تر میبینه و چی میشه؟!
یکی دو بار جوابِ تلفناش رو نمیده..
خودشو میزنه به اون راه..
و خیلی چیزای دیگه که آخرش یه نفر میمونه با یه غرور و احساس جریحه دار شده!!
و احتمالاً بعدش هم شعلهی انتقامِ دختر یا پسره فوران میشه و هر کاری میکنه برای زمین زدنِ طرف مقابلش!
تمومِ مسئله این نیست؛
اما همین چند خط کافیه برای اینکه یاد بگیریم همهچیز ظاهر نیست..!
«-صرفاً یه آدم خوشگل و ناز و با ابهت و چشمآبی و .. نمیتونه خوش اخلاق و صادق و چشم پاک و .. باشه!!!-»