بهشت خانواده💞
#روایتگری_مدافعان_سلامت #قسمت_بیست_ودوم 🔻در وادی محبت در بند زینبم من... 🔰یه شب تو هیأت نشسته بو
࿐❒❢○▪🦋✨🦋▪○❒❢࿐
#روایتگری_مدافعان_سلامت
#قسمت_بیست_و_سوم
🌪فرمانده
از بچگی که تو محل میچرخیدم همیشه یه جا بود که نظرمو جلب میکرد،#مسجد_محل 🕌
🔆معمولا میرفتم مسجد میچرخیدم که سر گرم باشم. همیشه یه نفر تو مسجد بود که از فعالهای #پایگاه_بسیج بود، هر وقت میدیدمش انرژی میگرفتم😊
همیشه پر حرارت و امیدوار بود.👌 بهش میگفتن #آقا_هادی .
♦️یکم که سنم بیشتر شد آقا هادی شد #فرمانده_پایگاه ، خیلی خوشحال بودم از این اتفاق، میدونستم برکاتی داره برای محل🙂
💠قبلا که بچه سن بودم خوش رفتاری و پر حرارتی آقا هادی رو دوست داشتم اما چند سالیه از یه رفتار دیگش خوشم میاد. اونم مدیریتشه👌
🔻معمولا پایگاه بسیج با #هیئت_امناء_مسجد یا #امام_جماعت ناسازگاره، البته خیلی از مساجد اینطور نیستند.
⭕️توی این اختلافات اگه #فرمانده پایگاه ناپخته باشه و ندونه چطور باید قدمهاشو برداره قطعا کل کار زمین میخوره چون یا تعطیل میشه یا راکد
❇️آقا هادی یه اتصال خیلی خوب بین بسیج ، هیئت امنا و امام جماعت برقرار کرده، وقتی وارد مجموعشون میشی میبینی با اینکه اختلافاتی بینشون هست اما #آقا_هادی هر کدومو یه جوری به جمع متصل کرده.👌😌
🔹 به نظرم#قدرت_مدیریت_و_رهبری ، حلقه گمشده خیلی از انقلابیهاست.
❌اینکه هر جایی نمیتونیم کار کنیم و تعامل ایجاد کنیم و همش دنبال بهانه ایم تا کارو رها کنیم و راحت بشیم، این یعنی
❌رهبری کردن بلد نیستیم
❌#هم_افزایی بلد نیستیم
چیزی که خیلی خوب بلدیم اینه که نیروها مونو قیچی کنیم.😒
💢رهبری تو دیدار با جهادیها به هم افزایی اشاره کرده بودند، و گفته بودند تعدادتون رو زیاد کنید، به همین مقدار راضی نباشید.
⛔️رفقا؛ به جای خلوت کردن جبهه خودی
👈 به فکر #پر_کردن_جبهه باشید، وگرنه دیوار خراب کردن که هنری نیست.
✅آقا هادی رو هر وقت میبینم روحیه میگیرم، نه فقط به خاطر پر انرژی بودنش بلکه به خاطر رهبری کردنش،
🌀الحمدلله این سالها برکات زیادی نصیب محل ماشد که بزرگترین دلیلش #فرمانده با اخلاص و مدیر پایگاه بوده.
♦️بیاید یاد بگیریم #رهبری کنیم تا بتونیم باری از دوش #رهبری برداریم، ان شاء الله...
✍علی اصغر محمدی راد
࿐❒❢○▪🦋✨🦋▪○❒❢࿐
#تنها_مسیری_ام
#کانال_بهشت_خانواده💞
https://eitaa.com/joinchat/65929229C65d7223020
بهشت خانواده💞
✨🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹 🍃🌹 🌹 💠#قسمت_بیست_و_دوم داستان جذاب و واقعی ✅🌹 #قیمت_خدا 🌹✅ : قتلگاهی به نام ایرا
✨🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹
🍃🌹
🌹
💠#قسمت_بیست_و_سوم داستان جذاب و واقعی
✅🌹 #قیمت_خدا 🌹✅ : رویای طوفانی
برای فرار زمان بندی کردم و در یه زمان عالی نقشه ام رو عملی کردم ... وسائل و پاسپورتم رو برداشتم و مستقیم رفتم سفارت ... تمام شرایط و اتفاقات اون چند سال رو شرح دادم ... من متاهل بودم و نمی تونستم بدون اجازه متین به همراه پسرم، ایران رو ترک کنم ...
شرایط خیلی پیچیده شده بود ... مسائل دیپلماتیک، اغتشاش های ایران، عدم ثبات موقعیت دولت در ایران که منجر به تزلزل موقت جهانی اعتبار دولت شده بود و ... دست به دست هم داده بود ...
هر چند من دخالتی در این مسائل نداشتم اما احساس گناه می کردم ... که در چنین شرایطی دارم ایران رو ترک می کنم ... هر چند، چاره دیگه ای هم نداشتم ... هیچ چاره ای ...
متین خبردار شده بود ... اومد سفارت اما اجازه ملاقات بهش ندادن ...
دولت و وزارت خارجه هم درگیرتر از این بود که بخواد به خروج بی اجازه یه تبعه عادی رسیدگی کنه ... و من با کمک سفارت، با آرتا به لهستان برگشتم ...
پام که به خاک لهستان رسید از شدت خوشحالی گریه ام گرفته بود ...
برام هتل گرفته بودن و اعلام کردن تا هر زمان که بخوام می تونم اونجا بمونم ... باورم نمی شد ...
همه چیز مثل یه رویا بود ... اما حقیقت اینجا بود ... یه رویا فقط تا پایان خواب ادامه داشت ... جایی که بالاخره یه نفر صدات کنه و تو از خواب بیدار بشی ... مثل رویای کوتاه من، رویایی که کمتر از یک ماه، طوفانی شد ...
کم کم سر و کله افراد عجیبی پیدا شد ... افرادی که ازم می خواستن علیه اسلام، حقوق زنان، حقوق بشر و ... در ایران صحبت کنم ... هنوز ایران درگیر امواج شدیدی بود اما اونها می خواستن با استفاده از من ... طوفان دیگه ای راه بندازن ...
افرادی که می خواستن من رو به اسطوره آزادی خواهی در تقابل و مبارزه با جامعه ایرانی تبدیل کنن ...
⬅️ادامه دارد...
🌹
🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹
✨🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹