eitaa logo
بهشت شهدا🌷
131 دنبال‌کننده
3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
23 فایل
🌟 پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله):  «یَشفَعُ یَوْمَ الْقِیامَةِ الأَنْبِیاءُ ثُمَّ الْعُلَماءُ ثُمَّ الشُّهَداءُ»؛ (روز قیامت نخست انبیاء شفاعت مى کنند سپس علما، و بعد از انها شهدا) #هر_خانواده_معرف_یک_شهید 🌷خادم الشهدا @Maedehn313 @z_h5289
مشاهده در ایتا
دانلود
بهشت شهدا🌷
بسم الله الرحمن الرحیم #قسمت_یازدهم #داستان_عشق_آسمانی_من چندروزی قم بودیم روز سوم درگذشت ماد
بسم الله الرحمن الرحیم هرچی جلوتر میرفتم تو زندگی با محمد میفهمیدم چقدر با فکر من و چیزی که تو ذهن من بود تفاوفت داشت محمد حرفای میزد گاهی برام عجیب غریب بود همیشه میگفت دوست داشتم زمان جنگ تحمیلی بودم و تو جنگ به فرمان امام خمینی تو جبهه حاضر میشدم -محمدم الان ک جنگی نیست پس زندگی کن زمان این حرفا گذشته محمد:خانم خوشگلم مهم اینکه زنده باشیم میشه رفت و شهیدشد و از همه زنده تربود -أه محمد بسه توام مثلا ما تازه عقد کردیم محمد:چشم خانمم -محمد فرداهم اصفهانی دیگه ؟ محمد:بله خانمم چطورمگه -فردا ک جعمه است میخایم صبحونه ببریم بیرون محمد:حالا این صبحونه چی هست ؟ -اوووم حدس بزن محمد: کله پاچه ؟ -اووووه چه شوهر باهوشی خدا محمد:خخخخ آره بابا شما مارو دست کم گرفتی خانم فرداش رفتیم بیرون 😐😐😐 محمد همه چیز کله پاچه باهم قاطی کرد -اییییی محمد محمد:خانم تو کله پاچه باید چشمات ببندی فقط بخوری 🌸💖 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ https://eitaa.com/behshtshohada 🌸💖
بسم الله الرحمن الرحیم دوران عقد منو محمد هشت ماه طول کشید. اون هشت ماه زیاد پیش هم نبودیم پدرم اجازه نمیداد من برم قم بمونم همیشه میگفت: این دوری باعث میشه محمد زودتر خودشو برای تشکیل زندگی آماده کنه... ولی در همین هشت ماه دو اتفاق خیلی جالب افتاد سه ماه بود عقد محمد بودم بهش زنگ زدم : -سلام آقایی کجایی؟ محمد: سلام خانم! خونه! -خب نمیایی اصفهان محمد: نه عزیزم یه ماموریت داخل شهری دارم -اوووم باشه پس مواظب خودت باش محمد: آذرجان -جانم محمد: ناراحت شدی؟ -نه اصلا محمد: پس من برم دوست دارم یاعلی -منم دوست دارم یاعلی تلفن رو قطع کردم و به مادرم گفتم محمد گفت ماموریت داخل شهری داره نمیاد قم من فردا صبح با آجی برم قم ؟ مادر: باشه برید صبح ساعت ۹ بعد از خوردن صبحانه حاضر شدم تا با خواهرم برم قم اما...... اما وقتی در خونه رو باز کردم که قدم تو کوچه بذارم با ی گل بزرگ روبرو شدم گل که کنار رفت محمد روبروم بود! وقتی محمد فهمید منم میخاستم اونو غافلگیر کنم چقدر خوشحال شد نام نویسنده:بانوی مینودری ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🌸💖 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ https://eitaa.com/behshtshohada 🌸💖
بهشت شهدا🌷
بسم الله الرحمن الرحیم #قسمت_سیزدهم #داستان_عشق_آسمانی_من دوران عقد منو محمد هشت ماه طول کشید.
بسم الله الرحمن الرحیم بعد از اون اتفاق جالب 😊 یک بار منو محمد همراه خواهرم و همسرش برای مسافرت رفتیم اصفهان چندروزهم طول کشید☺️ رسیدیم اصفهان رفتیم خونه اقوام فردا صبح بعداز خوردن صبحونه رفتیم برای گردش😃?😋😋 اول رفتیم سی سه پل 😌 اون موقعه زاینده رود آب داشت محمد:‌ بچه ها بشنید من برم چندتا بستنی بگیرم بیام 🍦🍦🍦 شوهرخواهرم: محمدجان دست درد نکنه 😊 بستنی ک خوردیم آجی فاطمه گفت :علی آقا لطفا جواد نگه دار منو آذر بریم خرید 😂😂😂😁😁 سه ساعتی طول کشید وقتی برگشتیم 🙂 محمدو علی آقا :سه ساعت خرید😐😐😐 محمد در حالیکه میخندید:آذر خرید عروسیمون طول بدی من ولت میکنم خریدتت کردی خودت بیا خونه 😁😁😁😁😁😁😁 -واقعا آقا محمد؟😒😒😒 محمد:بله آذر خانم ☺️ -من قهرم 😒😒😒 نزدیکم شد و آروم در گوشم گفت آدم ک با نفسش قهر نمیکنه خانمم 😍😍 نام نویسنده : بانوی مینودری ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🌸💖 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ https://eitaa.com/behshtshohada 🌸💖
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بسم الله الرحمن الرحیم بالاخره دوران نامزدی ما تموم شد 😋😋 ی روزی محمد خودش اومد قم و روز ازدواج مشخص کرد🙂 عمه اینا چون راهشون دور بود نیومدن☹️ محمد دوست داشت بگه زن من مسئولیتش هم با خودمه 😃☺️😘 دو روز قبل عروسی محمد و مامان بابا و عموهاش اومدن نجف آباد و مارو بردن قم 😍 بالاخره زندگی ما تو اردیبهشت سال ۸۵آغاز شد 😊 چون خیلی قسط داشتیم من دنبال کار میگشتم تا کمک محمد باشم 😕 بالاخره دوماه بعدازدواج تو یه شرکت ساختمانی استخدام شدم 🙂🙂😊 قشنگ یادمه اونروز محمد اومد خونه تا منو دید گفت: چی شده خانم گل خیلی خوشحالی انگار😂 دویدم سمتش اونم پا گذشت به فرار🏃🏃🏃🏃 و میگفت وای آذر از خوشحالی میخای منو بخوری هیولا مااااماااان 😁😁😁😂😂😂😂 -أه محمد دودقیقه وایستا بگم 😒 محمد:بفرمایید وایستادم ☺️ -کار پیدا کردم😍 محمد:خب شیرینیش کو 😋😋 بدو یه قرمه سبزی خوشمزززه درست کن 😋😜 نام نویسنده:بانوی مینودری ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🌸💖 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ https://eitaa.com/behshtshohada 🌸💖
بهشت شهدا🌷
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
بسم الله الرحمن الرحیم زندگی من و محمد پر از لحظه های عاشقانه و زیبا بود 😍🙈 با اینکه محمد بخاطر من انتقالی گرفته بود قم اما باز هم باید عملیات میرفت اندیمشک 😔 هرموقع نبود من میرفتم خونه عمه 😢😢 یک هفته که محمد خونه بود گفت :آذر پایه یک شیطنت پنهانی هستی؟😝😝 -چه جور شیطنتی آقا؟🤔 محمد: فردا صبح با موتور بریم نجف آباد؟😁 -آخجوووون هووورا هووورا 😂😝 از قم تا نجف آباد هرجا محمد خسته میشید میزد کنار 😄 بالاخره شب رسیدیم منزل پدرم 😊 پدرم درب باز کرد: -سلام بابا ☺️ محمد:سلام بابا 🙂 بابا:رسیدن به خیر چه جوری اومدید؟😌🤔 محمد به من 😕 من ب محمد☹️ بابا: باشما دوتام با چه اومدید 😒 -موتور 🏍 بابا:احسنتم تبارک الله 😒😞 یه گروه آدم تو قم 😑 یه گروه آدم اینجا نگران خودتون کردید 😠 بیاید برید داخل به خواهرم زنگ بزنید نگرانتونه 🙁 🌸💖 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ https://eitaa.com/behshtshohada 🌸💖
بــســم الــلــه الــرحــمــن الــرحــیــم یــڪــے دوروزے مــونــدیــم نــجــف آبــاد 🙁 روزے ڪــه خــواســتــیــم حــرڪــت ڪــنــیــم بــیــایــم قــم عــمــه ایــنــا از قــم 😐 مــامــان بــابــاے خــودم از نــجــف گــفــتــن حــق نــداریــد بــا مــوتــور بــرگــردیــد😡 مــوتــور بــذاریــد خــودتــون بــا اتــوبــوس بــریــد 🚌 مــاهم مــیــخــنــدیــم و مــیــگــفــتــیــم :مــوتــورخــودش یــعــنــے مــیــاد قــم ؟😂😁 آخر مــا نتــونــســتــیــم اونــارو راضــے ڪــنــیــم 😒🤐 آخــرش هم قــرار شــد مــن بــا اتــوبــوس مــحــمــد بــا مــوتــور بــیــاد😥🏍 مــنـــ چــنــدســاعــتــے زودتــر از مــحــمــد رســیــدم خــونــه 😊☺️ اون چــنــدســاعــت بــهم چــنــدســال گــذشــت 😔😢 وقــتــے رســیــد مــن دم در دیــد وگــفــتــ‌:خــانــممـ ایــنــجــا چــیــڪــار مــیــڪــنــیــ؟تــوڪــوچه؟🤔😶😐 -وایــ مــحــمــد خــدارو شــڪــر اومــدیــ؟😞😔 مــحــمــد:مــگه قــرار بــود نــیــام خــانــمــم فــدات بــشــم 😍😳🤔 -😭😭😭مــن نــگــرانــت بــوووودم مــحــمــد:آذرجــان خــانــمم آروم فــدات بــشــم چــرا آخــه گــریــه مــیــڪــنــے😚🙂😘 بــبــیــن مــن ایــنــجــام صــحــیــح ســالــم 😎🙋‍♂ تــروخــدا گــریــه نــڪــن 😢😔 مــحــمــد تــا یــه ســاعــت بــاهم حــرف زد نــاز و نــوازشــم ڪــرد تــا آروم بــشــم 🙈🙈🤦‍♀😍😍 غــافــل از ایــنــڪــه چــنــد وقــت دیــگــه مــحــمــد بــراے همــیــشــه از دســت مــیــدم 😔😥 چــنــدروزے بــود حــالــت تــهوه و ســرگــیــجــه داشــتــم😫😖 🤒 مــحــمــد:آذرجــانـ پــاشــو خــانــمــم پــاشــو لــبــاســهات بــپــوش بــریــم دڪــتــر😖 😔🙁 رفــتــیــم پــیــش یــه مــامــا خــانــم دڪــتــر بــرام یــه ســونــوگــرافــے و آزمــایــش نــوشــت📋 گــفــت انــجــام دادیــد جــواب گــرفــتــیــد بــیــاریــد بــبــیــنــمــم😌 نــام نــویــســنــده:بــانــویــ مــیــنــودرے 🌸💖 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ https://eitaa.com/behshtshohada 🌸💖
بهشت شهدا🌷
بــســم الــلــه الــرحــمــن الــرحــیــم #قــســمــتــ_هفــدهم #داســتــانــ_عــشــقــ_آســمــا
بسم الله الرحمن الرحیم جواب آزمایش رو گرفتیم و رفتیم مطب دکتر خانم دکتر بعد از دیدن آزمایش لبخند زیبایی زد و گفت :مبارک باشه خانم از مطب که خارج شدیم محمد منو محکم تو بغلش گرفت و گفت سه نفره شدنمون مبارک خانمم اما دوران سختی بود محمد ماموریت یکساله داشت و تمامی دوران بارداری، من تنها بودم و محمد در ماموریت بود. این دوره برای هردومون سخت بود برای محمد که میترسید نکنه من مراقب خودم نباشم و برای من که دوست داشتم همسرم مثل تمام زنها کنارم باشه اما محمد خودش رو به زمان زایمانم رسوند و اون لحظه عوض همه نبودنش رو درآورد سرانجام دختر نازم در سال ۸۹ به دنیا اومد و ما برای اسمش به قرآن تفعّل زدیم و اسم ""محیا"" دراومد نام نویسنده :بانوی مینودری 🌸💖 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ https://eitaa.com/behshtshohada 🌸💖
بسم الله الرحمن الرحیم 😭😭 ماموریت یک ساله محمد تموم شد ولی باز محمد پیش ما نبود دیگه ولی تنها نبودم محیا بود و تنهایم با محیا پر میشد تو پذیرایی نشسته بودیم محیا روی سینه محمد خوابیده بود خیلی ب محمد وابسته بود منمـ آشپزخونه جمع جور میکردم دوتا چای ریختم نشستم کنار محمد و گفتم محیا بده ببرم بذارم تو تختش محمد:نه خودم میبرم تو بشین محمد نشست کنارم :بانو کجا سیر میکنی ؟ _همین جام محمد:آذرم از فردا میرم ماموریت شماهم با محیا برید خونه بابا -بازم ماموریت 😣😣 محمد:قیافشو تروخدا با بچه های یگان صابرین میریم غرب نترس اینم مثل همیشه -اما دلم شور میزنه محمد چندروزی بود نجف آباد بودم که جاریم زنگ زد تعجب کردم جاریم اهل طلا نبود چرا باید زنگ میزد به پدرم صبح زود ۱۳شهریور ۹۰ پدرمادرم لباس مشکی پوشیدن گفتن مادربزرگ فوت کرده باید بریم قم -مامان تروخدا برای محمد اتفاق افتاده مامان:نه دخترم بریم قم خونتون تمام راه دلم شور میزد تسبیح محمد به قلبم فشار میدادم تا آروم بشم اما وقتی رسیدم خونه پارچه مشکی که سپاه زده بود دنیام تیر و تار شد من موندم یه محیا یک ساله و محمدی که حالا تو گیلانغرب به آرزوش رسیده بود خانم سیلمانی اشکاش پاک کرد گفت خوب زهراجان اینم داستان ما امیدوارم مورد پسند شما و اعضای کانالتون باشه محیا :مامان با خاله زهرا بریم پیش بابا خانم سلیمانی:بریم دخترم تو راه مزارشهدا دلم خواست یه ذره از صبر زینبی این بانوان داشته باشم آدرس مزارشهیدسلیمانی: قم.‌گلزار شهدای امامزاده جعفر. ردیف ۲۰ . شهدای سردشت و شمالغرب نام نویسنده:بانوی مینودری 🌸💖 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ https://eitaa.com/behshtshohada 🌸💖
📚📚📚📚📚📚 📚داستانهای شهدایی که درکانال بارگذاری شده است 📗 خاطرات طلبه 📕 روایت زندگی قدم خیر محمدی کنعان همسر سردار 📓🎧 خاطرات یکی از مدافعین حرم که زیر عمل جراحی برای لحظه‌هایی از دنیای خاکی می‌رود و تجربه‌ای نزدیک به مرگ دارد. 📔 داستان زندگی و دخترشون سیده زینب حسینی خیلی قشنگ و شیرین بود داستان واقعی که تو دوره زمونه ما اتفاق افتاده و هنوز شخصیت این داستان در میان ما هست 📘🎧 کتاب به رنگ خدا، روایت زهرا سلطان‌ زاده، همسر 📒 داستانی عاشقانه با زمینه‎ی مذهبی را روایت می‌کند اصلی‌ترین اتفاق داستان برای ابوراجح حمامی رخ می‌دهد؛ اتفاقی که باعث دگرگونی اعتقادی در حله می‌شود. 📕 «قصه دلبری»روایت نو، جوان پسند و متفاوت از عاشقانه های همسر شهید مدافع حرم، است 📗 فصل فیروزه ، داستانی عاشقانه است با محوریت (علیها السلام). سیندخت، دختری زرتشتی اهل یزد است. پدر تاجر دارد که با او و کاروان تجاری‌اش به نقاط مختلف خلافت عباسی در سیروسفر هستند. ثمره این سیروسفر، آشنایی او با کیارش است. پسری زرتشتی اهل نیشابور که فیروزه‌تراشی است ماهر. عشقی آتشین وارد ماجرا میشود و ... . 📒 داستان زندگی و شهادت از زبان همسر بزرگوارشان از دوران ڪودڪی همسرشان هست 📖🎧 کتاب صوتی یادت باشد نوشته‌ی محمدرسول ملاحسنی، درباره‌ی زندگی است که همسرش فرزانه، روایتی عاشقانه از زندگی مشترک‌شان را بیان می‌کند. 💖💝💞💝💖💞💝💖💞 روی # (هشتک ) بزنید داستان مورد نظر را بخوانید 🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 السَّلامُ عَلَیْکَ یا ثارَاللهِ وَابْنَ ثارِهِ https://eitaa.com/behshtshohada 🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊
📚📚📚📚📚📚 📚داستانهای شهدایی که درکانال بارگذاری شده است 📗 خاطرات طلبه 📕 روایت زندگی قدم خیر محمدی کنعان همسر سردار 📓🎧 خاطرات یکی از مدافعین حرم که زیر عمل جراحی برای لحظه‌هایی از دنیای خاکی می‌رود و تجربه‌ای نزدیک به مرگ دارد. 📔 داستان زندگی و دخترشون سیده زینب حسینی خیلی قشنگ و شیرین بود داستان واقعی که تو دوره زمونه ما اتفاق افتاده و هنوز شخصیت این داستان در میان ما هست 📘🎧 کتاب به رنگ خدا، روایت زهرا سلطان‌ زاده، همسر 📒 داستانی عاشقانه با زمینه‎ی مذهبی را روایت می‌کند اصلی‌ترین اتفاق داستان برای ابوراجح حمامی رخ می‌دهد؛ اتفاقی که باعث دگرگونی اعتقادی در حله می‌شود. 📕 «قصه دلبری»روایت نو، جوان پسند و متفاوت از عاشقانه های همسر شهید مدافع حرم، است 📗 فصل فیروزه ، داستانی عاشقانه است با محوریت (علیها السلام). سیندخت، دختری زرتشتی اهل یزد است. پدر تاجر دارد که با او و کاروان تجاری‌اش به نقاط مختلف خلافت عباسی در سیروسفر هستند. ثمره این سیروسفر، آشنایی او با کیارش است. پسری زرتشتی اهل نیشابور که فیروزه‌تراشی است ماهر. عشقی آتشین وارد ماجرا میشود و ... . 📒 داستان زندگی و شهادت از زبان همسر بزرگوارشان از دوران ڪودڪی همسرشان هست 📗🎧 کتاب صوتی یادت باشد نوشته‌ی محمدرسول ملاحسنی، درباره‌ی زندگی است که همسرش فرزانه، روایتی عاشقانه از زندگی مشترک‌شان را بیان می‌کند. 📕 قصه ی عنایت امام زمان عج به عزادار امام حسین علیه السلام 📖🎧 داستان زندگی شیخ رجبعلی خیاط 💖💝💞💝💖💞💝💖💞 روی # (هشتک ) بزنید داستان مورد نظر را بخوانید 🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 السَّلامُ عَلَیْکَ یا ثارَاللهِ وَابْنَ ثارِهِ https://eitaa.com/behshtshohada 🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊
📚📚📚📚📚📚 📚داستانهای شهدایی که درکانال بارگذاری شده است 📗 خاطرات طلبه 📕 روایت زندگی قدم خیر محمدی کنعان همسر سردار 📓🎧 خاطرات یکی از مدافعین حرم که زیر عمل جراحی برای لحظه‌هایی از دنیای خاکی می‌رود و تجربه‌ای نزدیک به مرگ دارد. 📔 داستان زندگی و دخترشون سیده زینب حسینی خیلی قشنگ و شیرین بود داستان واقعی که تو دوره زمونه ما اتفاق افتاده و هنوز شخصیت این داستان در میان ما هست 📘🎧 کتاب به رنگ خدا، روایت زهرا سلطان‌ زاده، همسر 📒 داستانی عاشقانه با زمینه‎ی مذهبی را روایت می‌کند اصلی‌ترین اتفاق داستان برای ابوراجح حمامی رخ می‌دهد؛ اتفاقی که باعث دگرگونی اعتقادی در حله می‌شود. 📕 «قصه دلبری»روایت نو، جوان پسند و متفاوت از عاشقانه های همسر شهید مدافع حرم، است 📗 فصل فیروزه ، داستانی عاشقانه است با محوریت (علیها السلام). سیندخت، دختری زرتشتی اهل یزد است. پدر تاجر دارد که با او و کاروان تجاری‌اش به نقاط مختلف خلافت عباسی در سیروسفر هستند. ثمره این سیروسفر، آشنایی او با کیارش است. پسری زرتشتی اهل نیشابور که فیروزه‌تراشی است ماهر. عشقی آتشین وارد ماجرا میشود و ... . 📒 داستان زندگی و شهادت از زبان همسر بزرگوارشان از دوران ڪودڪی همسرشان هست 📗🎧 کتاب صوتی یادت باشد نوشته‌ی محمدرسول ملاحسنی، درباره‌ی زندگی است که همسرش فرزانه، روایتی عاشقانه از زندگی مشترک‌شان را بیان می‌کند. 📕 قصه ی عنایت امام زمان عج به عزادار امام حسین علیه السلام 📕🎧 داستان زندگی شیخ رجبعلی خیاط 🌷🇮🇷🇮🇷🌷 رمان 🌷 📖🎧 "حاج عباس‌علی باقری " مشهور به «حاج عباس فابریک دست‌طلا» تعمیرکار خوش‌نام جبهه‌های جنوب ایران. 💖💝💞💝💖💞💝💖💞 روی # (هشتک ) بزنید داستان مورد نظر را بخوانید 🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 السَّلامُ عَلَیْکَ یا ثارَاللهِ وَابْنَ ثارِهِ https://eitaa.com/behshtshohada 🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊
📚📚📚📚📚📚 📚داستانهای شهدایی که درکانال بارگذاری شده است 📗 خاطرات طلبه 📕 روایت زندگی قدم خیر محمدی کنعان همسر سردار 📓🎧 خاطرات یکی از مدافعین حرم که زیر عمل جراحی برای لحظه‌هایی از دنیای خاکی می‌رود و تجربه‌ای نزدیک به مرگ دارد. 📔 داستان زندگی و دخترشون سیده زینب حسینی خیلی قشنگ و شیرین بود داستان واقعی که تو دوره زمونه ما اتفاق افتاده و هنوز شخصیت این داستان در میان ما هست 📘🎧 کتاب به رنگ خدا، روایت زهرا سلطان‌ زاده، همسر 📒 داستانی عاشقانه با زمینه‎ی مذهبی را روایت می‌کند اصلی‌ترین اتفاق داستان برای ابوراجح حمامی رخ می‌دهد؛ اتفاقی که باعث دگرگونی اعتقادی در حله می‌شود. 📕 «قصه دلبری»روایت نو، جوان پسند و متفاوت از عاشقانه های همسر شهید مدافع حرم، است 📗 فصل فیروزه ، داستانی عاشقانه است با محوریت (علیها السلام). سیندخت، دختری زرتشتی اهل یزد است. پدر تاجر دارد که با او و کاروان تجاری‌اش به نقاط مختلف خلافت عباسی در سیروسفر هستند. ثمره این سیروسفر، آشنایی او با کیارش است. پسری زرتشتی اهل نیشابور که فیروزه‌تراشی است ماهر. عشقی آتشین وارد ماجرا میشود و ... . 📒 داستان زندگی و شهادت از زبان همسر بزرگوارشان از دوران ڪودڪی همسرشان هست 📗🎧 کتاب صوتی یادت باشد نوشته‌ی محمدرسول ملاحسنی، درباره‌ی زندگی است که همسرش فرزانه، روایتی عاشقانه از زندگی مشترک‌شان را بیان می‌کند. 📕 قصه ی عنایت امام زمان عج به عزادار امام حسین علیه السلام 📗🎧 داستان زندگی شیخ رجبعلی خیاط 📙🎧 "حاج عباس‌علی باقری " مشهور به تعمیرکار خوش‌نام جبهه‌های جنوب ایران. 📖 روایت عاشقی شهید چمران از زبان همسرش 💖💝💞💝💖💞💝💖💞 روی # (هشتک ) بزنید داستان مورد نظر را بخوانید 🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 السَّلامُ عَلَیْکَ یا ثارَاللهِ وَابْنَ ثارِهِ https://eitaa.com/behshtshohada 🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊