«شهر سوخته»
تن لَشم را از روی زمین سرد حمام بلند میکنم. نگاهم به آینه میخورد. انگشتانم را از میان موی کوتاه خود رد میکنم و ثانیهای بعد، گردنم را چنگ میزنم.
سرم را کج میکنم و به تیلههای سیاه رنگ چشمانم خیره میشوم، گاهی شمعی در شهر چشمانم روشن میشود و باد، دور شعلهاش میچرخد، آنقدر میچرخد تا نورش را به خاموشی بکشاند.
تن خیسم را گوشه تخت چپاندهام، سوزی میآید و سرما روی تنم دست میکشد.
بوی سوختن را کمی دوست دارم، سشوارم دارد جان میدهد، آخرهای عمرش است، کمی که کار میکند بوی سوختگی بلند میشود.
موهایم بوی خانهای سوخته را گرفته است، گویی آتش به سرم افتاده و حالا بوی خاکسترش است که بلند شده.
مشتم از تارهای کوتاه و ریخته گیسوانم پر میشود، دیگر چیزی برای ریختن نمانده، نمیدانم چه اصراری به ریختن دارند.
به آب خونآلودی که کف ظرفشویی را پوشانده، خیره میشوم. خون آدمیزاد نیست، خون حیوان بیچارهای است که برای شام با ولع به دندان کشیدهام.
باز هم بوی سوختن. بوی گوشت جزغالهشده زیر بینیام میپیچد.
قفسه سینهام میسوزد. قلبم و استخوانهایم، نوبتبهنوبت تیر میکشند و هر بار کمرم را خم میکنند.
و باز هم بوی سوختن.
سوختن و سوختن. ملت ترقههای شهرشان را رها کردهاند؛ ملت چشمانم امشب را به آتش کشیدهاند.
ترقهای میان گلویم افتاده و راه حرف را بسته است، شکایتی ندارم، حرف دیگر به زبانم نمینشیند.
بگذار جلوی راهش را بگیرد.
ترقهای خاموش، انتظار آتش را میکشد، با روشنشدنش، سد میشکند و آب از زیر پلکهایم راه میافتد.
زبانم بهانهآوردن را خوب یاد گرفته است. دروغگو کرده مرا.
کمرم را روی تخت میکشم. نور تیر چراغ برق روی لاشهام افتاده است. موسیقی بارها و بارها ترانهاش را تکرار میکند؛ نه میشنومش و نه میفهممش. فقط ریتم است که مدام در سرم میکوبد.
سقف به زمین نزدیک میشود. دیوارها میرقصند. گمان میکنم امشب جشن دیوارهاست، دور خودشان میچرخند و هلهله سر میدهند.
زمین هم تعادل ندارد، نگهم نمیدارد، زانوهایم خم میشوند.
اینها تمام ادعاهای من است، برای اینکه نگویم سرگیجه امانم را بریده.
باز هم بوی سوختن میآید.
چیزی دارد در من میسوزد.
سرم را به پنجره سرد میچسبانم و شمارش ماشینها را شروع میکنم، زمزمههایم تا ساعتها با پنجره ادامه پیدا میکنند.
رد بوسههایم روی شیشه میماند، لبهایم را روی سطح سرد میگذارم و برمیدارم.
آغوش...
آغوش میخواهم. نه زانوهایم، نه بالش و نه پتو، آغوش آدمیزادی میخواهم، کمی.
دلم به تنگ آمده است. گمانم از همان شبهاست.
روز هم همانطور بود؛ از همان روزها.
تمام شده. تمام شده، تمامم میکند.
سرم را از لبه تخت آویزان میکنم. نگاهم از تیر چراغ برق به سایهام میرسد، سایهام کمکم محو میشود؛ نور ماشینها از رویش میگذرد.
گمان میکنم امشب از همان شبهاست؛ روز هم از همان روزها بود.
تمام شده. تمام شده، تمامم میکند.
به اتمام میرسد باز.
امید، عشق، من.
من، عشق، امید.
به اتمام میرسد باز.
عشق، امید، من.
امید، من، عشق.
هرطور کنار هم بچینمشان، باز هم تمام میشوند.