eitaa logo
نشان از بی نشان ها
671 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
3.7هزار ویدیو
30 فایل
جان به هر حال قرار است که #قربان بشود... پس چه خوب است که قربانی #جانان بشود... انتقاد و پیشنهادات خود رو با ما در میان بگذارید👇👇👇 @BeneshaN63 @beneshanyazahra
مشاهده در ایتا
دانلود
✫⇠ ✫⇠قسمت :5⃣3⃣ و 6⃣3⃣ ✍ به روایت سید نورالدین عافی 📖 شماره صفحه: 37 اما ما که مأمور حفظ امنیت آن قسمت از شهر بودیم با سلاحهای سبک مثل تیربار و آر.پی.جی مسلح بودیم. مسئولان اداره راهنمایی رانندگی هم از ما حساب میبردند و حتی یک روز یکی از آنها وقتی فهمید من گواهینامه ندارم، گفت گواهینامه دست خودشان است و میتواند یکی برایم صادر کند اما من به فکر گواهینامه نبودم. گفتم: «معلوم نیس عمری باشه و من به تبریز برگردم و گواهینامه به دردم بخوره...» او میگفت که در تبریز به سختی میتوانم گواهینامه بگیرم اما من قانع نشدم. در پایگاه راهنمایی رانندگی هم درگیری هایی پیش آمد. این پایگاه با یک پل به شهر وصل می شد. معمولاً بچه ها کنار جاده برای تأمین می ایستادند. آنجا از میان نیروهای پایگاه با یک نفر بیش از بقیه مأنوس بودم؛ «کریم پرویزی» بچه آذرشهر بود. شانزده هفده سال داشت و وقتی به هم نزدیک شدیم، فهمیدم مادرش از دنیا رفته است. گاهی از مادرش تعریف میکرد و دلم برایش میسوخت. سعی میکردم به او محبت کنم. یک روز پدرش به دیدنش آمد و شب را در پایگاه ماند. برای کریم پسته و خوردنیهای دیگر آورده بود. فردای آن روز در داخل پایگاه در صف حمام ایستاده بودیم. کریم تازه رفته بود دوش بگیرد که خبر آوردند بچه ها کنار کوچه درگیر شده اند. جای معطلی نبود. به کریم گفتم: «زود باش. این بچه ها نمیدونن چطور باید وارد عمل بشن!» نیروهایی که با دموکراتها درگیر شده بودند تازه از آبعلی اعزام شده و نحوۀ درگیری را نمیدانستند. دقایقی بعد خبر رسید درگیری شدید شده و بچه ها دارند عقب میکشند. خودم نزدیک پل رفتم تا جریان را از نزدیک ببینم. 🌹🌹🌹🌹🌹 ✫⇠ ✫⇠قسمت :6⃣3⃣ ✍ به روایت سید نورالدین عافی 📖 شماره صفحه: 38 دموکراتها را دیدم که از خیابان بین پل و میدان گوزنها در حالی که مردم عادی را به عنوان سپر جلوی خودشان گرفته اند، عبور میکنند. در واقع خودشان را به پشت سر بچه های ما میرساندند و تیراندازی میکردند. مجبور شدم به آنها تیراندازی کنم. درگیری به چند خانه هم کشیده شده بود. به آر.پی.جی متوسل شدیم اما قسمتی از آن شکسته بود و کار نکرد. بچه ها تیربار آوردند. آتش تیربار ما آنها را خاموش کرد. بعد از دقایقی توسط بیسیم به ما دستور داده شد به تدریج بچه ها را عقب بکشیم و داخل پایگاه خودمان برگردیم اما درگیری طوری بود که با ادامهاش تلفات ما بیشتر میشد. در این لحظات، کریم به من گفت: «من میرم اونطرف خیابان.» ـ نه، من...! نگذاشت جمله ام را کامل کنم. گفت: «تو آگه شهید بشی، مادرت غصه میخوره اما من... حالا تیراندازی کن تا بتونم رد بشم.» با رفتن کریم به آن سمت مسلط تر شدیم. درگیری از هر طرف شدت گرفت. من و کریم در هر فرصتی همدیگر را صدا میزدیم. از میان صدای گلوله های دوزمانه، صدای او را از آن سوی پل بهراحتی تشخیص میدادم. ناگهان صدایش تغییر کرد و هر چه صدایش زدم، بیجواب ماند. با ناراحتی حدس زدم دموکراتها او را از پشت هدف گرفته اند. همان دم ماشین سه چرخه ای از کنار پل بیرون آمد. به راننده اش گفتم: «بمان تا من رد بشم.» اما حرف من برای او اهمیتی نداشت. مردم شهر که به این درگیریها خو گرفته بودند چون مطمئن بودند ما آنها را نمیزنیم به راحتی از حرف ما سر باز میزدند. ادامه دارد...✒️ @beneshanHa 🌹یازهرا🌹
✫⇠ ✫⇠قسمت :7⃣3⃣ و 8⃣3⃣ ✍ به روایت سید نورالدین عافی 📖 شماره صفحه: 39 در یک لحظه، از حرکت این سه چرخه استفاده کرده و به سختی خودم را داخل سنگر انداختم. کریم شهید شده بود و هنوز از دهانش خون می آمد. هر چه کردم او را به دوش بکشم و به سمت پایگاه برگردم، نتوانستم. زورم نمیرسید. او هیکل ورزیدهای داشت و من با ناراحتی و اضطراب شرایط سختی را تجربه میکردم. هیچ یک از بچه های خودمان آن دور و بر نبودند. خودم به بچه های آبعلی گفته بودم به پایگاه برگردند و حالا با جنازه دوست شهیدم در میان دشمن تنها مانده بودم. اسلحه اش را روی دوشم انداختم تا دستانم آزاد باشد. تصمیم گرفته بودم به هر قیمتی او را عقب ببرم. ترسم از این بود که جنازه بماند و دموکراتها پس از رفتن من او را در آتش بسوزانند، کاری که قبلاً هم در مورد پیکر شهدای ما انجام داده بودند. تنها کاری که میتوانستم بکنم کشیدن جنازه کریم روی زمین بود؛ پایش را گرفته و چند متر روی زمین میکشیدم بعد پشت درختها میرفتم و درگیر میشدم. آنقدر این کار را ادامه دادم تا از حوزه خطر خارج شدم و خواستم او را روی دوشم بیندازم. وقتی دیدم صورتش به خاطر کشیده شدن روی زمین زخمی و خونی شده خیلی شرمنده شدم. دلخوشی ام این بود که پیکر شهید دست دموکراتها نیفتاده. بالاخره نزدیک پایگاه رسیدم و بچه ها به کمکم آمدند. وقتی ساک کریم را باز کردم تا وسایلش را جمع کنم، دیدم میان وسایلش یک «کفن» هم هست... از یادآوری حضور پدرش درست یک روز قبل از شهادتش بدجوری به هم ریخته بودم اما چاره ای نبود و تازه اینها اول ماجرا بود! به تجربه دریافته بودیم در مواقعی که در درگیریها شهید و مجروح بدهیم، همان شب دموکراتها دوباره حمله میکنند. 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 ✫⇠ ✫⇠قسمت :8⃣3⃣ ✍ به روایت سید نورالدین عافی 📖 شماره صفحه: 40 آن شب آماده شدیم و دشمن هم طبق معمول حمله کرد. درگیری جریان داشت و من که مسئول پایگاه بودم از این سو به آن سو میرفتم و به بچه ها، سر میزدم. در همۀ این مدت یکی از نیروهای راهنمایی پشت سرم راه افتاده بود و هر جا میرفتم می آمد. او در درگیری آن روز یکی از دموکراتها را کشته بود و حالا التماس میکرد که: «سید! آگه پرسیدن اون یک نفرو کی کشته، بگو من کشتم!» ـ من کشتم... ما کشتیم. خیلی هم کار خوبی کردیم. آخه چرا میترسی؟! ـ نه مارو اذیت میکنن... تو رو خدا بگو اونو تو کشتی. ـ اون دشمن ما بود، کشتن دشمن که ترس نداره! من میگفتم اما حرفهایم در او مؤثر نبود. ترسیده و نگران بود. در پشتبام ساختمان راهنمایی رانندگی هر جا رفتم و هر چه کردم او به من چسبیده بود و حرف خودش را تکرار میکرد. بعدها هم از یادآوری اش خنده ام میگرفت. در درگیریهای آن روز و شب هفت هشت نفر از آنها را زده بودیم. چند روز بعد، از راهنمایی و رانندگی به ستاد سپاه برگشتیم، جایی که قبل از حضور سپاه در منطقه، کاخ جوانان خوانده میشد. چهل و پنج روز از دومین اعزام به کردستان گذشته بود و آمادۀ مرخصی و برگشتن به شهرمان بودیم، اما فرمانده عملیات سپاه ـ برادر صالح ـ به من گفت: «فعلاً بمون به شما احتیاج داریم.» اطاعت کردم و به همراه چند نفر دیگر که همین درخواست از آنها هم شده بود در سپاه مهاباد ماندم. بقیه نیروها به مرخصی رفتند و ما با درخواست صالح، مأموریتمان را شش ماهه کردیم ادامه دارد...✒️ 🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃 @beneshanHa 🌹یا زهرا🌹
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 ✫⇠ ✫⇠قسمت :9⃣3⃣ و 0⃣4⃣ ✍ به روایت سید نورالدین عافی 📖 شماره صفحه: 41 تا سه ماه دیگر هم در کردستان بمانیم. «اکبر واثقی» و «رضا نمکدوست» هم در جمع هفت هشت نفرهای بودند که قرار بود سه ماه دیگر در کردستان بمانند. در همان روزهای بهاری سال 1360 بود که به عضویت رسمی سپاه کردستان درآمدم. مدتی بعد مرا همراه چند نفر از نیروها به تپه «شهید مهدیزاده» مأمور کردند. این تپه تقریباً در کنار شهر قرار داشت، از یک سو مشرف به شهر بود و از سوی دیگر به روستایی در فاصله پانصد متری محدود میشد. ما در آن تپه بیش از دو هفته ماندگار شدیم. دو سه روز اول دموکراتها کاری به ما نداشتند. همه جا درگیری رخ میداد ولی با تپۀ ما کسی کاری نداشت. نتوانستم صبر کنم. به مقر رفتم و خواستم مرا به یکی از پایگاهها بفرستند. مسئول ما یکی از نیروهای باسابقه ارتش و اهل مغان بود که از ارتش استعفا داده و به سپاه پیوسته بود، با اطمینان گفت: «امشب در تپه هم درگیری میشه، تا شب صبر کن.» راست میگفت. بالاخره آن شب سکوت تپه شهید مهدیزاده هم شکسته شد و دموکراتها به تپه هجوم آوردند. ما به خمپاره، تیربار و آر.پی.جی مسلح و از بالای تپه به خوبی بر اطراف مسلط بودیم. آنها هم از روستای مجاور، پایگاه را مورد هدف آر.پی.جی قرار میدادند. روی هم رفته دفاع از پایگاههایی که بر بلندی تپه ها مستقر بودند راحت تر از پایگاههای سطح شهر بود. اتفاقی که حضور در تپه شهید مهدیزاده را برای ما فراموش نشدنی کرد خبر انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی در هفتم تیر ماه 1360 بود. 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 ✫⇠ ✫⇠قسمت :0⃣4⃣ ✍ به روایت سید نورالدین عافی 📖 شماره صفحه: 42 اول گفتند عدهای از نمایندگان مجلس شهید شده اند و دکتر بهشتی زخمی شده اما بعد خبر قطعی رسید که دکتر بهشتی هم به شهادت رسیده است. آن روز همه بچه ها تنها در گوشه سنگرها خلوت کرده و گریه میکردند. با یادآوری خاطرات گذشته، معنی فرمایش امام را که مظلومیت شهید بهشتی را بالاتر از شهادت او خواندند، بهتر میدانستیم. در مقابل غم و ناراحتی ما، ضد انقلاب اظهار شادی میکردند. چند روز بعد وقتی خبر رسید «بنی صدر» از کشور فرار کرده و در یکی از کشورهای اروپایی پیمانی با «قاسملو» امضا کرده است، شادیشان بیشتر شد. به خیابانها ریختند و گرچه جرئت نمیکردند به صورت متداول راهپیمایی کنند اما در دسته های پنج شش نفری از اینطرف و آنطرف بیرون می آمدند و شعار میدادند. شعارشان حال آدم را به هم میزد: «بنیصدر، قاسملو پیوندتان مبارک!» بعد از تپه مهدیزاده مسئولیت تأمین جاده را به ما سپردند. جادۀ میاندوآب ـ مهاباد دست دموکراتها بود و هنوز اقدامی برای آزادی آن نشده بود. تنها جادۀ ارتباطی ما جاده ارومیه ـ نقده ـ مهاباد بود که از مهاباد تا «گوی تپه» دست ما بود. گوی تپه آخرین پایگاه ما در آن منطقه بود که در پانزده کیلومتری جاده مهاباد به میاندوآب قرار داشت و محدوده ای پادگان مانند با ظرفیت سه تا چهار گردان نیرو بود. در محدوده گوی تپه تا مهاباد مأمور بازرسی همۀ ماشینهایی بودیم که از مهاباد به میاندوآب میرفتند. سپاه متوجه بود که دموکراتها قسمتی از گازوئیل و بنزین مورد نیازشان را از مهاباد تأمین میکنند. خیلی اوقات هم خود کردها، بنزین و نفت را با سه برابر قیمت به دموکراتها میفروختند. ادامه دارد...✒️ 🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃 @beneshanHa 🌹یازهرا🌹
✫⇠ ✫⇠قسمت :1⃣4⃣ و 2⃣4⃣ ✍ به روایت سید نورالدین عافی 📖 شماره صفحه: 43 حتی گاه تحت شرایطی بنزین مفت هم به دموکراتها میدادند. به همین جهت، در ورودی مهاباد پایگاهی زده و به ما مأموریت دادند همه ماشینهای ورودی و خروجی در آن جاده را بازرسی کنیم. در این بازرسیها دقت میکردیم آذوقه و وسایلی که در ماشین هست در حد نیاز خود آن خانواده باشد. گاهی دیده میشد خانوادهای از مهاباد عازم ده خودشان هستند و سی حلب روغن نباتی همراه میبرند. مشخص بود این اقلام را به دموکراتها خواهند داد. جالب اینجا بود که راننده ها میگفتند شما اینجا ما را بازرسی میکنید و چند کیلومتر جلوتر دموکراتها ماشین را میگردند! دموکراتها و کومله ها تا این حد در منطقه برای خودشان صاحب قدرت و اختیار بودند. در این پایگاه طبق معمول عده ای از نیروهای سپاهی و بسیجی همراه ما بودند اما مایه اطمینان من در آن پایگاه «کاکا قادر» بود. او یکی از پیشمرگان کرد بود که قبلاً چند بار با او برخورد کرده بودم اما آنجا همیشه با هم بودیم. کاکا قادر از چهره های مشهور کردستان بود؛ مردم، دموکراتها، کومله ها و نیروهای سپاه و ارتش همه او را می شناختند. او از قویترین پیشمرگان کرد بود که دموکراتها، پسرها و حتی همسرش را به شهادت رسانده بودند. ما از اولین روزهای ورود به کردستان با پیشمرگان کرد مواجه شده بودیم. آنها از اهالی منطقه بودند که عقایدشان با دیگران متفاوت بود و با ما همکاری میکردند. بسیاری از موفقیتهای سپاه در حل غائله کردستان مدیون همکاری و حمایت مستقیم آنها بود چرا که نیروهایی که از اقصی نقاط ایران به کردستان اعزام میشدند هیچ شناختی از آن منطقه نداشتند. 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 ✫⇠ ✫⇠قسمت :2⃣4⃣ ✍ به روایت سید نورالدین عافی 📖 شماره صفحه: 44 برادران پیشمرگ مدخلهای ورودی، معابر مهم و جاده های فرعی را میشناختند و به جنگ شهری وارد بودند. تا زمانی که نیروهای اعزامی با شرایط جنگ در کردستان آشنا شوند کمکهای اساسی پیشمرگان کرد مایه مقاومت و پیروزی سپاه شده بود. آنها و خانواده هایشان در شهرها شناخته شده بودند و گاه خانواده هایشان مانند خانوادۀ کاکا قادر هدف کینه دموکراتها و کومله ها واقع میشدند. آنها شهدای زیادی داده بودند، به همین خاطر خانواده های آنها در کاخ جوانان ـ که سپاه آنجا مستقر بود ـ جداگانه و تحت امنیت زندگی میکردند. در مقابل، پیشمرگها هم دموکراتها و کومله ها را به خوبی میشناختند و اسامی، محل زندگی، امکانات و حتی اخبار و اطلاعاتی از تحرکات آنها برای ما می آوردند. حتی یک بار در یک روز ما توانستیم به کمک پیشمرگها صدو ده نفر از دموکراتها را دستگیر کنیم. این اتفاقات در سطح کوچکتر زیاد تکرار میشد. سپاه این زندانیها را از مهاباد به ارومیه میفرستاد و در برخی موارد دموکراتهایی که در خود مهاباد در بازجوییها اعتراف میکردند چندین نفر از نیروهای ما را کشته اند به حکم دادگاه همانجا اعدام میشدند. در میان پیشمرگها کاکا قادر و «خالد براقی» سرشناستر بودند. بیشتر اطلاعاتی که از دموکراتها به سپاه میرسید از طریق خالد براقی بود. او جوانی رشید و از رکنهای اطلاعات ستاد بود. به اعتراف دوست و دشمن بیشتر موفقیتهای سپاه در منطقه مدیون او بود. او چهره ای مهم و تعیین کننده بود که در سالهای 60ـ 1359 برای سر او پانصد هزار تومان جایزه گذاشته بودند. ادامه دارد...✒️ 🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃 @beneshanHa 🌹یازهرا🌹
نشان از بی نشان ها
✫⇠ #خاطرات_نورالدین_پسر_ایران ✫⇠قسمت :1⃣4⃣ و 2⃣4⃣ ✍ به روایت سید نورالدین عافی 📖 شماره صفحه: 43 حت
✫⇠ ✫⇠قسمت :2⃣4⃣ و 3⃣4⃣ ✍ به روایت سید نورالدین عافی 📖 شماره صفحه: 44 برادران پیشمرگ مدخلهای ورودی، معابر مهم و جاده های فرعی را میشناختند و به جنگ شهری وارد بودند. تا زمانی که نیروهای اعزامی با شرایط جنگ در کردستان آشنا شوند کمکهای اساسی پیشمرگان کرد مایه مقاومت و پیروزی سپاه شده بود. آنها و خانواده هایشان در شهرها شناخته شده بودند و گاه خانواده هایشان مانند خانوادۀ کاکا قادر هدف کینه دموکراتها و کومله ها واقع میشدند. آنها شهدای زیادی داده بودند، به همین خاطر خانواده های آنها در کاخ جوانان ـ که سپاه آنجا مستقر بود ـ جداگانه و تحت امنیت زندگی میکردند. در مقابل، پیشمرگها هم دموکراتها و کومله ها را به خوبی میشناختند و اسامی، محل زندگی، امکانات و حتی اخبار و اطلاعاتی از تحرکات آنها برای ما می آوردند. حتی یک بار در یک روز ما توانستیم به کمک پیشمرگها صدو ده نفر از دموکراتها را دستگیر کنیم. این اتفاقات در سطح کوچکتر زیاد تکرار میشد. سپاه این زندانیها را از مهاباد به ارومیه میفرستاد و در برخی موارد دموکراتهایی که در خود مهاباد در بازجوییها اعتراف میکردند چندین نفر از نیروهای ما را کشته اند به حکم دادگاه همانجا اعدام میشدند. در میان پیشمرگها کاکا قادر و «خالد براقی» سرشناستر بودند. بیشتر اطلاعاتی که از دموکراتها به سپاه میرسید از طریق خالد براقی بود. او جوانی رشید و از رکنهای اطلاعات ستاد بود. به اعتراف دوست و دشمن بیشتر موفقیتهای سپاه در منطقه مدیون او بود. او چهره ای مهم و تعیین کننده بود که در سالهای 60ـ 1359 برای سر او پانصد هزار تومان جایزه گذاشته بودند. 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 ✫⇠ ✫⇠قسمت :3⃣4⃣ ✍ به روایت سید نورالدین عافی 📖 شماره صفحه: 45 شهادت دردناک او زمانی که من در پایگاه بانک سپه بودم، اتفاق افتاد. دموکراتها خالد را در میدان گوزنها با نارنجک تخم مرغی هدف گرفتند. قبلاً دیده بودم نارنجک تخم مرغی یک ماشین را با نیروهایش به آتش کشید و میدانستم در برخی موارد میتواند تانک را هم به آتش بکشد اما قدرت بدنی خالد به اندازهای بود که بعد از اصابت نارنجک تخم مرغی زنده مانده و تن نیمه جانش را به یکی از مغازه های کنار خیابان رسانده بود اما مغازه دار با سنگ ترازو سرش را له کرده بود. خالد همانجا به شهادت رسید. چند روز بعد بقالی که باعث شهادت او شده بود شناسایی، دستگیر و اعدام شد. در طول مدتی که در پایگاه بازرسی جاده مهاباد ـ میاندوآب بودیم به کاکا قادر بیشتر نزدیک شدم. او که همیشه لباس کردی میپوشید افرادی را که از شهر خارج یا به آن وارد میشدند میشناخت و حتی میدانست به کجا میروند. ما میدانستیم اغلب کسانی که از آنجا تردد میکنند با دموکراتها همکاری میکنند اما فقط کسانی را دستگیر میکردیم که وارد نبرد مسلحانه شده بودند. چند هفته از آغاز مأموریت ما در آن پست بازرسی می گذشت. ممنوعیت خروج برخی اجناس مثل بنزین و آذوقه باعث تضعیف و کمبود امکانات دموکراتها در آن محور شده بود. یک روز در ایست بازرسی ایستاده بودم که ماشینی به سرعت از سمت میاندوآب به پاسگاه رسید و گفت: «دموکراتها دارن به طرف شما میآن. فاصله شان زیاد نیست!» اتفاقاً آن روز عدهای از بچه ها برای مرخصی به شهر رفته بودند و در پاسگاه من بودم و کاکا قادر و سه چهار نفر دیگر. ما فقط یک تیربار داشتیم و حدس میزدم نبرد سختی خواهیم داشت. ادامه دارد...✒️ 🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃 @beneshanHa 🌹یازهرا🌹
✫⇠ ✫⇠قسمت :4⃣4⃣ و 5⃣4⃣ ✍ به روایت سید نورالدین عافی 📖 شماره صفحه: 46 رفتم با ستاد تماس بگیرم و درخواست نیرو کنم که کاکا قادر صدایم زد: «تو اینجا بمان. خودم میرم جلوشان را میگیرم!» او که در جنگ با دموکراتها مهارت خاصی داشت با دو نفر رفت و من با یک نفر دیگر در پاسگاه ماندیم و با تیربار آماده دفاع شدیم. آن سوی جاده، رودخانه مهاباد در جریان بود و پشت رودخانه، جنگلی بود که دموکراتها از همانجا تیراندازیشان را به سمت ما آغاز کردند. آنها حدود دو کیلومتر مانده به ما از ماشینها پیاده شده و به جنگل رفته بودند تا از آنجا درگیر شوند. کاکا قادر همان طرف رفته بود. او تیراندازی دقیقی داشت و زرنگ و جسور بود. تعداد دموکراتها چندین برابر ما بود و براساس تجربه میدانستیم در طول روز بیش از یک ربع درگیریشان طول نمیکشد. آنها هم میدانستند مدت زمان رسیدن نیروی کمکی از ستاد ما چقدر است. در این مدت تردد ماشینها از جاده کاملاً قطع شده و صدای بی وقفه تیراندازی منطقه را پر کرده بود. بعد از یک ربع سروصدای تیراندازی فرو نشست. ما از سنگر بیرون آمدیم و کاکا قادر همراه دو سه نفری که با او رفته بودند، بازگشت. کسی از نیروهای ما صدمه ندیده بود و از تلفات دموکراتها هم بیخبر ماندیم. نیروهای کمکی از ستاد رسیدند ولی درگیری تمام شده بود و نیازی به حضورشان نبود. با این روند، رفته رفته زمینۀ تضعیف دموکراتها فراهم میشد. اتخاذ برخی سیاستها هم در همراهی مردم عادی و همکاریشان با ما مؤثر بود. 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 ✫⇠ ✫⇠قسمت :5⃣4⃣ ✍ به روایت سید نورالدین عافی 📖 شماره صفحه: 47 از جمله دادن برخی مسئولیتها مثل فرمانداری شهر به یکی از کردها و یا واگذاری ریاست بیمارستان مهاباد به یکی از پزشکان کرد که مشکلات ما را در بیمارستان حل میکرد. قبل از آن بارها دموکراتها مجروحان ما را از بیمارستان ربوده و به شکل فجیعی به شهادت رسانده بودند، اما به تدریج همکاری مردم بیشتر شد و طرح آزادسازی جاده ها و تأمین آنها در رأس برنامه های سپاه قرار گرفت. در طول تابستان 1360 عملیاتهایی برای آزادسازی جاده های مهاباد ـ میاندوآب و مهاباد ـ بوکان انجام شد. طی عملیاتی راه بوکان باز شد و پس از آن ما را به گوی تپه فرستادند. آنجا مستقر شدیم و پس از چند روز قرار شد با عملیاتی پایگاههای دموکراتها در تپه های اطراف جاده مهاباد ـ بوکان را پاکسازی کنیم تا دموکراتها از آن طریق نتوانند به نیروها دید داشته باشند. صبح با صد نفر از نیروهای سپاهی و ارتشی و همراهی حدود ده دستگاه تانک وارد عمل شدیم. قصد ما آزادسازی تپه ها بود ولی قبل از رسیدن به تپه ها، در منطقه جنگلی که دموکراتها آنجا اجتماع کرده بودند، درگیر شدیم. درگیری در چنین مناطقی سخت تر از نبرد در دشت و تپه بود، چون دشمن میتوانست پشت دیوار باغها و اطاقکها پناه بگیرد. وقتی به آن منطقه جنگلی رسیدیم، کنار نهری که از زیر درختان هلو میگذشت سر و رویی شستیم. میوهها رسیده و آمادۀ چیدن بودند و منظره زیبایی داشتند. برای رفع خستگی همانجا نشستیم. در حال خوردن خرماهایی که داشتیم، بودیم که ناگهان دموکراتها از جنگل بیرون آمدند. ما سریع به سمت تپه ها حرکت کردیم ولی با رگبار ممتد آنها متوقف شدیم. ادامه دارد...✒️ 🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃 @beneshanHa 🌹یازهرا🌹
✫⇠ ✫⇠قسمت :6⃣4⃣ و 7⃣4⃣ ✍ به روایت سید نورالدین عافی 📖 شماره صفحه: 48 معلوم بود تعدادی از آنها از بالای درختها ما را زیرنظر داشتند. به ما دستور عقب نشینی داده شد و بلافاصله تانکها منطقه را زیر آتش گرفتند. برای دقایقی فقط ناظر این صحنه بودیم. با فروکش کردن شلیک تانکها به سمت جنگل پیشرَوی کردیم و بالاخره با به اسارت گرفتن پنج شش نفر از دشمن آن منطقه را پاکسازی کرده و به جاده رسیدیم. عملیات برای تصرف تپه های آن سوی جاده، ادامه یافت و برای این کار نیروها گروه بندی شدند. تانکها از یک طرف، نیروهای ارتشی از یک طرف و نیروهای سپاهی در دو گروه مجزا که هر یک شامل چند دسته و تیم بودند، از دو سوی دیگر به سمت تپه ها حرکت کردند. ما به تجربه دریافته بودیم هر چه تعداد نیرو در یک جا کمتر باشد تلفات کمتر و نتیجه بهتر میشود. به همین دلیل، نفرات را به گروههای کوچکتر تقسیم میکردیم. پایین تپه ها که رسیدیم باز به دو گروه کوچکتر تقسیم شدیم و هر گروه با یک بیسیمچی شروع به بالارفتن از تپه ها کرد. مسئولیت یکی از این گروهها با من بود. در پای تپه من و بیسیمچی تصمیم گرفتیم با هم از یک طرف تپه بالا برویم و بقیه از طرف دیگر. تیراندازیهای پراکنده ای در منطقه جریان داشت هنوز تا بالای تپه راه زیادی داشتیم که بیسیمچی تیر خورد. دیدم نمیتواند بالا بیاید. گفتم: «تو همینجا باش. من بالا میرم!» در این فکر بودم که حالا بچه های ما بالا میروند و اگر ما آنجا نرسیم شاید معطل بمانند و نتوانند وارد عمل شوند. به تنهایی بالای تپه رسیدم. انتظار دیدن بچه ها را داشتم اما آنجا نه از دشمن خبری بود و نه از نیروهای خودی. تعجب کردم. 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 ✫⇠ ✫⇠قسمت :7⃣4⃣ ✍ به روایت سید نورالدین عافی 📖 شماره صفحه: 49 فکر کردم نکند بچه ها تپه را ول کرده و آنطرف رفته اند. دور تپه گشتم اما از هیچ جنبنده ای خبری نبود. ماندنم به تنهایی صلاح نبود اما نمیخواستم در آن حال برگردم. در همین فکرها بودم که آتش تانکهای خودی روی تپه آغاز شد. پشت چند تخته سنگ بزرگ پناه گرفتم و منتظر ماندم تا بالاخره شلیک تانکها تمام شد. نمیدانم دیده بانها چیزی گفته بودند یا برنامه این بود که اول تانکها روی تپه ها آتش کنند و سپس نیروها روی تپه بالا بکشند. با فروکش کردن آتش، بچه ها را دیدم که از تپه بالا می آمدند. از پشت سنگها بیرون آمده و روی تپه ایستادم. بچهه ا تا مرا دیدند داد زدند: «مواظب باش از پشت میزننت!» در حالی که در آن دقایق ترس من از آتش پرحجم نیروهای خودی بود نه دشمن. بچه ها که رسیدند فهمیدم نتوانسته اند پشت تپه بروند، به محل حرکت ما برگشته بودند. بیسیمچی را دیده و او را عقب برده بودند. به این ترتیب تپه ها هم یک یک آزاد شدند، سپاه آنجا پایگاهی زد و نیرو گذاشت و کل منطقه گوی تپه آزاد شد اما پاکسازی تپه ها به معنی توقف درگیری نبود. دموکراتها که به منطقه کاملاً آشنا بودند شبها به پایگاهها حمله کرده، درگیر میشدند و قبل از سر زدن آفتاب منطقه را ترک میکردند. بعد از تپه ها، آزادسازی جاده میاندوآب هدف ما بود. برای این مأموریت چند دستگاه تانک ارتشی دیگر به منطقه آمد، دو گردان نیروی تکاور ارتشی و گروههای سپاهی که از قبل در منطقه بودند برای عملیات توجیه شدند. ستاد مهاباد یک «گروه ضربت» داشت که کار اصلی اش وارد عمل شدن در درگیریهایی بود که پایگاه ها از عهدۀ آن برنمی آمدند. ادامه دارد...✒️ جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات @beneshanHa 🌹یازهرا🌹
✫⇠ ✫⇠قسمت :8⃣4⃣ و 9⃣4⃣ ✍ به روایت سید نورالدین عافی 📖 شماره صفحه: 50 چند دستگاه ماشین در اختیار گروه بود که در سرعت عملشان مؤثر بود. آنجا هم برادر «امین» از فرماندهان سپاه حاضر بود. من و اکبر واثقی هم به عنوان تنها نیروهای تبریزی اعضای گروه ضربت بودیم. پس از توجیه نیروها، حرکت آغاز شد. قبلاً با سپاه میاندوآب هماهنگی شده بود. قرار بود آنها از طرف پایگاه ایستگاه کشاورزی تا پلیس راه میاندوآب ـ مهاباد بیایند و ما از سمت مهاباد به آن طرف برویم و از دو سو به دشمن حمله کنیم. بعد از شش کیلومتر که بدون درگیری پیش رفتیم به روستایی رسیدیم. طبق معمول مردم را در میدان ده جمع کرده و گفتیم: «آگه جای دموکراتها رو به ما نشان بدید کاری به کارتون نداریم. هر کس هم اسلحه داره تحویل بده وگرنه مجازات میشه.» عده ای سلاحهایشان را تحویل دادند اما محل دموکراتها را لو ندادند. میگفتند آنها تا شما را دیدند راهشان را کشیدند و از اینجا رفتند. به تجربه میدانستیم نباید به حرفشان اعتماد کنیم. مشغول جمع آوری اسلحه هایشان بودیم که برادران ارتشی با بیسیم درخواست کمک کردند. کار جمع آوری اسلحه ها را ناتمام گذاشتیم، سریع سوار ماشینها شده و به محل درگیری رفتیم. آنها در منطقه ای بودند که مدخل ورودی جاده، منطقه جنگلی بود. ظاهراً دموکراتها در پناه درختها کمین زده بودند و نیروهای ارتشی که به طور مکانیزه حرکت میکردند در کمین آنها گرفتار شده بودند. در ابتدای درگیری جیپ فرماندهی که پیشاپیش همه حرکت میکرد، هدف قرار گرفته و فرمانده شان شهید شده بود. توپها هم وسط جاده رها شده بودند و ما از دور می دیدیم شان. دموکراتها هم به آنها تیراندازی نمیکردند به این امید که سالم به غنیمت بگیرند. 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 ✫⇠ ✫⇠قسمت :9⃣4⃣ ✍ به روایت سید نورالدین عافی 📖 شماره صفحه: 51 نیروهای ارتشی در دو سوی جاده موضع گرفته و درگیر بودند. وقتی به محل رسیدیم قرار شد برادر «فندرسکی» که روی ماشین سیمرغ دوشکا بسته بود در امتداد جاده حرکت و نیروها را هدایت کند. حرکت کرد اما دموکراتها متوجه بودند و نزدیک بود او را بزنند. از حرکت این برادر ممانعت کردیم و قرار شد نیروهای پیاده درگیر شوند. در حین درگیری توانستیم توپها را عقب بکشیم و پیکر شهدا را هم تخلیه کنیم. به زودی خبر رسید نیروهایی که از طرف میاندوآب وارد عمل شده بودند به نزدیکی روستا رسیده اند، به این ترتیب محاصره نیروهای دشمن کامل شد. برادر امین به دموکراتهایی که وارد روستا شده بودند ده دقیقه مهلت داد تا تسلیم شوند. مهلت تمام شد ولی خبری از دموکراتها نشد. بلافاصله دو سه گروه از بچه های ما وارد روستا شدند و درگیری شدت گرفت. به محض ورود به روستا بچه ها فهمیده بودند اهالی روستا قبلاً آنجا را تخلیه کرده اند و جز دموکراتها کسی آنجا نیست. آنها هم که هرگز تسلیم نمیشدند! به گروههای درگیر در روستا دستور عقب نشینی و به توپها و مینی کاتیوشاها دستور شلیک داده شد. توپخانه ما که در گوی تپه مستقر بود روستا را میکوبید. دقایقی بعد آتش توپخانه ها فروکش کرد و ما به سمت روستا حرکت کردیم. برای کسب اطلاع، من و یکی از بچه های قزوین از طریق جویهای باغ، جلو رفتیم. نزدیک دیوار باغی سروصدایی شنیدیم. ادامه دارد...✒️ 🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃 @beneshanHa 🌹یازهرا🌹
✫⇠ ✫⇠قسمت :0⃣5⃣ و 1⃣5⃣ ✍ به روایت سید نورالدین عافی 📖 شماره صفحه: 52 فکر کردیم بچه های خودمان هستند که به آن سمت رسیده اند اما متوجه شدیم عده ای از دموکراتها بالای درختها هستند. آنها هم ما را دیدند و تیراندازی متقابل شروع شد. به خواست خدا باز به سلامت پیش نیروهای خودی رسیدیم. درگیری در جنگل طول کشید. ما تا عصر همانجا موضع گرفتیم اما نتوانستیم جلوتر برویم چون دموکراتها به آن منطقه کاملاً آشنا بودند، در حالی که ما تا آن روز در آن جنگل نبودیم. قرار شد نیروها تا صبح همانجا بمانند و در روشنایی صبح عملیات از سر گرفته شود. آن شب پیش برادر امین بودم که خبر آوردند تانکها داخل باتلاق افتادهاند، امین خواست عقب برگردد که من هم همراهش شدم. کنار روستایی غذا میخوردیم که دوباره خبر آوردند تانکها در محاصره افتاده اند. با هم به محل استقرار تانکها رفتیم. آنجا هیچ درگیری نبود اما تا صبح کنار تانکها کشیک دادیم، تانکهایی که در آن منطقه زیاد به درد ما نمیخوردند. صبح جلسه ای با حضور فرمانده کلاه سبزهای ارتش تشکیل شد. فرمانده درحال توجیه نقشه و مانور ما بود، اما من دیدم استنباط او از این عملیات و این منطقه جور دیگری است. گفتم: «برادر! اینجا که جنوب نیست، کردستانه!» از حرف من ناراحت شد. گفتم: «اینجا به ترتیبی که شما میفرمایید نمیشه دفاعی جنگید. اینجا جنگ، جنگ چریکیه.» او حرفهای مرا قبول نمیکرد، من هم مخالف طرح او بودم. طرح او حرکت تانکها در جلو و حرکت نیروها پشت تانکها بود. 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 ✫⇠ ✫⇠قسمت :1⃣5⃣ ✍ به روایت سید نورالدین عافی 📖 شماره صفحه: 53 اما میدانستم این کار به نتیجه نمی رسد چرا که ماهها در کردستان جنگیده بودم و میدانستم زمین آنجا مساعد حرکت تانکها به آن کیفیت نیست. در هر حال فرمانده دلایل مرا نپذیرفت و حرکت تانکها و نیروها شروع شد. هنوز به منطقه موردنظر نرسیده بودیم که دوباره یکی از تانکها به گِل نشست. آنجا جایی مثل باتلاق بود و تانک دومی که به کمک تانک اول آمده بود نیز نتوانست کاری از پیش ببرد و از حرکت باز ماند. سومین تانک هم به سرنوشت آنها دچار شد و در گل و لای فرو رفت. بلافاصله حرکت تانکها متوقف شد و قرار شد عملیات را ادامه دهیم. نفربری جلوی نیروها به راه افتاد و دقایقی بعد درگیری شروع شد. نبرد تا حوالی ظهر ادامه داشت و بالاخره حدود ساعت یک تا دو ظهر، منطقه پاکسازی شد و بدین ترتیب، جاده میاندوآب ـ مهاباد هم آزاد شد. روز شیرینی بود. عصر در گوی تپه بودم که اولین تریلی از سمت تبریز رسید. راننده اش خیلی خوشحال بود و به خاطر آزادی آن محور تشکر میکرد. آنها تا آن روز مجبور بودند منطقه را دور بزنند و از طریق ارومیه به آنجا برسند که راهشان خیلی دور میشد. دیدن یک همشهری تبریزی بعد از مدتها شادی ما را مضاعف و روحیه مان را قوی تر کرده بود. پس از آزادسازی جاده میاندوآب ـ مهاباد، در ستاد طرح آزادی «بوکان» نیز در همان روزها ریخته شد. بوکان شهر مهمی در منطقه بود. جاده ای که از بوکان و از آنجا به میاندوآب و تبریز میرسید به دلیل حضور کومله ها بسته بود و پاکسازی آن جاده و شهر بوکان مهم و دشوار بود. ادامه دارد...✒️ 🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃 @beneshanHa 🌹یازهرا🌹
✫⇠ ✫⇠قسمت :2⃣5⃣ و 3⃣5⃣ ✍ به روایت سید نورالدین عافی 📖 شماره صفحه: 54 نیروهایی متشکل از پیشمرگان کرد بوکان، نیروهای سپاه میاندوآب، سپاه مهاباد و نیروهای ارتشی برای این مأموریت توجیه شدند. قرار بود هواپیماها قبل از حرکت ما پایگاههای کومله ها را در بوکان بمباران کنند. میدانستیم بوکان بزرگترین پایگاه سازماندهی کومله هاست و حملۀ هوایی به آن پایگاهها میتوانست کمک بزرگی به ما بکند. صبح روز موعود همۀ نیروها آماده حرکت شدند. در تپه های مشرف به شهر بودیم و نگران از اینکه نکند حملۀ هوایی انجام نشود! هر چه زمان میگذشت نگرانیمان بیشتر شد. متأسفانه خبری از حمله هوایی و بمباران پایگاهها نشد و ما با اتکا به نیروی زمینی در ساعت مقرر عملیات را آغاز کردیم. شدیدترین نبرد در تپه ها و حاشیۀ شهر اتفاق افتاد. نبرد سختی که دو روز طول کشید و روز سوم ما وارد شهر شدیم. جنگ در شهر از جهاتی سختتر بود. در شهر ما همیشه میترسیدیم تیرمان به غیرنظامی ها بخورد، در حالی که دشمن این واهمه را نداشت. اتفاقاً آنها بدشان نمی آمد عده ای غیرنظامی در درگیریها کشته شوند تا آنها استفاده تبلیغی کرده و کمکها و حمایتهای بیشتری از مردم جلب بکنند. به محض ورود به بوکان فهمیدیم کومله ها در همۀ نقاط شهر پایگاه دارند، همانطور که ما در نقاط مختلف مهاباد پایگاه داشتیم. نیروی آنها در نبرد دو روزه در اطراف شهر تحلیل رفته بود و ما در پاکسازی شهر وقت زیادی صرف نکردیم. بعد از آزادی بوکان و جاده کرمانشاه ـ بوکان ـ میاندوآب، من نیز همراه با گروه ضربت به مهاباد برگشتم. 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 ✫⇠ ✫⇠قسمت :3⃣5⃣ ✍ به روایت سید نورالدین عافی 📖 شماره صفحه: 55 روزهای پایانی شهریور 1360 را در مرخصی بودم. اول رفتم خیابان پاستور سراغ دوست خوبم ابوالفضل بازارچی. آن روز جمعه بود و من هم برای بار اول در نمازجمعه با ابوالفضل آشنا شده بودم. نزدیک ظهر بود و ما میخواستیم برویم نمازجمعه. بعد از نماز میخواستم به خانه برادرم که برای ناهار دعوتم کرده بودند، بروم. ابوالفضل گفت چند وقت است نماز در بازار خوانده میشود. با هم به طرف بازار حرکت کردیم و قبل از نماز به یک ساندویچی در ابتدای خیابان بازار رفتیم. در همه این مدت من از درگیری های کردستان صحبت میکردم و ابوالفضل یا گوش میداد یا سؤال میپرسید. حدود دو سال کوچکتر از من و تا کلاس سوم راهنمایی شاگرد ممتاز کلاسشان بود اما خودش میگفت: «دیگه نمیتونم درس بخونم. بوی جبهه به دماغم خورده، نمیتونم حواسمو جمع کنم.» سعی میکردم به او بگویم حیف است درسش را که آنقدر خوب میخواند، ول کند و میتواند یکی دو سال بعد به جبهه بیاید اما او جوابهای دیگری میداد، میگفت: «بی انصافیه! شما اونجا وسط آتیش باشید و ما اینجا...!» با این صحبتها به محل نمازجمعه رسیدیم. وقتی در صفوف مردم قرار گرفتیم از ابوالفضل پرسیدم: «چرا اینجا کسی مردم رو بازرسی نمیکنه؟ احتمال نمیدن خطری پیش بیاد؟!» از سؤالم تعجب کرد. شانه بالا انداخت یعنی که: «نمیدونم!» و شاید فکر میکرد هر کسی اینجاست برای نماز آمده و اصلاً لازم نیست کسی این مردم را بگردد. اواخر خطبه های آیت الله مدنی رسیده بودیم و صفها برای نماز پر میشد. ادامه دارد...✒️ جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات @beneshanHa 🌹یازهرا🌹
✫⇠ ✫⇠قسمت :4⃣5⃣ و 5⃣5⃣ ✍ به روایت سید نورالدین عافی 📖 شماره صفحه: 56 با خودم فکر کردم حضور در کردستان مرا به همه چیز محتاط و مشکوک کرده است. ـ تکبیره الاحرام، نمازجمعه... نمازجمعه اقامه شد. در فاصله دو نماز چون نتوانسته بودم به خطبه ها گوش دهم سریع بلند شدم تا خودم نماز ظهرم را بخوانم. در قنوت بودم که صدای مهیبی آمد. برای چند ثانیه گیج شدم. انفجار آن هم در نمازجمعه!؟ ناگهان غوغا شد. نمازم را قطع کردم و در سیل مردمی که به محل انفجار هجوم میبردند به جلو دویدم. اوضاع به هم ریخته بود، عده ای هم از آنجا دور میشدند. من جزء اولین کسانی بودم که به صف اول رسیدم. امام جمعه محبوبمان آیت الله مدنی غرق در خون و پاره پاره بر محراب افتاده بود. یک نفر دیگر را هم دیدم که کنار شهید مدنی روی زمین افتاده بود. اولین باری نبود که شهیدی با آن وضع میدیدم اما شهادت آقای مدنی با آن وضع و در محراب نماز خیلی پریشانم کرده بود. صدای فریاد و شیون از هر سو بلند بود و انگار کسی نمیدانست چه باید بکند. شیشه های مغازه های پشت جایگاه شکسته و تکه های بدن شهید بزرگوار در اطراف محراب پخش شده بود. با اضطراب و اندوه، در حالی که اشکهایم سرازیر بود، نایلونی برداشتم و هر جا تکه های بدن مطهر شهید را میدیدم جمع کردم توی کیسه. در همین لحظه، از بالای پشتبام های محوطه تیراندازی شروع شد. مردم وحشت زده به این سو و آن سو میدویدند و اطراف جنازه مطهر غوغایی بود. دقایقی بعد به طرف همان ساندویچی که دقایقی پیش آنجا بودیم، رفتم تا شاید ابوالفضل را پیدا کنم. نرسیده به آنجا به دو جوان شک کردم. 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 ✫⇠ ✫⇠قسمت :5⃣5⃣ ✍ به روایت سید نورالدین عافی 📖 شماره صفحه: 57 حال غیرعادی داشتند اما زرنگ تر از من بودند چون تا پرسیدم: «اینجا چی کار دارید؟» بدون اینکه به من جواب بدهند به خانمی که از آنجا میگذشت اشاره کردند و داد زدند: «این زن مسلحه...» یک لحظه خام شدم. البته تجربۀ زیادی هم در این مورد نداشتم. با حرف آنها به طرف آن زن برگشتم که: «دایان!» ایستاد و چون محجبه بود یکی دو دقیقه منتظر ماندم تا دو سه نفر خانم رسیدند و از آنها خواستم او را بازرسی کنند. در این دقایق به این فکر میکردم خود من هم مسلح هستم! عضو رسمی سپاه کردستان بودم و اجازه حمل سلاح داشتم اما فکر نمیکردم درگیر آن شرایط شوم. در این مدت آن دو جوان از غفلت من استفاده کرده و در رفته بودند! کمی دنبال آنها گشتم ولی اثری از آنها نبود و دنبال قضیه را نگرفتم. آنقدر ناراحت بودم که حتی دل و دماغ ماندن در جمع را نداشتم. راهی خانۀ برادرم شدم. در مسیر متوجه شدم که هوا دگرگون شد. رفته رفته باد شدید و پرغباری وزید. من به چهارراه قدس رسیده بودم وهوا به طرز عجیبی طوفانی شده بود. وزش باد شدید در روزی مثل بیستم شهریور که در تبریز هنوز هوا گرم است انگار یک دلیل فوق طبیعی داشت. وارد خانه برادرم که شدم همه از حال و روزم فهمیدند که خبری شده. خبر شهادت شهید مدنی را دادم، همه منقلب شدند. آن روز سفرۀ مهمانی برادرم دست نخورده ماند. روز بعد در مراسم تشییع جنازۀ شهید مدنی در خیابان فردوسی پیشاپیش گروه خانمها به سمت بازار حرکت میکردیم. در همین مسیر مردی را دیدم که کنار خانمها در حال حرکت بود. به طرفش رفتم. ادامه دارد...✒️ 🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃 @beneshanHa 🌹یازهرا🌹
✫⇠ ✫⇠قسمت :6⃣5⃣ و 7⃣5⃣ ✍ به روایت سید نورالدین عافی 📖 شماره صفحه: 58 ـ لطفاً از پیاده رو حرکت کنید. ـ نمیرم! آگه نَرَم چی میشه؟! ـ چیزی نمیشه! اما میبینی که خانومها از خیابان میان بهتره شما برید پیاده رو. جواب بیربطی داد. دلخور شدم. در همان لحظه، یکی از ماشینهای سپاه را دیدم. جریان را به آنها گفتم. مرد دستپاچه شده بود اما نمیتوانست جایی برود. در بازرسی بدنی یک قبضه اسلحه کمری از او پیدا شد! واقعاً منافق بیشعوری بود که به آن شکل خودش را لو داد. در ادامۀ مسیر به بازار رسیدیم. جایی که مخصوص طبق فروشها و گاریها بود، ایستادم. متوجه شدم بین زنها ولولهای افتاده. زنی به طرفم آمد که: «برادر! اینجا یک آقایی چادر سرش کرده و قاطی خانمهاست!» سریع با بچه های سپاه که در آن محدوده بودند آنجا را محاصره کردیم. با همکاری دو نفر از خانمها، یک یک خانمها بازرسی و به بیرون حلقه هدایت میشدند. بالاخره مردی که دامن زردی پوشیده و چادر به سر کرده بود، پیدا شد! او را بازرسی کردیم. بیش از چهار پوند تی.ان.تی با خودش داشت! او را تحویل دادیم و فهمیدیم از این اتفاقات در قسمتهای دیگر هم افتاده است. بعد از مراسم شنیدم حدود بیست نفر از منافقان آن روز دستگیر شده اند. بعد از تشییع و نماز، پیکر مطهر شهید مدنی به قم منتقل شد. به خانه آمدم و اصلاً دلم نمیخواست در شهر بمانم. قبل از اتمام مرخصی با نیروهایی که تازه به مهاباد اعزام میشدند همراه شدم. در راه با دو سه نفر هم آشنا شدم؛ کریم ستاری، حاج یوسف و... 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 ✫⇠ ✫⇠قسمت :7⃣5⃣ ✍ به روایت سید نورالدین عافی 📖 شماره صفحه: 59 فصل سوم من ماندنی هستم در ستاد آسایشگاهی داشتیم که نیروهای سپاه مهاباد یا کسانی که به طور موقت آنجا می آمدند، میتوانستند آنجا استراحت کنند. یک روز بعد از نماز صبح آنجا دراز کشیده بودم که سروصدایی از بیرون آمد. شنیدم میگویند تانکهای ارتش را برده اند! ـ از کجا برده اند؟! ـ از سنگرهایشان! خندهام گرفت. نمیتوانستم بپذیرم که تانکها را از سنگرها بیرون بکشند و بدزدند! جدی نگرفتم دوباره سرم را کشیدم که بخوابم اما یک دقیقه بعد بالای سرم بودند که «باباجان! پاشو! آماده باش دادن، تانکها رو بردن!» دوباره پرسیدم: «مگه تانکها کجا بودن؟» ـ رو تپه هایی که دست ارتشه! از سنگرا! ـ منو مسخره کردید! مگه میشه تانک رو ببرن و کسی نبینه. ـ هیچ کس چیزی ندیده. این بار فندرسکی آمد بالای سرم. حرفهای او تکرار صحبتهای بچه ها بود. من هم که در گروه ضربت بودم باید با گروه حرکت میکردم. نزدیک میاندوآب تپه هایی بود که تانکهای ارتش آنجا مستقر بود. تا به آنجا برسیم واقعاً فکر میکردم وارد یک شوخی مسخره شده ایم! اما وقتی به تپه ها رسیدیم مطمئن شدم خبر دزدیده شدن تانکها از سنگرها واقعیت دارد. ادامه دارد...✒️ 🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃 @beneshanHa 🌹یازهرا🌹