هدایت شده از خانواده صبور 🇵🇸🕊
همان اولین تجربه های سه شنبه های مهدوی حساب کتاب خودم را کردم!
حساب کردم دیدم از زیرگذر حرم که بیرون می آیی چند متر جلوتر اولین عمود حرم تا جمکران را می بینی .
اربعین رفته هایش می دانند که احتمالا حد فاصل هر پنج عمود حرم تا جمکران می شود به متراژ تقریبی فاصله یک عمود تا عمود بعدی در کربلا .
می گویند اربعین را تنها نروید ،کسی را با خودتان همراه کنید خانواده ای ، دوستی ،رفیقی ..
آخ از آن اربعینی که با رفیقت طی کنی!
این مداحی را شنیده اید ؟
«رفیق نیمه راه من خداحافظ»
از صلات ظهر تا به همین حالا این مداحی مدام پخش می شود در این طریق حرم تا جمکران .
آن عکس راهم دیده اید؟ همان که حاج قاسم و ابو مهدی و در وسط هم این آقای مظلوم نشسته اند و خیره شده اند به رو به روی شان.
این عکس تازگی ها چشم همه را گرفته قبل تر ،عکسی بود که به نظرم آمد کلمه رفاقت می شود خود این عکس .
آدم های آن عکس همه خیره به دوربین با لبخند های محجوبانه و خجل ایستاده اند.
در آن تصویر ما قابی از حاج قاسم و ابومهدی و سید حسن و سید رضی و عماد مغنیه را داریم.
می خواهم بگویم این مداحی دارد از زبان چه کسی خوانده می شود در این آشفته حالی؟
کدام رفیق مانده که دلش آنقدر سوخته که خدایش مدام به دل مسؤل صوت می اندازد که دوباره و دوباره دستش روی دکمه تکرار برود؟
کسی مانده؟ یعنی کسی هست که جامانده؟
اینها که همه شان جمع شان جمع است .
آه ،خدا سید حسن را حفظ کند برای ما ...
_قسمت چهارم
|بنت الصابر
هدایت شده از خانواده صبور 🇵🇸🕊
انگار که خدا بخواهد بهم بگوید ،آرام باش بنت الصابر از پشت بام دل بی قرار جامانده از تشیع ات را دیدم ، و بعد همان شب طوری برنامه را بچیند که فردا صبحش گوشه ای از خیابان آزادی چشم انتظارتان باشم.
من تهران بلد بشو نیستم حقیقتش را بخواهید ، حالا هرچقدر خانواده بی آیند حالی ام کنند که شما از دانشگاه آمده اید بیرون این مسیر را باید طی کنید تا برسید به ما ،هر چقدر هم لوکیشن مسیر هارا بگویند ،چشم من از قاب گوشی ، تلوبیون آن هم شبکه سه اش را چک می کند که در آن قاب چهارتایی ببینم کدام خیابان هستید و چند تقاطع دیگر به ما می رسید . این بی قراری چشم هایم را دوست داشتم امروز ،این دو راهی چشم هایم بین مَپ و تلوبیون را دوست داشتم .
من از تهران بدم می آید آقای رئیسی ،به هوای مامانی و آقاجون هم که می آییم سر بزنیم دلم نمی خواهد از خانه شان تکان بخورم ،امروز اما از شهرشان خوشم آمد ،از مردمش بیشتر .
راستش را بخواهید فکرش را نمی کردم زن و مرد آنطور زجه بزنند برایتان . یعنی مختصات ذهنی ام این بود که هستند اما تعداد شان زیاد نیست .
آقا که اما آمد برای نماز، مردم دیگر اختیار خودشان را نداشتند ،شاید هم نیت کرده بودند که با هر خطاب آقا گریه شان را رها کنند تا صدای بغض آقا به گوش نرسد .
نبود ،گوشم را چسباندم به آن بلندگوهای قوی گوشی حتی گوشی را به سیستم ماشین وصل کردم که خوب بشنوم اما نبود ،آقا بغض نکرد!
محکم ایستاد نماز را اقامه کرد و بعد همان طور ایستاده فاتحه و دعاهای بدرقه اش را خواند و بعد بچه های همراهان شهید تان را در آغوش گرفتند و بوسیدند و بعد خیلی سریع تر رفتند که مثل یک صاحب عزای حقیقی میزبانی مهمانان تان را کنند .
حتی عبای مشکی شان راهم در آوردند
محکم و با صلابت .طوری که مردم خودشان را جمع کنند و احساس پریشانی و نگرانی را لحظه ای هم حتی به دل راه ندهند .
در صحبت با آقای هَنیه مثال موسی را زدند حکایت ما و شما را تشبیه کردند به حکایت موسی و مادرش .
و بعد دوباره دوباره خیال مان را راحت کردند که اسرائیل ماندنی نیست!
در تشیع شما یک شهر گریه کرد. من قم را شهر شورانگیز می دانم ،تهران اما شهر شگفتی هاست!
چند وقتی می شود که همه ی آدم هارا با ذره بین آدم خوب بودن می بینم ،این نشان خوب بودن را با قید دین نصیب شان می کنم. قید دین را برای همه تبعیت کامل از احکام نمی دانم .
یعنی آنقدر می گردم درش که یک چیز خوب را پیدا بکنم و آن را بکنم توی چشم هایم ،طوری که حس غبطه خفه ام کند و شرمسار!
ممکن است دروغ بگوید ،اما خیانت نکند ،ممکن است غیبت بکند اما مال حرام خور نیست ، ممکن است نماز نخواند تنبلی کند اما مادر و پدرش خط قرمز زندگی اش باشند و هیچ وقت یک تو نگوید ، هزار چیز ممکن است که خطاکار باشد اما آدم خوبی هم باشد .
امروز از نظرم همه ی آدم هایی که به خاطر شما آمدند نشان خوب بودن را گرفتند ،مخصوصا آن خواهر کم حجابم که از اشک هایش خجالت می کشید و شالش را تا نوک بینی خوش فرم و عملی اش پایین کشیده بود ،یا آن برادرم که بازوهایش همه رد چاقو و بخیه بود و تمام دو دستش خال کوبی های رنگی داشت اما چشم هایش ، در چشم هایش حلقه اشکی بود که انگار به مرام لوتی اش هیچ بر نمی خورد که مردم ببینند، عارش نیامد ،دمش گرم این مردانگی اش را بیشتر نشان می داد . یا مردمی که عینک آفتابی های بزرگی زده بودند تا نیمی از صورتشان را بپوشاند اما حکایت نوک بینی های سرخ شان از پایین عینکها شان ،فاش می کرد سِر درون را .
امروز تمام آدم های شرکت کننده برای مراسم شما نشان خوب بودن را گرفتند اما نه از من و مختصات های ذهنی ام!
جزئیات دارد بی چاره ام می کند! مردم را نگاه می کردم از حالت هایشان حدس می زدم روایت زندگی شان چیست و چی کشانده همه ی مارا اینجا .
آقا سید شما نبودید!
شما مارا جمع نکردید!
من خیلی فکر کردم به این موضوع ،
با تمام وجود امروز به این یقین رسیدم تمام مردم چه ایرانی چه غیر ایرانی چه شرکت کننده در مراسم چه بیننده ی گیرنده ها تمام شان به دست امام هشتم آن حس و احوال را داشتند. به اختیار خودشان نبود !
انگار که امام رضا گرد و غبار دل هایمان را بزند کنار و یک دم از آن نفس کبریایی اش بدمد درون سینه هامان .
دل سوختگی هیچ وقت به اختیار انسان نیست ، و ما مردم این روز ها دل سوخته ترینیم به برکت دل سوخته ی امام مان از خادمش ...
_قسمت پنجم «آخر»
|بنت الصابر
بنت الصابر🇵🇸
من اگر قرار بود روضه خوان مجلس شهید جمهور باشم ،میکروفون را که به دستم می رساندن همان اول می گفتم «گریه کنید مردم! »
بعد داغ شان را به داغ حسین گره می زدم و می گفتم اصلا خود حسین هم برای خودش سه جا گریه کرد ... اول آنجا که اصحاب همه رفتند و کار به بنی هاشم رسید ، علی اکبرش آمد که اذن میدان بگیرد ، حسین معطل نکرد مردم!
تا علی حرف از دهانش خارج شد گفت برو پسرم .
اما بعد از اینکه علی رفت ،سرش را بالا گرفت و گفت «خدایا شبیه ترین کس به جدم رو بین این قوم فرستادم»
آنجا حسین گریه کرد ،خیلی هم گریه کرد ، اما از آن سخت ترش زمانی بود که به پیکر علی رسید آنجا حسین گفت «اگرچه بردن جسمت به عهده پدر است ، اما علی حساب کردم و دیدم و که کار صد نفر است...»
بعد عبا را پهن کرد و گفت «حتی اگر کنار هم بگذارم تنش ، نه آن جوان خوش قد و بالا نمی شود ...» اینجا حسین خیلی گریه کرد آنقدر گریه کرد که زینب و عباس خودشان را رساندن و زیر بغلش را گرفتند و بلندش کردند، رو به زینب کرد و گفت « خواهر به خدا پیر شدم تا که بزرگش کردم ، زینبم خوب ببین که ثمرم افتاده ...»
بعد همانجا عبا را انداخت روی بدن و گفت « علی یکی باید کنار جسم تو به داد من برسد ، تو صد نفر شده ای من هنوز یک نفرم ...»
مردم این عبا خیلی به داد آل الله خورد!
اولش آن جایی که علی فرمود سلمان عبا را بیاور بی اندازم به روی زهرا ...
اینجای روضه ساکت می شدم و با دست محکم به سَر می زدم ، آنقدر هق می زدم که صدا از گلویم بیرون نیاید ، بعد با گلوی خراش خورده از ناله هایم می گفتم دومین جایی که حسین خیلی گریه کرد بالای سر عباس بود .
حسین آمد بالای سر ابالفضل گفت « عباس ، یک عبا داشتم و خرج علی اکبر شد » بعد حسین با خودش گفت « اصلا عباس عبا بود و منم فرصت داشتم و جمع می کردمت اما عباس ،علی اکبرم رو با تو بردم ،تو رو با کی ببرم؟...»
گریه مردم اینجا اوج می گیرد. سرم را می چرخاندم و از همه شان نگاهم را سرُ می دادم و بعد می گفتم سومین بارهم، آنجایی بود که قاسم از اسب به زمین افتاد و عمویش را صدا زد ،اما اسب ها زودتر به جسم کوچکش رسیدن ...
اینجا هم حسین خیلی گریه کرد .
بعد میکروفون را پس می زدم و دو دستی بر فرق سرم می کوبیدم .
اینجایش را اجازه می دادم مستمع حسین گریان را تصور کند که یکه و تنها مانده. بی علمدار بی یاور تنها و غریب . ساکت می شدم تا مردم دم آه حسین وای حسین بگیرند. اینجایش دیگر مردم دل شان رفته کربلا و خاطر شان از تشنگی جسم سوخته ی آقای آل هاشم پرت است ...
#بنت_الصابر
#شهید_جمهور
#شهیدان_خدمت
یک تحلیلی حوزوی در مورد رنگ عبا و قبای آقای در این چند روز بگم خدمت تون :
در شریعت رنگ مشکی رنگ مکروهی ،معمولا بزرگان خیلی کمتر از این رنگ استفاده می کنن (در مراسم های اهل بیت و بعضی از سران )
آقا در این چند روز در سه دیدار عبای مشکی خودشون رو پوشیدن و مابقی عبای معمول خودشون ،یکی هنگام نماز شهید جمهور و همراهان بوده
و دیگری در مراسم دیدار با خانواده های شهدای این عزیزان و سومین جا مراسم امروز بیت بوده .
علت این دو رنگ عبای آقا این بوده .
وگرنه قبای ایشون و سایر ملزومات (لباسی که زیر عبا به تن می کنند ،شلواری که می پوشن و پیراهنی که زیر قوا می پوشن ،جورابی که به پا می کنن) همگی رنگ روشن (سفید)هستند که از مستحبات دین پوشیدن رنگ سفید.
گاهی ما تفسیر به دلخواه خودمون می کنیم که این انتخاب رنگ ها دلیل بر دلگرم کردن مردم و تسلی و آرامش اون هاست .
خیر ،دلیل انتخاب لباس رهبری بر کراهات و مستحبات که نه تنها ایشون بلکه اکثر بزرگان سعی بر رعایتش دارند .
که این هم بیان گر حتی رعایت کوچک ترین حدود الهی که این بزرگان خصوصا بزرگ مرد ما سعی بر مداومت و انجامش دارند .
نقل قول تسلی و آرامشی که رهبری به مردم دادند ،از البسه ایشون نیست ،بلکه از کلماتی که به کار بردن و زبان بدن بسیار قوی ایشون که همگی بیان گر ایستادگی و آرامش و نبوغ ایشون در این غم سنگین .
اگر می خواهید به این بخش توجه کنید این دو مورد بسیار قوی تر هستند .🌱
این موضوع این روز ها خیلی باب شده ،لازم دیدم کمی شرح بدم ماجرا رو ...
|بنت الصابر