eitaa logo
بنت الصابر🇵🇸
1.4هزار دنبال‌کننده
481 عکس
82 ویدیو
18 فایل
گفت صبور باش، وعده الهی نزدیک است. از آن وقت بنت الصابری شدم بیا و ببین! یک همسر با هدف نعم العون شدن🌿 یک مادر با نیت های وسیع 🕊️ شاگرد بد مکتب نور شما بخوانید"طلبه" نویسنده متن های غریب کپی، راضی نیستم! https://daigo.ir/secret/83428328
مشاهده در ایتا
دانلود
از من اگر فردای قیامت بپرسند ،که می پرسند چرا در این سال بین این دو به آقای جلیلی رأی دادی . یک جواب قاطع دارم آن هم اینکه طرف مقابل ذلیل غرب بود .. بین عزت و ذلت برای نظام ،من عزت را انتخاب کردم.
هدایت شده از محسن قنبریان
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ رقیه حسین(ع) کمتر از دخترکِ عرب مسلمان نیست! نمیدانم شب سوم محرم کدام هیات روضه رفتید! حتما مداحان عزیزی از و ظلمی که به آنها می رود خوانده اند! البته هنوز هیاتها و مداحانی که همان ۶۱هجری مانده اند، کم نیستند! از آن بدتر دختران فرهیخته سیدالشهدا(ع) را هم درست روایت نمی کنند! شب رقیه خاتون(س)، شب روضه های ذلیل و گریه برای بوی طعام شامیان و بهانه عروسک و گوشواره و حسودی بر دختران شامی می شود. دختر با عظمت سید مظلومان از دخترک های غزه، تربیت شده در خانه یک عرب مسلمان هم کمتر میشود! شما شب سوم، (ع) را به قواره این دختر بچه غزه ای که بابایش شهید است دیدید؟! نمونه های دیگر را ببینید: • دخترک مقاوم غزه https://www.aparat.com/v/r8518sy • تجربه معنوی و مشاهده فرشته توسط بچه غزه ای زیر آوار https://www.aparat.com/v/y29qaa2 • سخنان حماسی دخترک غزه ای مقابل سربازان اسرائیل https://www.aparat.com/v/t543a4c رقیه های غزه پیشکش، اقلا رقیه حسین(ع) را درست روایت کنیم! خواهرش فاطمه چند سال از او بزرگتر است؛ همه داغ ها و زجرها و اسارتها را هم دیده بود؛ ورودی کوفه این خطبه را خواند https://zaya.io/s6s8a (حتما بخوانید)! رقیه را دختری لوس و نازپروده که الان اسیر و ذلیل شده، شنیدید یا کوچکیِ فاطمه صغری به این عظمت و جلال؟! محسن قنبریان ☑️ @m_ghanbarian
هدایت شده از  خانواده صبور 🇵🇸🕊
حاج مهدی رسولی8123771222.mp3
زمان: حجم: 20.7M
روضه | پاشو ای عمرم ...
هدایت شده از بنت الصابر🇵🇸
من اگر قرار بود روضه خوان مجلس شهید جمهور باشم ،میکروفون را که به دستم می رساندن همان اول می گفتم «گریه کنید مردم! » بعد داغ شان را به داغ حسین گره می زدم و می گفتم اصلا خود حسین هم برای خودش سه جا گریه کرد ... اول آنجا که اصحاب همه رفتند و کار به بنی هاشم رسید ، علی اکبرش آمد که اذن میدان بگیرد ، حسین معطل نکرد مردم! تا علی حرف از دهانش خارج شد گفت برو پسرم . اما بعد از اینکه علی رفت ،سرش را بالا گرفت و گفت «خدایا شبیه ترین کس به جدم رو بین این قوم فرستادم» آنجا حسین گریه کرد ،خیلی هم گریه کرد ، اما از آن سخت ترش زمانی بود که به پیکر علی رسید آنجا حسین گفت «اگرچه بردن جسمت به عهده پدر است ، اما علی حساب کردم و دیدم و که کار صد نفر است...» بعد عبا را پهن کرد و گفت «حتی اگر کنار هم بگذارم تنش ، نه آن جوان خوش قد و بالا نمی شود ...» اینجا حسین خیلی گریه کرد آنقدر گریه کرد که زینب و عباس خودشان را رساندن و زیر بغلش را گرفتند و بلندش کردند، رو به زینب کرد و گفت « خواهر به خدا پیر شدم تا که بزرگش کردم ، زینبم خوب ببین که ثمرم افتاده ...» بعد همانجا عبا را انداخت روی بدن و گفت « علی یکی باید کنار جسم تو به داد من برسد ، تو صد نفر شده ای من هنوز یک نفرم ...» مردم این عبا خیلی به داد آل الله خورد! اولش آن جایی که علی فرمود سلمان عبا را بیاور بی اندازم به روی زهرا ... اینجای روضه ساکت می شدم و با دست محکم به سَر می زدم ، آنقدر هق می زدم که صدا از گلویم بیرون نیاید ، بعد با گلوی خراش خورده از ناله هایم می گفتم دومین جایی که حسین خیلی گریه کرد بالای سر عباس بود . حسین آمد بالای سر ابالفضل گفت « عباس ، یک عبا داشتم و خرج علی اکبر شد » بعد حسین با خودش گفت « اصلا عباس عبا بود و منم فرصت داشتم و جمع می کردمت اما عباس ،علی اکبرم رو با تو بردم ،تو رو با کی ببرم؟...» گریه مردم اینجا اوج می گیرد. سرم را می چرخاندم و از همه شان نگاهم را سرُ می دادم و بعد می گفتم سومین بارهم، آنجایی بود که قاسم از اسب به زمین افتاد و عمویش را صدا زد ،اما اسب ها زودتر به جسم کوچکش رسیدن ... اینجا هم حسین خیلی گریه کرد . بعد میکروفون را پس می زدم و دو دستی بر فرق سرم می کوبیدم . اینجایش را اجازه می دادم مستمع حسین گریان را تصور کند که یکه و تنها مانده. بی علمدار بی یاور تنها و غریب . ساکت می شدم تا مردم دم آه حسین وای حسین بگیرند. اینجایش دیگر مردم دل شان رفته کربلا و خاطر شان از تشنگی جسم سوخته ی آقای آل هاشم پرت است ... |بنت الصابر
مرد ها آدم نمی توانم گفتن نیستند! آدم اینکه بگویند این کار ازم بر نمی‌آید نیستند . یعنی آنقدر بالا و پایین می کنند ،آنقدر به این در و آن در می زنند که چاره پیدا بشود. بین تمام شرمندگی های مردانه «کاش میشد کاری بکنم» در صدر است . مثلا عباس ، عباس تشنگی بچه ها را که دید تاب نیاورد، به دل دشمن زد ،نمی توانم در قاموس عباس نبود . گفت یا با آب بر می گردم یا بر نمی گردم. یک مرد دیگر هم در آن صحرا بود که نمی توانم در قاموسش نبود اما طوری کردند که مدام حالش حالِ «خدا شاهد است که می خواهم کاری بکنم اما کاری ازم بر نمی آید چون خواست الهی همین است » بود . خدا خودش می داند که ابا عبدالله نه یک بار نه دو بار که بار ها و بارها خواسته کاری بکند اما مأمور به خواست الهی بوده... ما ماجرای یک روز را ده شب طول می دهیم که کم نیاوریم که بتوانیم! وگرنه از آن صبح دمی که خورشید هم تاب طلوعش را نداشت تا آن غروب یک صبح تا بعد از ظهر می شود ،چه بر سر آل الله آوردند که حسین بارها و بارها خواسته کاری بکند اما کاری از او ساخته نبود ! مثلا علی اصغر را که به روی دست گرفت ، بال بال زدن هایش را که دید می خواست کاری بکند و می توانست کاری بکند اما نکرد . قاسم که پیش چشمش پر پر میشد می خواست برای یادگار برادرش کاری بکند ،اما کاری از او ساخته نبود .. یا مثلا آن جایی که طاقت دیدن علی اکبر را نداشت و از هوش رفت ،همان جایی که آنقدر توانش را گرفتند که سید الشهدای ما ،پسر حیدر کرار ، بنی هاشمیان را خواند که بی آیید ،از پسش بر نمی آیم ، همان جایی که عمه جان مان زینب دوان دوان خودش را به برادر رساند و زیر بازوهایش را گرفت که حسین جان بلند شو برادرم از پس این هم بر می آییم .. همانجا هم ابا عبدالله می خواست کاری بکند اما کاری از او ساخته نبود. یا آن گوشه از فرات بین آن نخل ها که علمدار را احاطه اش کرده بودند ، همانجا که مشک از دست راست به چپ و بعد به دندان هایش جابه جا میشد می خواست برای عباسش کاری بکند ،می خواست که بیشتر کنارش باشد . اما کاری از او ساخته نبود ... اصلا اینها نه ،این ها همه داغ مردانه بودند ، نگرانی های مردانه بودند ،برای مرد غیرت مند و عاطفی مثل آقای ما در آن گودی قتلگاه که می دید زینب را خیام را چقدر می خواسته کاری بکند اما کاری از او بر نمی آمد . مثلا همانجا که به نیزه شکسته ای تکیه کرد خدا می داند چقدر می خواسته کاری بکند و قدرتش را داشته . خدا می داند چند صف از جن و ملائک مجهز به آلات جنگی آماده به فرمانش بودند. خدا می داند ابر های آسمان منتظر گوشه چشمش بودند برای باریدن. خدا می داند که حسین چه کار ها که می توانست بکند اما نکرد چون راضی به رضای الهی بود ... اشکی اگر بود هدیه به محضر امام مناجات ها حضرت سجاد ..
بنت الصابر🇵🇸
مرد ها آدم نمی توانم گفتن نیستند! آدم اینکه بگویند این کار ازم بر نمی‌آید نیستند . یعنی آنقدر بالا و
مردی را تصور کنید که از یک صبح تا بعد از ظهری مدام رفته میدان بالای سر اصحاب لحظه جان دادن کنارشان بوده سرشان در آغوشش بوده بعد هربار برگشته سمت خیمه فردی و عمود خیمه را کشیده که یعنی بدانید ،ستون این خیمه ،این یار هم شهید شد ... عمه مان هر بار مستأصل نگاهش را دوخته به برادرش که ببیند سمت کدام خیمه می رود و عمودش را می کشد . این بار آخر، قدم هایش انگار کند تر بوده کمرش انگار خم شده بوده ،شاید حتی موهایش از آن چند تار مو پیش تر رفته و سفید تر شده ،بعد آهسته خودش را رسانده به خیمه عباس ،عمود را کشیده .. زینبی را تصور کنید با همین کار حسین دخترکان و زنان حرم را جمع کرده و بغضش را قورت داده و گفته «خیمه عباس هم » این چند حرف یعنی ،معجر تان را سفت ببندید ، زیور آلات تان را در بیاورید ، پاپوش های دخترکان را محکم به پای شان کنید ، روبنده و نقاب ببندید خیمه عباس هم یعنی آماده شوید برای اسارت ...
مینیسک زانویم که پاره شد یک ماه تمام روی تخت بودم و معذور از حرکت. اصوات بی چاره ام کرده بودند ، صدای حرف زدن های خارج از اتاق ،خندیدن ها ،گریه ها ،حتی یک اخبار شنیدن معمولی بابا. یعنی اینطور بود که دلم می خواست کنار شان باشم اما نمی توانستم و باید راضی هم می بودم که وضعیت وخیم تری ندارم . این دهه که گذشت منصوب به شما بود برایم امام مناجات ها. هر شب واقعه را از لنز دوربین شما تماشا می کردم ،یک بار اشکی شدم که از گوشه چشمتان چکید تا پایین چانه تان زمانی که از لای پرده کنار رفته خیمه میدان رفتن اکبر را دیدید . بار دیگر آن بغضی بودم که بعد از شنیدن ناله العطش کودکان قورت دادید . چند مرتبه ای هم خیمه ای بودم که شما در آن در بستر بودید و بابا آمد به بالینتان هرچه کردید نتوانستید به رسم همیشه پیش پایش بایستید . این دهه لنز دوربینم شما بودید و شما . هربار از دید شما به کربلا نگریستم .از دید شما به شهادت طفل شش ماهه نگاه کردم ،از دید شما دویدن عمه را دیدم که خود را به بابای تان رساند و زیر بازوهایش را گرفت که کمر راست کند بعد از علی اکبر. از دید شما صوت صدای محکم بابای تان را شنیدم که بنی هاشم را فرا خواندن... از دید شما جوان بنی هاشمی بودم که می خواست به برادر و بابا و مولایش برسد اما خواست الهی طور دیگری بود . از دید شما مرکبی بودم که عمه جانم بی مَحرم سوار آن شد . از دید شما، از کنار شما ،از چشم شما کربلا مصیبتش عظیم تر بود امام مناجات ما . خدا چه صبری به شما داد . در این شب ها جان کندم از دیدن لنز دوربین که فوکوسش روی شما و حرکات و الفاظ شما بود ، جان کندم در این روضه ها .. خدا چه صبری به شما داده امام مناجات های ما ،حضرت سجاد ..
چند سالی مسیر یومیه ام طوری بود که باید دو کورس تاکسی سوار میشدم . در این چند سال ،چند مرتبه بیشتر نشد که چسبیده به در بنشینم و خیلی اتفاقی مسافر کناری مذکر باشد . در این چند مرتبه یکی دو بارش را پیاده شدم نیمه های راه ، یکی دو بار از راننده درخواست کردم جایم را با مسافر جلو عوض کند ،یکی دو بار هم کیفم را دژ محکم خودم قرار دادم در این چند سال این چند تجربه که به تعداد انگشت های دو دست هم نمی رسد اینقدر هاهم در چشم نیست که مسیر زندگی آینده مرا تغییر بدهد .اما بود . این منتهی الیه تجربه ها موجب شد دیگر هیچ وقت سوار تاکسی نشوم مگر با مَحرمی و هیچ وقت جایی تحصیل نکنم که این هارا طلب کند . این نهایت تجربه من است عمه جان ، یک دهه پارسال که هم نشین شما بودم هر شب که از دید شما در کربلا می گشتم یک چیز بیشتر مرا نسوزاند . یک روضه کوتاه که هر شب آنقدر برایم مصور بود که صدای روضه خوان در گوشم قطع بشود و من باشم آن صحنه و زجه های طولانی . آن هم صحنه ای که در سه پلان شما پیش چشمم بودید . صحنه اول کوچه بنی هاشم که یکبار هم بی مَحرم از آن رد نشدید بعد در سرم روضه خوان می شدم که برادر های تان پسران تان بعد از هتک حرمت به مادرتان در مدینه با خود عهد کرده اند که هر بار طوری کنار محرم شان راه بروند که پرنده ای هم حتی جرعت بی احترامی نداشته باشد ... صحنه دوم ،ورود شما به کربلا آن جایی که کجاوه ساده تان پایین آمده آقای مان عباس زانو هایش را خم کرده ، مولای مان حسین یک طرف تان ،علی اکبر طرف دیگر تان ، قاسم و عبدالله و دیگر محارم تان در پیش روی تان که عقیله با احترام پا به خاک کربلا بگذارد . صحنه سوم ، غروب عاشورا ، شمایی که تنها همه را جمع کرده اید پناه داده اید بچه ها را سوار شتر و اسب بی مرکب به آغوش مادران شان سپرده اید حالا مانده یک کار خودتان سوار شوید ... من بارها جان دادم زمانی که نگاه شما بودم در این صحنه، شبی صحرای کربلا بودم گلبرگ های پر پر اکبر هنوز به چشم می آمد ، شبی فرات بودم و کنار علقمه دست های عباس و نوری که به عَلمش تابید و زد به چشم تان ، شبی ذره ای از خاک گودی قتلگاه ... شبی هم آن آه عمیق شما که یعنی حسین ببین که چطور دارم می روم .. این سه صحنه نه یک دهه بلکه یک سال تمام مرا سوزاند عمه جان . هر شب کنار شما در این سه صحنه نفس کشیدم و زجه شدم ..
می پرسید تجربه اولین سفر کربلایم با کدام یک از انوار بود ؟ می گویم برای تان . محرم سه یا چهار سال پیش بود ، از قضا یکی دو روزی هم سپری شده بود . یادم است دم غروب بود و در حیاط خانه یکی از اقوام نشسته بودم آمدم برای خودم روضه بخوانم نشد که نشد . همانجا فهمیدم بند را آب داده ام و آن طور که باید وارد سرزمین کربلا نشده ام و هنوز حجم وسیعی از قلبم بی حزن حسین مانده .. همانجا از خدا خواستم حالا که سینه ام خالی است هم چنان ،از غم صاحب عزای این روضه ها حضرت بقیة الله قطره ای هم شده کم کند و درون کویر خشک سینه من جای بدهد ... خودم را لوس کردم که چطور شما در غم و شادی ما کنارمان باشید و حالا که اصل کار است ما عقب بکشیم ؟ مرا لایق بدانید و تمام سینه ام را با غم خودتان شریک بدانید . این را کردم دعای مستجاب خودم هر لحظه همین را طلب کردم ،چند روزی گذشت . همان شد که شد! اولین تجربه سفر هایم در سرزمین کربلا چند صد متر عقب تر از مردی بودم که با او و نگاه او کربلا را دیدم. و کمی ،کم تر از قطره ای شاید شریک غمش ..
هدایت شده از  شراب و ابریشم...
من اگر روضه‌خوان بودم شب عاشورا رو به مستمعها می‌گفتم من هم لهوف را دیده‌ام، هم ارشادِ شیخ مفید را، آن هم نسخه‌های عربیش، راستش را بخواهید چیزی که من در لهوف و در ارشاد خوانده‌ام اصلا تعریف کردنی نیست، همه‌ی روضه‌هایی که تا حالا شنیدید را باید بگذارید کنار، قصه خیلی هولناک‌تر از این چیزهاست. دست روی هر جایش که بگذارید روضه‌ی باز است. با این حرفها هول به دلِ مستمع می‌انداختم و می‌گذاشتم زنهای مجلس کمی ترس ورشان دارد نکند من حرفی بزنم بچه‌هایشان بلرزند، آب دهان مردها خشک شود نکند من دست روی جایی از واقعه بگذارم که زنها آن‌طرفِ پرده قالب تهی کنند. خوب که احساس کردم دلهره به جانِ مستمع افتاده و تپش قلبها بالا گرفته می‌گفتم متوجه اضطرابتان شدم، عیبی ندارد، آدم شب عاشورا نخواهد یک ذره از حال زنها و بچه‌های حرم را بچشد که نمی‌شود اسم خودش را بگذارد شریکِ غم! ولی هول ورتان ندارد نیامده‌ام برای مقتل‌خوانی. مثل امشبی که قلب امام زمان دارد از غصه می‌ترکد، ادب و انصاف حکم می‌کند آدم اصلا روضه نخواند! من هم نمی‌خوانم! لااقل از مگوهای واقعه نمی‌خوانم. بعد که مستمعها آب دهانشان را فرو می‌دادند و یک نفس راحتی می‌کشیدند می‌گفتم هان دیدید حتی تاب یک اشاره را ندارید چه رسد به اصل واقعه. تازه شما مردهای اینجا هر قدر هم غیرتی باشید، هر اندازه هم عاطفی، یک ذره از غیرت و عاطفه‌ی ابی‌عبدالله نمی‌شود. حالا حساب کنید آن مردِ غیرتمندِ پرعاطفه که از فردا خبر داشته و می‌دانسته قرار است چی سر این زن و بچه بیاید، او مثل امشبی چه حالی داشته؟ این را می‌گفتم و اجازه می‌دادم صدای نشستنِ دستها روی پیشانیها جلسه را پر کند و شانه‌ها به گریه بلرزد. بعد با سوز می‌گفتم آه حسین... و می‌گذاشتم مستمعها پشت سرم تکرار کنند و جا برای گریه باز شود... بعد دوباره می‌گفتم ادب و انصاف حکم می‌کند آدم مثل امشبی روضه نخواند و فقط همه‌ی جلسه را پر کند از صلواتهای بی‌تاب و نگران که خدای نکرده یک وقت اتفاقی برای صاحب‌الزمان نیفتد. و می‌گذاشتم مستمعها چند صلوات پراکنده و شلوغ و اشک‌آلود بفرستند تا کمی دلشان قرار بگیرد. بعد می‌گفتم راستش من برای امشب اگر قرار باشد روضه بخوانم یک چیزی می‌خوانم که فقط روضه‌ی اباعبدالله نیست، یک حرفیست که روضه‌ی همه‌ی اهل‌بیت با هم است! دلهایتان را بدهید دست من تا ببرم آنجایی که زینب روضه‌ی پیغمبر و حضرت زهرا و امیرالمؤمنین و امام مجتبی را با هم خوانده و آمده گریه‌اش را توی دامن اباعبدالله ریخته! یک وقتی از شب زینب کبری با هزار اضطراب خودش را به چادر برادر رسانده و همانجور که صدایش می‌لرزیده پرسیده: حسین جان روی اصحابت چقدری می‌شود حساب کرد؟ این پرسشِ چند کلمه‌ای سنگین‌ترین روضه‌ی شب عاشوراست حتی سنگین‌تر از روضه‌ی گودال! این دلشوره‌ای که شب عاشورا به جان زینب افتاده و او را بلند کرده که برود و از برادر بپرسد اصحاب ماندنی هستند؟ پرده از حقایقی برمی‌دارد که در خاطرِ زینب بوده! راستش ما اگر این سوال زینب را درست فهم می‌کردیم، همینقدر که من گفتم زینب این را پرسیده، آنقدر خودمان را می‌زدیم و آنقدر گریه می‌کردیم که از حال برویم. بعد همانطور که اشک امانم را گرفته بود می‌گفتم یک نفر به من بگوید این زن مگر خاطره‌ی چند نامردی توی ذهنش بوده که حالا شب عاشورا اینجوری هول ورش داشته؟ زینب هر چه به عقب نگاه کرده دیده جز نامردی چیزی یادش نمی‌آید، خب حق داشته دلهره بگیرد نکند اینها هم نامردی کنند و بلایی که سر مادر و پدر و آن یکی برادرش آمد سر حسین هم بیاید. اول خاطره‌اش از نامردی از آن ۱۲۰هزاری بود که زدند زیر همه چیز و گفتند ما دور ایستاده بودیم نشنیدیم پیغمبر چی گفت، خاطره‌ی دیگرش از نامردی از آن چهل شبی‌ست که همراه مادر می‌رفت در خانه‌ی انصار و مهاجر و هر کدام با بهانه‌ای زهرا را به دیگری حواله می‌کردند و آن آخرها دیگر حتی لای در را باز نمی‌کردند، بعدش هم که آتش گرفتن در و آن حادثه‌هاست، خاطره‌های بعدش نامردیهای صفین و جمل و نهروان با پدرش و بدتر از همه سپاه امام مجتبی که آنجور برادرش را تنها گذاشته بودند، زینب شنیده بود حتی بعضی از فرمانده‌های حسن به معاویه نامه داده بودند اگر میخواهی سر حسن را برایت می‌فرستیم... خب حق داشته شب عاشورا لرز به تنش بیفتد. زینب با این سوالش عالم را شرمنده کرده، یک جوری خوابانده توی گوش دنیا که اف بر تو که هر چی نگاهت می‌کنم با ما غیر از نامردی نکردی. از من اگر می‌پرسید سخت‌ترین جای واقعه همین سوال زینب است همین تردیدی که به دلش افتاده، همین اعتمادی که نتوانسته بکند... اف به دنیایی که برای بچه‌های پیغمبر هیچ وقت جای امنی نبوده! این را می‌گفتم و مجلس را به حال خودش رها می‌کردم تا هر کسی همانطور که اشکهایش آویزان است در خلوت خودش حساب کند مگر این زن چقدر نامردی در خاطرش داشته؟ چقدر بی‌وفایی... ✍ملیحه سادات مهدوی @sharaboabrisham