eitaa logo
بنت الصابر🇵🇸
1.4هزار دنبال‌کننده
481 عکس
82 ویدیو
18 فایل
گفت صبور باش، وعده الهی نزدیک است. از آن وقت بنت الصابری شدم بیا و ببین! یک همسر با هدف نعم العون شدن🌿 یک مادر با نیت های وسیع 🕊️ شاگرد بد مکتب نور شما بخوانید"طلبه" نویسنده متن های غریب کپی، راضی نیستم! https://daigo.ir/secret/83428328
مشاهده در ایتا
دانلود
چند سالی مسیر یومیه ام طوری بود که باید دو کورس تاکسی سوار میشدم . در این چند سال ،چند مرتبه بیشتر نشد که چسبیده به در بنشینم و خیلی اتفاقی مسافر کناری مذکر باشد . در این چند مرتبه یکی دو بارش را پیاده شدم نیمه های راه ، یکی دو بار از راننده درخواست کردم جایم را با مسافر جلو عوض کند ،یکی دو بار هم کیفم را دژ محکم خودم قرار دادم در این چند سال این چند تجربه که به تعداد انگشت های دو دست هم نمی رسد اینقدر هاهم در چشم نیست که مسیر زندگی آینده مرا تغییر بدهد .اما بود . این منتهی الیه تجربه ها موجب شد دیگر هیچ وقت سوار تاکسی نشوم مگر با مَحرمی و هیچ وقت جایی تحصیل نکنم که این هارا طلب کند . این نهایت تجربه من است عمه جان ، یک دهه پارسال که هم نشین شما بودم هر شب که از دید شما در کربلا می گشتم یک چیز بیشتر مرا نسوزاند . یک روضه کوتاه که هر شب آنقدر برایم مصور بود که صدای روضه خوان در گوشم قطع بشود و من باشم آن صحنه و زجه های طولانی . آن هم صحنه ای که در سه پلان شما پیش چشمم بودید . صحنه اول کوچه بنی هاشم که یکبار هم بی مَحرم از آن رد نشدید بعد در سرم روضه خوان می شدم که برادر های تان پسران تان بعد از هتک حرمت به مادرتان در مدینه با خود عهد کرده اند که هر بار طوری کنار محرم شان راه بروند که پرنده ای هم حتی جرعت بی احترامی نداشته باشد ... صحنه دوم ،ورود شما به کربلا آن جایی که کجاوه ساده تان پایین آمده آقای مان عباس زانو هایش را خم کرده ، مولای مان حسین یک طرف تان ،علی اکبر طرف دیگر تان ، قاسم و عبدالله و دیگر محارم تان در پیش روی تان که عقیله با احترام پا به خاک کربلا بگذارد . صحنه سوم ، غروب عاشورا ، شمایی که تنها همه را جمع کرده اید پناه داده اید بچه ها را سوار شتر و اسب بی مرکب به آغوش مادران شان سپرده اید حالا مانده یک کار خودتان سوار شوید ... من بارها جان دادم زمانی که نگاه شما بودم در این صحنه، شبی صحرای کربلا بودم گلبرگ های پر پر اکبر هنوز به چشم می آمد ، شبی فرات بودم و کنار علقمه دست های عباس و نوری که به عَلمش تابید و زد به چشم تان ، شبی ذره ای از خاک گودی قتلگاه ... شبی هم آن آه عمیق شما که یعنی حسین ببین که چطور دارم می روم .. این سه صحنه نه یک دهه بلکه یک سال تمام مرا سوزاند عمه جان . هر شب کنار شما در این سه صحنه نفس کشیدم و زجه شدم ..
می پرسید تجربه اولین سفر کربلایم با کدام یک از انوار بود ؟ می گویم برای تان . محرم سه یا چهار سال پیش بود ، از قضا یکی دو روزی هم سپری شده بود . یادم است دم غروب بود و در حیاط خانه یکی از اقوام نشسته بودم آمدم برای خودم روضه بخوانم نشد که نشد . همانجا فهمیدم بند را آب داده ام و آن طور که باید وارد سرزمین کربلا نشده ام و هنوز حجم وسیعی از قلبم بی حزن حسین مانده .. همانجا از خدا خواستم حالا که سینه ام خالی است هم چنان ،از غم صاحب عزای این روضه ها حضرت بقیة الله قطره ای هم شده کم کند و درون کویر خشک سینه من جای بدهد ... خودم را لوس کردم که چطور شما در غم و شادی ما کنارمان باشید و حالا که اصل کار است ما عقب بکشیم ؟ مرا لایق بدانید و تمام سینه ام را با غم خودتان شریک بدانید . این را کردم دعای مستجاب خودم هر لحظه همین را طلب کردم ،چند روزی گذشت . همان شد که شد! اولین تجربه سفر هایم در سرزمین کربلا چند صد متر عقب تر از مردی بودم که با او و نگاه او کربلا را دیدم. و کمی ،کم تر از قطره ای شاید شریک غمش ..
هدایت شده از  شراب و ابریشم...
من اگر روضه‌خوان بودم شب عاشورا رو به مستمعها می‌گفتم من هم لهوف را دیده‌ام، هم ارشادِ شیخ مفید را، آن هم نسخه‌های عربیش، راستش را بخواهید چیزی که من در لهوف و در ارشاد خوانده‌ام اصلا تعریف کردنی نیست، همه‌ی روضه‌هایی که تا حالا شنیدید را باید بگذارید کنار، قصه خیلی هولناک‌تر از این چیزهاست. دست روی هر جایش که بگذارید روضه‌ی باز است. با این حرفها هول به دلِ مستمع می‌انداختم و می‌گذاشتم زنهای مجلس کمی ترس ورشان دارد نکند من حرفی بزنم بچه‌هایشان بلرزند، آب دهان مردها خشک شود نکند من دست روی جایی از واقعه بگذارم که زنها آن‌طرفِ پرده قالب تهی کنند. خوب که احساس کردم دلهره به جانِ مستمع افتاده و تپش قلبها بالا گرفته می‌گفتم متوجه اضطرابتان شدم، عیبی ندارد، آدم شب عاشورا نخواهد یک ذره از حال زنها و بچه‌های حرم را بچشد که نمی‌شود اسم خودش را بگذارد شریکِ غم! ولی هول ورتان ندارد نیامده‌ام برای مقتل‌خوانی. مثل امشبی که قلب امام زمان دارد از غصه می‌ترکد، ادب و انصاف حکم می‌کند آدم اصلا روضه نخواند! من هم نمی‌خوانم! لااقل از مگوهای واقعه نمی‌خوانم. بعد که مستمعها آب دهانشان را فرو می‌دادند و یک نفس راحتی می‌کشیدند می‌گفتم هان دیدید حتی تاب یک اشاره را ندارید چه رسد به اصل واقعه. تازه شما مردهای اینجا هر قدر هم غیرتی باشید، هر اندازه هم عاطفی، یک ذره از غیرت و عاطفه‌ی ابی‌عبدالله نمی‌شود. حالا حساب کنید آن مردِ غیرتمندِ پرعاطفه که از فردا خبر داشته و می‌دانسته قرار است چی سر این زن و بچه بیاید، او مثل امشبی چه حالی داشته؟ این را می‌گفتم و اجازه می‌دادم صدای نشستنِ دستها روی پیشانیها جلسه را پر کند و شانه‌ها به گریه بلرزد. بعد با سوز می‌گفتم آه حسین... و می‌گذاشتم مستمعها پشت سرم تکرار کنند و جا برای گریه باز شود... بعد دوباره می‌گفتم ادب و انصاف حکم می‌کند آدم مثل امشبی روضه نخواند و فقط همه‌ی جلسه را پر کند از صلواتهای بی‌تاب و نگران که خدای نکرده یک وقت اتفاقی برای صاحب‌الزمان نیفتد. و می‌گذاشتم مستمعها چند صلوات پراکنده و شلوغ و اشک‌آلود بفرستند تا کمی دلشان قرار بگیرد. بعد می‌گفتم راستش من برای امشب اگر قرار باشد روضه بخوانم یک چیزی می‌خوانم که فقط روضه‌ی اباعبدالله نیست، یک حرفیست که روضه‌ی همه‌ی اهل‌بیت با هم است! دلهایتان را بدهید دست من تا ببرم آنجایی که زینب روضه‌ی پیغمبر و حضرت زهرا و امیرالمؤمنین و امام مجتبی را با هم خوانده و آمده گریه‌اش را توی دامن اباعبدالله ریخته! یک وقتی از شب زینب کبری با هزار اضطراب خودش را به چادر برادر رسانده و همانجور که صدایش می‌لرزیده پرسیده: حسین جان روی اصحابت چقدری می‌شود حساب کرد؟ این پرسشِ چند کلمه‌ای سنگین‌ترین روضه‌ی شب عاشوراست حتی سنگین‌تر از روضه‌ی گودال! این دلشوره‌ای که شب عاشورا به جان زینب افتاده و او را بلند کرده که برود و از برادر بپرسد اصحاب ماندنی هستند؟ پرده از حقایقی برمی‌دارد که در خاطرِ زینب بوده! راستش ما اگر این سوال زینب را درست فهم می‌کردیم، همینقدر که من گفتم زینب این را پرسیده، آنقدر خودمان را می‌زدیم و آنقدر گریه می‌کردیم که از حال برویم. بعد همانطور که اشک امانم را گرفته بود می‌گفتم یک نفر به من بگوید این زن مگر خاطره‌ی چند نامردی توی ذهنش بوده که حالا شب عاشورا اینجوری هول ورش داشته؟ زینب هر چه به عقب نگاه کرده دیده جز نامردی چیزی یادش نمی‌آید، خب حق داشته دلهره بگیرد نکند اینها هم نامردی کنند و بلایی که سر مادر و پدر و آن یکی برادرش آمد سر حسین هم بیاید. اول خاطره‌اش از نامردی از آن ۱۲۰هزاری بود که زدند زیر همه چیز و گفتند ما دور ایستاده بودیم نشنیدیم پیغمبر چی گفت، خاطره‌ی دیگرش از نامردی از آن چهل شبی‌ست که همراه مادر می‌رفت در خانه‌ی انصار و مهاجر و هر کدام با بهانه‌ای زهرا را به دیگری حواله می‌کردند و آن آخرها دیگر حتی لای در را باز نمی‌کردند، بعدش هم که آتش گرفتن در و آن حادثه‌هاست، خاطره‌های بعدش نامردیهای صفین و جمل و نهروان با پدرش و بدتر از همه سپاه امام مجتبی که آنجور برادرش را تنها گذاشته بودند، زینب شنیده بود حتی بعضی از فرمانده‌های حسن به معاویه نامه داده بودند اگر میخواهی سر حسن را برایت می‌فرستیم... خب حق داشته شب عاشورا لرز به تنش بیفتد. زینب با این سوالش عالم را شرمنده کرده، یک جوری خوابانده توی گوش دنیا که اف بر تو که هر چی نگاهت می‌کنم با ما غیر از نامردی نکردی. از من اگر می‌پرسید سخت‌ترین جای واقعه همین سوال زینب است همین تردیدی که به دلش افتاده، همین اعتمادی که نتوانسته بکند... اف به دنیایی که برای بچه‌های پیغمبر هیچ وقت جای امنی نبوده! این را می‌گفتم و مجلس را به حال خودش رها می‌کردم تا هر کسی همانطور که اشکهایش آویزان است در خلوت خودش حساب کند مگر این زن چقدر نامردی در خاطرش داشته؟ چقدر بی‌وفایی... ✍ملیحه سادات مهدوی @sharaboabrisham
هدایت شده از أمَل٠..
(اگر برایت خوابی ندیده اند همانند حضرت مریم و فرزندش، مانند ماجرای عیسی و ابراهیم و اسماعیلش ووو ) نا امید نباش،اگر محیط پاکیزه برای تربیت نداری هم ممکن است در دست خدا باشی و مشغول ساختنت و ... _شرطش اما 1.سپردن تمام اخلاص تا رها شدن از هر تصمیم و آرزو و خواب و خیال برای خود(غایة الاخلاص الخلاص) 2.شروع به تکالیف عمومی – باز با اخلاص – اما تمنا و تقاضای دائمی برای درک نقش ویژه. 3.تا عیبی در خود دیدی شروع به تصحیح کن شاید آن نقش مختص تو با این عیب نسازد . استطاعت را تمام کن.
سلام به اهالی بنت الصابر 🌱 ما ناصرینی ها به رسم چند سال گذشته موکب داریم در ایام محرم ان شاءالله این‌موکب در محلی واقع میشه که بسیار در تردد و استراحت زائران امام رضا جان مون و عمه جان مون حضرت معصومه است . جونم براتون بگه که قسمت های مختلفی هم داره غرفه معرفی شهدای شهر مون رو داریم غرفه مجزا برای بچه ها داریم غرفه زیارت داریم غرفه محصولات فرهنگی داریم و غرفه خوراکی یکم اون ور تر از موکب هم موکت های بزرگ پهن می کنیم که خلق الله اگر دوست داشتن با مداحی همراه بشن و چند لحظه ای خلوتی داشته باشن با امام حسین شون بیان بشینن و چای قند پهلویی نوش جان کنن .. این مختصات موکب ماست اگر دوست دارید که شماهم میزبان گریه کن های امام حسین و زائر های فرزندان موسی بن جعفر باشید کمک های خودتون رو ولو در حد پنج هزار تومان دریغ نکنید چه خود حقیرم چه بقیه زحمت کشان و کارگر های امام حسینی ان شاءالله از طرف شما خدمت می کنیم .. 6037701437255695 موسوی
بنت الصابر🇵🇸
سلام به اهالی بنت الصابر 🌱 ما ناصرینی ها به رسم چند سال گذشته موکب داریم در ایام محرم ان شاءالله ا
الان به یکی از رفقا میگم ده تومن بزن به کارتم ببینم درسته یا نه زده میبینم اتفاقا سریع هم پیامک واریزی اومد تا اینجا خوبه این بده که هیچ پیام واریزی برام نیومده .. نیت کنید دیگه پنج تومن به نیت پنج تن صد و ده به نیت امیر المؤمنین هفتاد و دو به نیت اصحاب آقامون هشتاد به نیت زن و بچه های اسیر اصحاب سید الشهدا به سن اهل بیت بزنید مثلا ۵۳ یا ۵۶ به نیت امام حسین ۱۸ به نیت حضرت زهرا ۲۵ امام جواد ۶۳ رسول الله و...
جمع مادری ها ... سن علی اکبر نقلی هست بین ۱۸ تا ۲۵ سال هست به بیشتر نزدیک تره چون امام مناجات هامون حضرت سجاد ملقب به علی اوسط بودن و در کربلا ۲۲ یا ۲۳ ساله بودن ..
عدد ابجد حضرت زینب ۶۹ سالی که کربلا رخ داد ۶۱ اونایی که شیفته منش و ادب حبیب هستن سن شون ۹۰ سال بود ابالفضلی ها.. عدد ابجد عمو عباس بچه ها ۱۳۳ ..
هدایت شده از نگفته های اهالی صبور🌿
📪 پیام جدید مثلا دیگه ابجد حضرت علی اصغر ۱۴۰۰ عه😉❤️‍🔥
هدایت شده از نگفته های اهالی صبور🌿
📪 پیام جدید اون 118 تومن به نیت ابجد اسم امام حسنه(: