بنــت الحسیــن .
کلافه بود ..
نمیدانست چهکند ؛ شب وروز برایش
یکی شده بود ، با چاه سخن میگفت ،
همه میپرسیدن : علی چرا ؟
یك بهانهای میآورد ، اما زمزمهی قلبش
این بود ؛
دلتنگ فاطمهام .. :)💔
هنوز کوچه بهکوچه ،
حکایت ِمردیست ك دست ِبستهی او
عاشقانه میلرزید 💔 : )