🔍
شاید باورتان نشود ولی من دقیقا نُه ماه روی این پروژه کار کردم و منتظر شروعش بودم. و فردا قرار است رسما شروع شود. خیلیها چند پست قبل که از به ثمر نشستن دوییدنهایم گفتم؛ پیام دادند:"قراره کتابت چاپ بشه؟"
میخواهم اینجا یک اعترافی بکنم!
من همآنقدری که یک نویسنده از چاپ کتابش ذوق میکند از کشف جهان کلمات داستانی ذوقزده میشوم . آنقدر با تئوری داستان و راز رمزهایش کیف میکنم که حاضر نیستم با هیچ چیز دیگری عوضش کنم.
وقتی تهتوی یک داستان را درمیآورم برایممثل مُسکن است. تمام آن روز کیفورم!
ذوقش تازه وقتی بیشتر میشود که به بقیههم یادشان بدهم. دانه دانه کلمهها را بکشم از متن بیرون و از جهان پنهان پشتشان بگویم!
فهمیدنش یکجور خوشمزه است فهماندنش جور دیگر!😍
#داستان
@berrrke
هدایت شده از گاه گدار
بازیکنهای فوتبال را دیدهاید که چطور حلقه میزنند دور هم، دست میاندازند روی دوش هم، سر خم میکنند کنار هم، حرفها و هدفهایشان را یکی میکنند و بعد بلند یا علی میگویند و هر کدام میدوند گوشهای از زمین و شکل تیم به خود میگیرند؟
این لحظه برای ما همان لحظه جمع شدن، یک حرف شدن، یا علی گفتن و تیمتر شدن بود.
این قابی از تیم مدرسه مهارتآموزی مبناست.
.
«محمدرضا جوان آراسته»
zil.ink/mrarasteh
.
🌨
پشت بوم شبیه کوکی شکلاتی شده با تزئین پودر قند.
بعد نماز خوشحال و خندان به سرویس پیام دادم دنبال پسرا نیاد. خودمم سرم رو گذاشتم رو کوسن خیره شدم به برفا! الان یهو بیدار شدم دیدم یا خدا ۳ ساعت خوابیدم، جلسه جمعخوانیم هم تموم شده!
همه کارام هم مونده
برفام آب شده🚶♀🚶♀🚶♀🚶♀
خاطرات یک روز برفی
#یه_مثقال_برف
@berrrke
.
چند روز است که از طرف یک انتشارات خواستند برای کتابی جستار شخصی بنویسم. ولی حتی از فکر کردن بهش هم فرار میکنم. نوشتن جستار شخصی یکی از دردناکترینهای نویسنده شدن است. باید یک دشنهای چاقویی چیزی برداری و بیوفتی اول به جان خودت و بعد اطرافیانت. زیر و رویش را بریزی روی دایره و شخصیترین چیزها را به عمومی ترین چیزها تبدیل کنی. بعد حین فکر کردن تکتک اعضای خانوادهات میآیند جلوی چشمت رژه میروند. لبخند میزنند و تو باز ناامید تر میشوی. لارا توی کتاب رها و ناهشیار مینویسیم میگوید اگر موقع نوشتن جستارشخصی انگشتهای مادرت را روی سرشانهات احساس کنی دیگر قادر به نوشتن آن جستار نخواهی بود.
مسئول انتشارات منتظر طرح من است و من چند روز است که دچار کشمکش درونیام از نوع سختش!
دیروز یکی از رفقا میگفت اگر بخواهی طرحت قبول بشود باید عین یک دیوانه خودزنی کنی و خودافشایی کنی!
سخت است
منتظر طرحاند.
حیرانم!
@berrrke
اتفاقی جادویی برایم رخ داده است؛ مثل خوابی که انسان در آن احساس وحشتناک و غریبی دارد، و ناگهان با این آگاهی که چنین وحشتی وجود ندارد، از خواب میپرد؛ مرا از خواب پراندهاند!
#آناکارنینا
#تولستوی
@berrrke
✨
"اللَّهُمَّ اجْعَلْ لَنَا فِي كُلِّ سَاعَةٍ مِنْ سَاعَاتِهِ حَظّاً مِنْ عِبَادِكَ، وَ نَصِيباً مِنْ شُكْرِكَ وَ شَاهِدَ صِدْقٍ مِنْ مَلَائِكَتِكَ."
خداوندا! در هر ساعتى از ساعات اين روز بهرهاى از عبادتت، نصيبى از سپاسگزاريت و گواه صادقى از فرشتگانت براى ما قرار ده.
#صحیفه_سجادیه
@berrrke
🍃
امروز یکی از هنرجوهایم پرسیده بود؛ من از کجا بفهمم که توی راه نویسندگی ماندگار هستم یا نه. به درد این کار میخورم یا نه؟
جوابش دادم، اگر دل توی دلت نیست تا محتوای جدید را بگیری. اگر به محض دریافتش همه خانه را بسیج میکنی تا تمرین هفتهات را انجام بدهی. اگر بدو بدو هرآنچه که برایت میفرستم را میخوانی. اگر شوقی توی دلت هست که وقت و بی وقت ایتا را باز میکنی و گروهت را چک میکنی بدان که گرفتار شدی.
گرفتار شورشیرینی به اسم نویسندگی. اگر از سرشب بیقراری که بچههایت را سریعتر بخوابانی. وقتی بلافاصله بعد از خواباندنشان میپری توی محراب نویسندگیات و از جایت تکان نمیخوری تا کتفت شروع به سوختن کند و معدهات از گرسنگی به قِزقِز میافتد و چایات یخ میزند، بدان که اسیر شدی.
عین من!
چیزی درونم به غلیان میافتد. جنبش پر شوروشوق کلمات را توی مغزم حس میکنم. حاضرم هر مهمانی را بهخاطرش نروم. از هر تفریحی بگذرم. ولی بندش باشم! یک جوری بند جهان داستان باشم. بخوانم. یاد بدهم. نقد کنم و بنویسم....! حال عجیبی دارم.
حالی شبیه به این بیت از حافظ!
حافظ آن ساعت که
آن نظم پریشان مینوشت.
طائر فکرش به دام اشتیاق افتاده بود!
حالا اگر هستی بسم الله...!
#عشق
#نویسندگی
@berrrke
این سومین شبی است که از خارش شدید حلق خواب نمیروم! آمپول دگزایی هم که سرشب زدم حریفش نشده. نامرد از یک نقطه بین گلو و سینه شروع میکند. انگار صدنفر باهم ریخته باشند توی یک ترامپولینگ و خودشان را بهدرو دیوار حلقم میکوبند هی همهجایش نقطه نقطه میسوزد طوری که اشک از گوشه چشمم میریزد. اشک گریه نهها! اشک حساسیت! دلم میخواهد دستم را فرو کنم توی حلقم و با ناخنهای بلندم خِرت خِرت بخارانمش. یا نوک مدادمغزیام را فروکنم توی فرورفتگی زیر گلو و هی بچرخانم بچرخانم تا خون از همهجایش شتک بزند!
ننگ بر تو حساسیت.
ذهنپاره های یک سهشب نخوابیدهی حساس!
🚶♀🚶♀🚶♀🚶♀
📚
ساراماگو، توانست توی پاراگراف دوم قلاب خواننده نگهدار را بیاندازد توی یقهام و پای کتاب نگهم دارد. درست بعد از این "جمله همه ماشینها با عجله راهافتادند. اما از قرار معلوم همه آنها با هم حرکت نکردند. ماشین سرخط وسط توی راه مانده بود."
روی این کتاب ترجمه های زیادی هست. به نظر ترجمه اسدالله امرایی، بهتر از پارسایی آمد. هر دو را باهم خواندم امروز. امرایی حذفیات ندارد و کلاسیک تر ترجمه کرده.
فعلا که بودجهبندی امروز را خواندم خوشم آمده و میخواهم تهتوی این کوری را درآورم!
#تنها_کتاب_نخون
#با_کتاب_قد_بکش
#انجمن_کتابخوانهای_مبنا
🖊فاطمه مظهری
@berrrke
👦🏻
چند ثانیه، یک نفس با حسین!
مامان من باید برم افغانستان! باید تحقیق کنم در موردش. باید بلیط بگیریم یا راه نزدیکه؟ تو کتاب داداش دیدم چسبیده به ایران. باید برم اونجا حتما.
اِمممم امریکایییا هنوز اونجان؟
زدن لتپار کردنشون. چندتا از بچههاشون زیر ساختمونا مردن.
ولی چندتاشون رو دیدم اینجا زندگی میکنن وقتی با سرویس میومدم خونه دیدمشون. باید برم وسایلشون رو که جا مونده بیارم براشون. کفش نداشتن تو کوچه. ولی میتونم اگه امریکاییا نزدیکم شدن بزنم تو گردنش تفنگش رو بگیرم هدشاتش کنم. اره اینجوری میتونم برم!
فهمیدم فهمیدم!
من هنوز دهانم نیمه باز بود که بگم از تو نت میتونی تحقیق کنی!
#کفش
@berrrke
🍉
دیدین آدم بعضی شبا هم داره از خستگیمیمیره هم نمیخواد بخوابه؟
حالم الان اینه!
یه داستانی داره یه نویسندهای که الان اسمش یادم نیس، پسربچه لحظه آخر داستان باید تصمیم بگیره که دروغ بگه و پیامبر نشه یا راست بگه و دل دوستش رو بشکنه. آخر نه راست میگه نه دروغ! میره وسط خیابون شروع میکنه به رقصیدن!
حالا نمیدونم الان چه کنم برم بخوابم یا نرم بخوابم یا....!؟
نکته جالبش اینجاست که حس نخوابیدنم از جورجور کلمهها تو مغزم نشات میگیره! (چه کلمه غیرداستانی گفتم🙄)
اصلا یک مرض ووولوولکی هست که تجربه کردنش رو به هیچکس پیشنهاد نمیدم. هم مخ خسته است و حال کار جدی نداره. هم کلمه ها عین بچهمدرسهای ها که میچسبن به در مینیبوس تا زودتر پیاده شن! همینطوری چسبیدن نوک انگشتام!
هی تو گالریم گشتم دنبال سوژه عکس برای نوشتن دیدم چیز درخوری نیست!
دیگه دل رو زدم به دریا در مینیبوس رو وا کردم بلکه بشه نفس کشید!
حالا کلمهها ریختن وسط خیابون و دارن میرقصن!
#یلدا مبارک.