💞
شب قبل از اینکه بیایم تهران دور خانه چرخیدم که همه چیز سرجایش باشد. لیستی از کارهای ریزی که در نبودم باید صادقیها حواسشان بهشان باشد نوشتم .
خانه را نترکانید.
قرصهایتان را فراموش نکنید.
حسین باید چای صبحش را با عسل بخورد. سس و کاکائو زیاد نخورید.
غذای ماهی را یادتان نرود. غذای گنجشکها و گربه را گذاشتم توی فریزر.
و کلی کار دیگر. وقتی لیست را چسباندم به یخچال گفتند وای مامان تو همهاین ها رو چطوری یادت میمونه!؟
گفتم مامان یعنی همین دیگه. یک عالمه ریزکاریهایی که شما فکر میکنید اتوماتيک انجام میشود و شما حواستان بهشان نیست من یادم هست که انجامشان دهم. یا به قول حسین من چوبجادویی دارم که توی هوا تکانش میدهم و همه چیز مرتب میشود.
من مامانم دیگه!
روز ما فرشتههای چوبجادو به دست مبارک!💞
#روز_مادر
#زن
@berrrke
میدونید آقای شاکری توی کل این جلسه چی میخواستن بگن؟! این که نمیشود فقر و فقدان ننوشتنهایتان را بگذارید پای ندانستن تکنیکیا گیر وگور مجوز چاپ! بلکه ننوشتن شما نویسندهها بهخاطر فقر تجربهزیسته و نداشتن ایدهاست!
سفر کنید و تجربهکنید ننشینید توی آپارتمانهایتان و منتظر وحیالهی باشید.
#آلجلال
#نویسندگی
@berrrke
پشت میزم نشستم نوک دماغم یخ کرده گرفتمش توی مشتم و ها کردم:" علیرضاااا پیرنگ رو زیاد کن مامان اتاقم یخ کرده!"
علیرضا از توی هال داد زد:"چی رو زیاد کنم؟!!"
باز داد میزنم :"پیرنگ رو زیااااد کن!"
صدای پایش میآید تا دم اتاق کله اش را از لای در میکند تو:"پیرنگ؟؟ خوبی مامان؟"
سرم را از روی تبلت بلند میکنم:"جانکم پکیج رو زیاد کن دیگه یخ زدم مگه نمیشنوی؟"
چیزی نیست عوارض از ۸ صبح یک کله نقد کردن پیرنگ است. خوب میشوم 😂🚶♀🚶♀🚶♀
#داستان
#پیرنگ
@berrrke
هدایت شده از مدرسه مهارت آموزی مبنا
🔰🔰🔰🔰🔰
اگر دلتان میخواهد روایتهای «ترس» را بخوانید، فقط کافی است از لینک زیر سراغ محفل۶ بروید:
🌐https://mabnaschool.ir/product/mahfel6/
+ این شماره محفل را از دست ندهید...😎
🌊
باید بروم دفترهای بیمه را تمدید کنم! نوبت عکس اوپیجی دندان دارم ساعت ۱۰!
میدانم اگر بروم توی داستان بیرون آمدنم با خداست! ولی قدرت مکش میزکارم بیشتر از این حرفهاست. ته ته آشپزخانه هم که باشم، دورترین جا از میزم، باز مرا میکشاند سمت خودش. مینشینم روی صندلیام. من، داستان و یک بطری آب! میزنیم به آبهای جنوب قلقل آب، بوی بخار و بوی آب و صدای سوت کتری مرا از آب میگیرد و پرتم میکند توی اتاق.
کتری عین قطاری که میگویید وقت نماز و نهارتان تمام شد بدویید که جا نمانید یک نفس زوزه میکشد. هود، از بخار داغی که از کتری بلند شده روشن شده. صدایش با بوق قاطی میشود. گاز از حرارت بالا دینگ دینگ ارور میدهد. تسلیم! از پشت میز بلند میشوم. میخواهم بدوم ولی زانوی بیمینیسکم قفل کرده. ماساژ میدهم و یک لنگ پا میرسانم خودم را به گاز و همه چیز را ساکت میکنم. سرسام گرفتم چهخبرتان است حالا یک کتری خشکیده و کمی هم تهگرفته. نسوخته که! لنگان برمیگردم پشت میز و با کله میپرم قعر دریای جنوب. توی داستان غراب جندون! قلپ قلپ آب میخورم و با بشکاف میافتم به جان جملههای داستان غراب جندون!
#داستان
#نقد_داستان
@berrrke
فاطمه!
من میدانم از ۶ صبح یککله داری میدوی. این را هم میدانم که الان از پشت میز بلند میشوی و هندزفریات را میگذاری توی گوشت. ایشیگورو را پلیمیکنی و میروی سراغ آشپزخانه!
چشمهایت را باز نگهدار و به خواب فکر نکن!
آن لحظههایی که تو در خوابی آدمهایی سراسر جهان در حال جلو زدن از تو هستند. قال نمیدونم کی یادم نیست!
لفتش نده چشمانت دارد روی حروف کیبرد قیلیویلی میروند. الان است که کلهات بیوفتد روی میز. بلندشو 😑
دستت که بهآب سرد سینک بخورد هوشیار میشوی. به نوری فکر کن که از پنجره پشت سینک تو میریزد توی کوچه! پنجرهی روشن تو وسط پنجرههای خاموش محله! بگذار نور از پنجره تو بتابد. گردنت را صاف بگیر. بیدار بمان! دو فصل از مقرریات مانده! فاطمه! هرگز ترکش مکن، ایشیگرو.
@berrrke