eitaa logo
بِرکه 🍃
309 دنبال‌کننده
314 عکس
28 ویدیو
1 فایل
خانم ف.میم روایت های ساده از زندگی یک مامان، معمار، داستان نویس.🍂 اینجا می‌توانیم گپ بزنیم https://eitaa.com/Fmazhari
مشاهده در ایتا
دانلود
مامان:"فاطمه غذا رو بچش ببین چطوره." من:"الان سفره‌ رو می‌ندازم دورهم نقدش می‌کنیم دیگه!" مامانم 🙄😶 مهمونا😳 من😬
. اصلا روایت داریم تو هوای بارونی باید یا کتاب بخری یا روسری. ولی تو قول داده بودی تا فروردین دیگه کتاب نخری. منم همین‌کارو کردم نمیبینی فصلنامه ست.😏 @berrrke
هدایت شده از [ هُرنو ]
داشتم برای این کتابِ دوست‌داشتنی یادداشتی می‌نوشتم که دوباره خوردم به این قسمتش :) 📚 ! @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
این پاراگراف چقدر منم...!😊 @berrrke
📽 "Outfit" فیلمی که همه‌ی امکانات یک داستان کوتاه را دارد. برش مکان فوق العاده کوتاه. برش زمان کاملا مهار شده. برش شخصیت. دراماتیک، تعلیق و هر آنچه که یک داستان کوتاه نیاز دارد. @berrrke
کاش یک نفر برود و آقای محمودی کارگردان پوست شیر را از برق بکشد.
. وقتی یک پروژه را تمام‌می‌کنم یا کلمه پایان را می‌زنم پایین متن‌هایم. از اتاق می‌پرم بیرون. دستهایم را به‌هم می‌کوبم و داد می‌زنم آااای پسرا بازی چی تو دست‌و بالتون دارین؟
👦🏻 حسین‌آقا: مامان تو نباید منو مجبور کنی نون پنیرم رو بخورم. واقعا نمیتونم. بعضی وقتا واقعا غُرام واقعین. 😐
. توی برنامه جمع بندی آخر سالم نوشتم، تمام کردن دو کتاب سواد روایت و سمفونی مردگان. چه موقعیتی بهتر از مارتن حلقه کتاب؟! امشب از ساعت ۱۰ تا ۱ بامداد توی لینک اسکای روم جمع می‌شویم و هرکسی کنج کتابخوانی خودش می‌نشیند کتاب دلخواهش را می‌خواند. @berrrke
. دارم سعی میکنم کتابخونه پسرا رو خونه‌تکونی کنم.😵‍💫 گفتم اونا که نمی‌خواین رو جدا کنید بدیم کتابخونه! اینا می‌مونن 😐 چهارتا فرانکلین رو اجازه دادن اهدا کنیم 👩‍🦽👩‍🦽 @berrrke
هدایت شده از چیمه🌙
.‌ حاجی‌جون، دمدماى سال تحویل رسیدیم کنارت. من و بچه‌ها از ذوق دیدنت ضربان قلبمون دوبله‌سوبله می‌زد. خُب حق بده بهمون اولین بارمون بود. وایسادیم توی صف آدمایی که دُچارت شدن. سبزه و تخم‌مرغ رنگی برات آوردیم. رفیق‌فابم فاطمه مظهری هم اومده بود ببینتت. همدیگرو بغلم کردیم و از اینکه کنارتیم چشامون خیسِ‌خالی شد. بعد از سال‌تحویل شربت زعفرانِ تگری بهمون تعارف کردی. تو که این‌قدر گشاده‌دستی، می‌شه خودت بهار رو هُل بدی سمتمون؟! @chiiiiimeh
. آن‌چه در من باقیست، خاطره‌هایی است از چراغی که تا نزدیک سحر می‌سوخت. نشانه‌ای از نویسنده‌ی محبوب من که در تنهایی شب، زنده و سرحال می‌نوشت. خود اورا نمی‌دیدم اما چراغش کوچه را روشن می‌کرد. @berrrke