بِرکه 🍃
وقتی خاله ات نویسنده باشه 😂: کلا دیگه کتاب هایی که میخونی زیر میکروسکوپه 😅😂 پ.ن بچه ها به نشر هایی
.
حسنا کسیه که وقتی کتاب به دست میبینمش دلممیخواد بغلش کنم بچلونمش، و عینکش رو بچسبونم به دماغش و بگم:" هی عشقم، بهت غبطه میخورم چون بیست سال بیشتر از من وقت کتابخوندن داری"❤️
@berrrke
.
میخوانم پس زندهام؟ شایددرستترش؛ میاندیشم پس زندهام. من ولی میگوییم پشت جلدها و عنوانها را میبینم پس زندهام.
این کتابها را از حراجی دوهفته پیش یک کتابفروشی خریدم. من عاشق آف کتابم به هر ضرب و زوری شده، خودم را میرسانم به قفسههای محبوبم و چنگ میاندازم تویشان. و انگار برد دنیا و آخرت را کرده باشم.
حالا دوهفته از آخرین خرید من از حراجیمیگذرد و اینها عاید من بوده از آن تخفیف. ریختمشان روی میز و هربار که رد میشوم، نگاهی به پشت جلدهایشان میاندازم به عنوانهایشان. به اسم نویسنده. حتی به ناشر. رد میشوم، میبینم و در حال راه رفتن و بدوبدو کردن بهشان فکر میکنم. این که درشان هنوز به رویم باز نشده خودش یک جذابیت است یک عطش ایجاد میکند. هر بار سعی میکنم بخشی از حرفنویسنده را از زبان پشت جلد بشنوم. از عکسی که انتخاب کرده. اسمهایشان را هربار توی سرمتکرار میکنم و برای خودم علتو معلولی برایشان از لای کتاب بازنشده بیرون میکشم. اگر چشمم به اسم نویسنده بخورد، بیوگرافیاش را از ته مغزم سرچ میکنم حین ظرف شستن یا خواب کردن نینی یا چپاندن لباسهای تمام نشدنی تابستان در ماشین لباسشویی. جدی چرا تابستان انقدر رختچرک دارد؟
هرچه از نویسنده میدانم را میآورم جلو و تلاش میکنم که حدس بزنم کلمات این کتابش در چه موردی میتواند باشد. چه شروعی و پایانی دارد. یاد تیلار ماتسئو افتادم. توی کتابی که اخیرا ازش خواندم از انسداد ذهنی نویسنده میگفت من میخواهم بنویسم ولی دستم خواب میرود خودم خواب میروم. نینی را گذاشتم روی پایم و دست از چرخیدن توی بهخوان برداشتم و شروع کردم به نوشتن. آش ناپز ناجوری شده اما پستش میکنم که قلمم دچار مرگمغزی نشود. این را همیشه به هنرجوهایم میگفتم هرجور شده سیمتان را وصل نگه دارید. هرروز اتصالش را چک کنید حتی شده با نگاه کردن به پشت جلد کتابهای نخواندهتان. حتی با گردگیری میزتحریر.
پس من زندهام چون هم میخوانم هم میاندیشم هم مادرم.
یهدونه هستی دختر پاییز🙆🏻♀
@berrrke
.
وقت خوابته سنجاب شیطون. صدا از گوشیپخش میشود. اما نه سنجابها نیت خوابیدن دارند نه محمدهادی و نه مغز من.
انگشتهایش را میکشد روی ورقههای کاهی کتاب "داستان کوتاه در ایران". تیغی پشت حسین پاینده توی رختخوابش میلرزد و خواب از سرش میپرد. ناخنهایش کوتاهند ولی صدایشان...🥶
کتاب را از دستش دور میکنم هایلات را میدهم دستش. خواب ندارد با ولع ته مارکر را میمکد ولی قصد خواب ندارد. ماشینش را رها کرده چون جا دست خوبی ندارد هی سر میخورد از لای انگشتهایش. میروم ورق بعدی صفحهی حدود ۳۰۰ و ۶۰ یا۷۰ از جلد سه. حسین پاینده توی گوشم میگوید نوشتن این کتاب انقدر طول نکشید که تو خواندنش را انقد طول دادی. صدای گوشی میگوید قورباغه ساکت خوابیده برکه.
قورباغه ساکت میشود. صدای ملچ ملوچ هایلایتر تبدیل به غان وغون میشود. دیگر هایلاتر جذاب نیست. دوباره یورش میبرد سمت کتاب یک برگهاش را میگیرد و میکشد. افاضات حسین پاینده با هزارتا نظریهی پسامدرنیسم هوار میشوند کف اتاق مطالعه. چنگ میاندازد توی موهای کوتاه شدهام حواس صددرصدی را میخواهد. گوشی همچنان میخواند جنگل لالالا برکه لالالا.
یدونه باشی دختر پاییز
@berrrke
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
گفتم من غسل زیارت کردم. زیارتنامه و امینالله هم خوندم تو فقط برو به جای من تو صحن نفس بکش. یه دوری بزن. گوشهی گوهرشاد فقط بشین. همین.
🏴
@berrrke
.
امرنس!
شخصیت جاندار جذاب و مرموز کتاب که حتی تا آخر کتابهم حس میکنی هنوز رازهایی از او لای ورقههای کتاب جا مانده و تو نمیدانیشان!
در؛ ماجرای یک زن نویسنده و خدمتکارش، امرنس است. ماجرای زندگی خدمتکار در دل روایت زندگی نویسنده؛ قاب در قابِ جالب و خواندنیای ترتیب داده است.
من رمانها و فیلمهایی که شخصیتاصلی یا راویشان نویسندهاست را یک جور دیگری دوست دارم.
در، را خیلی دوست داشتم حتما از نشر بیدگل بخوانید خیلی توفیر دارد.
نه از سیوسه
#چند_از_چند
#نشربیدگل
#رمان
#ماگاداسابو
@berrrrke
.
شنیدهبودم محمدطلوعی یکی از برجستههای جستار ایران است. بعد از خواندن "زندگیهای من" (درود خدا بر او باد) خواستم جستار ایرانی خوانده باشم پس، رفتم سراغ جستارهای محمدطلوعی. در "ویرانههای من" محمد طلوعی قرار است از روانرنجور آدمها حرف بزند. البته چنان از یک کفشدوزک برایتان آسمان ریسمان میبافد که خودتان نمیفهمید از کجابهکجا رسیدید. خیلی زیاد حرف میزند تا اینکه بخواهد روایت کند. آدم دلشمیخواهد خودش فکر نویسنده را از دل روایت بکشد بیرون نه اینکه نویسنده خودش فکرش را بپیچاند و آبوتاب دهد با یک کفشدوزک قاطیاش کند و ... طبیعی است آدم بعد از خواندن زندگیهای من دیگر هیچ جستاری برایش جذاب نیست. خصوصا اگر منتقد باشد نمک نقدش را زیاد میکند. الی ای حال جستار "دستورالعمل نصب اجاق" نمره بهتری نسبت به بقیه، گرفت در نظرم.
ده از سیوسه
#چند_از_چند
#محمد_طلوعی
#نشرچشمه
#جستار
@berrrke
یک تصمیم مهم گرفتهام.
از این به بعد همیشه ساعت ۱۲ شب ماشین لباسشویی را روشن میکنم. زیرا هم مصرف برق کمتر است هم اینکه از عذاب وجدان بو گرفتن لباسها خواب نمیروم؛ لذا خود را به زور بیدار نگه داشته تا لباسها را پهن نکردم نمیخوابم. بدینترتیب هم لباسها شسته و پهن میشوند. هم بخش خیلی زیادی از کتاب روی دستمانده پیش میرود.
نمیدانم چه بلایی سر زبان داستانیو رواییام آمده. شاید هم بدانم لابد زیر سر حسینپاینده است به عمرم انقدر تئوریجات یک جا نخواندهبودم. حتی توی دانشگاه.
بگذریم ماشینلباسشویی رفته روی دور تند دارد خشکشان میکند.
و دلینگ دلینگ پایان.
خدایا زبانم را هرچه زودتر شفا بده آمین.
@berrrke