آب چشم ها شور است برای محفوظ نگه داشتن پیه چشم ...
چرا خدا آب دهان را شیرین، و اشک #چشم را شور، و آب گوش را تلخ و آب بینی را خنک قرار داده است؟
امام صادق علیه السلام فرمودند آب دهان شیرین است برای اینکه انسان از خوردن و آشامیدن لذت ببرد.
آب چشم ها شور است برای محفوظ نگه داشتن پیه چشم ، زیرا اگر شور نبود پیهچشم آب میشد وفایده دیگر آن #ضد_عفونی کردن چشم است.
آب گوش و رطوبتش تلخ است برای جلوگیری از ورود حشرات ریز که به خاطر تلخی نمی توانند وارد گوش و از آنجا وارد مغز شوند
و این که آب بینی خنک است بخاطر سالم ماندن #مغز سر انسان است تا طیلان و جاری نشود، برای اینکه اگر آب بینی گرم بود ، باعث جاری شدن مغز به داخل بینی میشد
بافاش کردن گناهِ دیگران، گناهی رو زیاد و زیادتر نکنیم.
اگر روی فرشی آتیشی بیفته همه ما تلاش می کنیم که خاموشش کنیم ، چون اگر اون رو بلند کنیم و پرتابش کنیم یه جای دیگه ، همه جا #آتیش میگیره و پخش میشه
گناه هم مثل آتیشه. گناه نباید پخش بشه. باید فورا خاموشش کنیم. یعنی اینکه؛ اگر کسی رو دیدیم که گناهی رو انجام داد، باید بپوشونیم تا کسی از گناه او با #خبر نشه . باید سعی کنیم طرف رو متوجه خطاش کنیم تا بتونه توبه کنه.
نباید بریم همه جا جار بزنیم که همه بفهمند . اگر همه بفهمند کم کم اون گناه، عادی میشه و قُبح و زشتیش از بین میره. وقتی زشتیِ گناهی از بین رفت ، بین دیگران هم پخش میشه
#امیرالمومنین علیه السلام فرمودند: مُذیعُ الْفاحِشَةِ كَفا عِلِها . فاش كننده زشتیها، همانند انجام دهنده آنهاست. غررالحكم. بافاش کردن گناهِ دیگران، گناهی رو زیاد و زیادتر نکنیم.
عذاب نمیکنم کسى را که به دوستانم شبیه شود
فرعون دلقکى داشت که از حرکت ها و سخنان او لذت مى برد و او را مى خنداند . روزى دلقک به قصر فرعون آمد، خواست داخل شود که مردى را دید که لباس هاى ژنده بر تن ، عبایى #کهنه بر دوش و عصایى در دستش دارد. دلقک پرسید تو کیستى؟ فرمود من پیامبر خدا موسی هستم که از طرف خداوند براى دعوت فرعون به توحید آمده ام
دلقک برگشت و لباسى #شبیه لباس حضرت موسى علیه السلام پوشیده و عصایى هم در دست گرفت و نزد فرعون آمد . برای تمسخر و استهزاء #تقلید سخنان حضرت موسى علیه السلام را درآورد . حضرت از این کار او ناراحت شد
هنگامى که زمان کیفر فرعون و غرق شدن او رسید وخدا او را با لشکرش در رود نیل غرق کرد، آن مرد تقلیدگر را نجات داد . حضرت موسى عرض کرد: پروردگارا چه شد که این مرد را غرق نکردى، با این که مرا اذیت کرد؟ خطاب رسید: اى موسى! من #عذاب نمیکنم کسى را که به دوستانم شبیه شود، اگرچه بر خلاف آنها باشد. منبع انوارنعمانیه صفحه ۳۵۴
کمی بیشتر برای شناخت درون خود وقت بگذاریم
جنوب ایتالیا زیستگاه نوعی عروس دریایی به نام مدوز و انواع حلزون های دریایی است . هر از گاهی این #عروس دریایی حلزون های کوچک دریا را قورت می دهد و آن ها را به مجرای هاضمه خود انتقال می دهد
پوسته سخت حلزون از او محافظت میکند و مانع هضم شدن آن میشود. حلزون به دیواره ی مجرای هاضمهی عروس دریایی میچسبد و آرام آرام شروع به خوردن عروس دریایی از درون به بیرون می کند
زمانی که #حلزون به رشد خود می رسد ، دیگر خبری از عروس دریایی نیست ، چون حلزون به تدریج آن را از درون خورده است. بعضی از ماها مثل مدوز هستیم ، حلزون درونمان، ما را آرام آرام از درون می خورد
حلزون درون ما ممکن است نگرانی، دلواپسی، خشم، فکر وخیال بیهوده، افسردگی ، طمع و زیاده خواهی و... باشد
آن ها آرام آرام در وجود ما رشد می کنند و با دندان های خود ، وجود ما را می جوند #آرام تر از آنچه که فکر می کنیم . کمی بیشتر برای شناخت درون خود وقت بگذاریم ...
زندانی شدن برایت جز رنج کشیدن چه فایده ای داشته؟
حاکمی در حال پوست کندن سیب با یک چاقوی تیز انگشت دست خود را قطع کرد . وقتی که با ناله طبیبان را میطلبید وزیرش به او گفت که هیچ کار خداوند بی حکمت نیست.
حاکم با شنیدن این سخن عصبانی تر شد و با #فریاد گفت: در بریده شدن انگشت منچه حکمتی هست؟ سپس دستور داد وزیر را زندانی کنند.
مدتی از این ماجرا گذشت تا این که حاکم برای شکار به جنگل رفت و آن جا آن قدر از سربازانش دور شد که ناگهان خود را میان قبیله ای وحشی تنها یافت.
آنها حاکم را دستگیر کرده و به قصد قتل او را به درختی بستند. اما رسم عجیبی داشتند ، که بدن قربانیانشان باید کاملاً #سالم باشد و چون حاکم یک انگشت نداشت او را رها کردند و او به قصر خود بازگشت
در این مدت به سخن وزیر خود فکر میکرد دستور آزادیاش را داد. وقتی وزیر خدمت حاکم رسید، حاکم گفت درست گفتی، و #قطع شدن انگشتم برای من حکمتی داشت . ولی زندانی شدن تو برایت جز رنج کشیدن چه فایده ای داشته؟
وزیر لبخندی زد و گفت: برای من هم پر فایده بود ، چرا که من همیشه در همه حال با شما بودم و اگر آن روز در زندان نبودم حالا حتماً کشته شده بودم. در حکمت های خدا شک نکنیم
گدا لحن خود را عوض کرد و بجای شکر خدا، امام را دعا نمود
مسمع نقل می کند: در سرزمین منی محضر امام صادق بودیم ، مقداری انگور که در اختیار ما بود که می خوردیم ، گدایی آمد و از امام کمک خواست. امام دستور داد یک خوشه انگور به او بدهد! گدا گفت: احتیاج به انگور ندارم اگر پول هست بدهید! امام فرمودند: خداوند به تو وسعت دهد. گدا رفت و امام چیزی به او نداد . گدا پس از چند قدم که رفته بود #پشیمان شد و برگشت و گفت: پس همان خوشه انگور را بدهید! اما امام دیگر آن خوشه را هم به او نداد.
گدای دیگری آمد. امام سه دانه انگور به ایشان داد،. گدا گرفت و گفت : سپاس آفریدگار جهانیان را که به من روزی مرحمت کرد ! خواست برود ، امام فرمود: بایست! برای تشویق وی دو دست را پر از انگور نمود و به او داد . گدا گرفت و گفت : شکر خدای #جهانیان را که به من روزی عطا فرمود. امام باز خوشش آمد، فرمود: بایست و نرو! آن گاه از غلام پرسید: چقدر پول داری؟ غلام: تقریباً بیست درهم . فرمودند: آن ها را نیز به این فقیر بده ! سائل گرفت . باز زبان به سپاسگزاری گشود و گفت: خدایا! تو را شکرگزارم، پروردگارا این نعمت از تو است و تو یکتا و بی همتایی.
راهی شد که برود، امام پیراهن خود را از تن بیرون آورد و به فقیر داد و فرمودند: بپوش! گدا پوشید و گفت: خدا را سپاسگزارم که به من لباس داد و پوشانید . سپس روی به امام کرد و گفت: #خداوند به شما جزای خیر بدهد . جز این دعا چیزی نگفت و برگشت و رفت.
مسمع میگوید: ما گمان کردیم که اگر این دفعه نیز به شکر و سپاسگزاری خدا می پرداخت و امام را دعا نمی کرد، حضرت چیزی به او عنایت می کرد و همچنان کمک ادامه می یافت. ولی چون #گدا لحن خود را عوض کرد بجای شکر خدا، امام را دعا نمود به این جهت کمک ادامه پیدا نکرد و حضرت احسانش را قطع نمود. بحار جلد ۷، ص ۲۸۵. و جلد ۱۲
دنیا خانه ی آرزوهایی است که زود نابود می شود
جهانگردی به دهکده ای رفت تا زاهد معروفی را زیارت کند و دید که زاهد در اتاقی ساده زندگی می کند. اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می شد . #جهانگرد پرسید لوازم منزلتان کجاست؟ زاهد گفت: لوازم شما کجاست؟ جهانگرد گفت: من اینجا مسافرم. زاهد گفت: من هم!
امیرالمومنین علیه السّلام فرمودند دنیا خانه ی آرزوهایی است که زود نابود می شود، و کوچ کردن از وطن حتمی است . دنیا شیرین و خوش منظر است که به سرعت به سوی خواهانش می رود ، و بیننده را می فریبد ، سعی کنید با بهترین زاد و #توشه از آن کوچ کنید و بیش از کفاف خود از آن نخواهید و بیشتر از آنچه نیاز دارید طلب نکنید. منبع نهج البلاغه ، خطبه ۴۵
چهار دعایی که مستجاب نمی شود!
دعای آن شخصی که در خانه بنشیند و بگوید: خدایا #روزی مرا برسان! این دعا مستجاب نمی شود. چرا که خدا به او خطاب می کند: آیا دستور ندادم برای کسب روزی تلاش کنی؟!
مردی که زنش اختیار او را کاملا به دست بگیرد . که خداوند می فرماید: آیا #اختیار او را به دست تو واگذار نکردم؟
فردی که دارای مال و ثروت باشد و آن را تباه کند و گوید : خدایا روزیم را برسان که خداوند می فرماید: آیا به تو دستور ندادم که میانه رو باش و اسراف نکن.
مردی که پول داشته و آن را #قرض داده بدون آنکه سندی بگیرد. خداوند میفرماید: مگر تو را دستور ندادم که شاهد بگیری؟ بحارالانوار ، جلد ۱۰۳ ، صفحه ۱۲
کسی که معایب و کاستیهای دیگران را به رویشان نمی آورد ...
کسی که درباره ی پول و دستمزدش زیاد اصرار نمی کند و خیال می کند دیگران انصاف و شعور دارند ، احمق نیست ، مناعت طبع دارد
کسی که به موقع می آید و برای با #کلاس بودن ، عده ای را منتظر نمی گذارد، احمق نیست ، منظم و محترم است.
کسی که برای حل مشکلات دیگران به آنها پول قرض میدهد و یا ضامن وام آنها می شود و به دروغ نمیگوید که ندارم و گرفتارم ، #احمق نیست. کریم و جوانمرد است.
کسی که معایب و کاستیهای دیگران را به رویشان نمی آورد و بدی ها را نادیده میگیرد ، احمق نیست. شریف است
و کسی که در مقابل بی ادبی دیگران با تواضع و محترمانه صحبت میکند و مانند آنها توهین و بددهنی نمیکند، احمق نیست . #مودب و باشخصیت است
آیا در کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟
دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع #درس درباره خدا بود. استاد سوال کرد: آیا در کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟ کسی پاسخ نداد. استاد دوباره سوال کرد: آیا کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟ دوباره کسی پاسخ نداد.
استاد برای سومین بار سوال کرد: آیا در کلاس ، کسی هست که خدا را دیده باشد ؟ برای بار سوم هم کسی پاسخ نداد . استاد با قاطعیت گفت: با این وصف، #خدا وجود ندارد. آن دانشجو به هیچ وجه با این استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد به او اجازه داد. دانشجو از جایش برخاست و از هم کلاسی هایش پرسید : آیا در کلاس، کسی هست که صدای عقل استاد را شنیده باشد؟ همه سکوت کردند.
برای بار دوم پرسید : آیا در کلاس ما کسی هست که عقل #استاد را لمس کرده باشد؟ همچنان کسی جوابی نداشت. برای بار سوم پرسید : آیا در کلاس، کسی هست که عقل استاد را دیده باشد ؟ وقتی برای سومین بار کسی پاسخ نداد، دانشجو گفت: پس نتیجه میگیریم که استاد عقل ندارد
از رسول الله پرسیدند:چرا دعا می کنیم ولی مستجاب نمی شود؟ در حالی که خداوند متعال فرموده است: بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را . حضرت فرمود: چون ده چیز قلب های شما را میرانده است:
1خدا را شناختید ولی اطاعت نکردید، 2 قرآن را قرائت کردید ولی عمل نکردید، 3 ادعای محبت رسول خدا را دارید ولی با اولاد او دشمنی کردید، 4 ادعای دشمنی شیطان دارید ولی از او پیروی کردید، 5 ادعا می کنید بهشت را دوست دارید ولی برای آن تلاش نمی کنید
6 ادعا می کنید از آتش می ترسید ولی بدن خود را در آن می اندازید، 7 به جای عیب خود به عیب دیگران پرداختید، 8 ادعا کردید دنیا را دوست ندارید ولی به جمع اموال پرداختید، 9 به مرگ اعتراف می کنید ولی برای آن آماده نیستید، 10 مردگان را دفن کردید ولی عبرت نگرفتید. بنابراین دعای شما مستجاب نمی شود. مواعظ العددیه جلد ۲
📖 #خرید_گیلاس_با_نعل
پیرمرد با پسرش از روستا راه افتادند بروند شهر. مقداری راه که رفتند یک نعل پیدا کردند. پیرمرد روستایی به پسرش گفت: نعل را بردار که به کار می خورد.
پسر جواب داد: این نعل آهنی به زحمت برداشتنش نمی ارزد. پیرمرد خودش نعل را برداشت و توی جیبش گذاشت. وقتی به آبادی وسط راه رسیدند نعل را به یک نعل فروش فروختند و با پولش مقداری گیلاس خریدند و به راه خودشان ادامه دادند تا به صحرا رسیدند.
در صحرا آب نبود و پسر داشت از تشنگی هلاک می شد. پیرمرد که جلوتر از پسرش می رفت یکی از گیلاس ها را به زمین انداخت. پسر دولا شد و گیلاس را از زمین برداشت.
چند قدم دیگر که رفتند پیرمرد دوباره یک دانه گیلاس به زمین انداخت و باز پسرش دانه گیلاس را برداشت و خورد. خلاصه تا به آب و آبادی رسیدند هر چند قدمی که می رفتند پیرمرد یک دانه از گیلاس ها را به زمین انداخت و پسر هم آنرا بر می داشت و می خورد.
آخر کار پیرمرد رو کرد به پسرش و گفت: یادت هست که گفتم آن نعل را بردار، گفتی به زحمتش نمی ارزد؟ پسر گفت: بله یادم هست. پدر گفت: دیدی که من آن را برداشتم و با پولش گیلاس خریدم؛ اما یک جا ندادمت.
برای اینکه خوب متوجه بشوی، گیلاس ها سی و هفت دانه بود و تو سی و هفت بار به خودت زحمت دادی و آنها را از زمین برداشتی؛ اما یک بار به خودت زحمت ندادی که نعل را برداری بدان: هر چیز که خوار آید ، یک روز به کار آید...