eitaa logo
بیت الحسن علیه السلام
118 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
1.2هزار ویدیو
11 فایل
کانال حسینیه
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷🌷 📜 گویند: دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمـرد فقـــیری ریخت پیرمرد خوشــحال شد و گوشه های دامن را زد و رفــت! در راه با پــرودرگار سـخن می گفت: «ای گـــشاینده گــره های ناگـــشوده عنایتی فـرما و گـــره ای از گـره های زندگـــی ما بگـــشای» در همین حال ناگهان از گره هایــش باز شد و گـــندمها به زمــین ریخت! او با ناراحتی گـــفت: من تو را ڪی گفتم ای یار عـزیز کاین گـره بگشای و گندم را بریز! آن گــره را چون نیارستی گـشود این گره بگشودنت دیگر چه بود؟ نشـــــست تا را از زمــین جمـــــع ڪند در ڪمال ناباوری دید دانـــــه‌ ها روی ظــرفی از ریخــته اند! نــدا آمد ڪه: تو مبــین اندر درخـتی یا به چاه تو بـین ڪه منم مفتاح راه
📜 ✍گـويند: صــاحب دلى براى ڪاری وارد جمعی شد حاضــرین همه او را شـــــناختند پس از او خواستند ڪه پس از انجام ڪارهایش گويد پــذيرفـت. 🔻ڪارهایـش ڪه تمام شد همگـی نشستند و چـشم ها به سوى او بود مـرد صاحب دل خطاب به جـماعت گفـــت: 👌ای مــــردم هر ڪس از شـما ڪه مى داند ڪه امــروز تا شـب خـواهد زيـست و نخـــواهد مُـــرد برخــــيزد! ڪسى برنخاست گفت: حالا هرڪس از شما ڪه خود را آماده مرگ ڪرده است برخيزد! باز ڪسى بـــرنخاست! ✅ گـــفت: شگــفتا از شــما ڪـه به اطمينان نداريد و بـــــراى نيز آمــــــاده نيـــــستيد!!
📜 ✍گـــویند جــبرئیل امـین نزد یوسف پیامبر بود از آنجا می‌گذشت جبرئیل گـفت این جوان را میشناسی؟ 🔻این همان کسی است که در نوزادی به پاڪی تو داد و ماجرای زلیخا به نفـــع تـــو تمام شد. یوســـف دسـتور داد تا آن جـــوان را پیـــش او بیاورند و در حـــــق او احسان فراوان ڪرد و به او هـدایای بی شماری داد و دستور داد هر خواسته‌ای دارد برآورده شود در آن حال یوسف متوجه جـبرئیل شد و دلیل آن را پرسید: 👌جــبرئیل گـفت: ای یوسف تو عـــبد خـــدا هستی و در قبال ڪسی ڪه در زمان نوزادی به پاڪی تو شهادت داده چنین نیڪی می ڪنی حال به من بگو حال بنده ای ڪه در ۵‌بـار نــماز می خواند و در آن به پاڪی خدا شــــهادت می دهد چگونه است و خدا با چنین بنده ای چگـونه رفتار میڪند.
📜 ▫️از پرسیدند: ڪدامیک از فـرزندان خود را بیش از دیگران دوســت مــیداری؟؟ 🔻مـــ♡ــادر گــــفت ↶ ↶ ↶ آنها را تا وقتی که بازگردد آنها را تا وقـتی ڪه خوب شــود آنـها را تا وقتیڪه بزرگ شود آنها را تا وقتی ڪه زنده هستم دوست دارم.!! 👌قـدر این نایاب و غیرِ قــــابل تڪرار را تا هست بدانید و حرمتش را عاشـــقانه پاس بدارید. 💯
📜 ✍چوپانى به مقام وزارت رسید هر روز بامـــداد بر مى‌خاست و کلید بر مى‌داشت و درب خـانه پیشین خود باز مى‌ ڪرد و ساعــــتى را در خانه چـــوپانى خود مى‌ گذراند. 🔻سپس از آنجا بیرون مى‌آمد و به نزد امیر مى ‌رفت شاه را خـبر دادند ڪه وزیر هر روز به خلوتى مى ‌رود و هـــیچ ڪس را از ڪار او آگاهـــى نیست! امــیر را میل بر آن شد تا بداند ڪه در آن خانه چــــیست روزى ناگاه از پس وزیر بدان خانه در آمد. وزیر را دید ڪه چوپانى بر تن ڪرده و عــــصاى چوپانان به دست گـــرفته و آواز چـــوپانی مى‌خواند. امیر گفت: اى وزیر! این چیست ڪه مى‌بینم؟ وزیر گفت هر روز بدین جا مى‌آیم تا ابتداى خویش را فراموش نڪنم و به غلط نیفتم، ڪه هر ڪه روزگار ضعـــــف به یاد آرد، در وقت توانگــرى به غـــرور نغلتد. 👌امــیر انگشـترى خود از انگشت بیــــرون ڪرد و گفت: بگـــیر و در انگشت ڪن تا ڪنون وزیـــر بودى اڪنون .
📜 روزی شیخی می گفت من هر وقت ڪه نماز می خــــواندم از خـداوند میخواستـم.. یڪ روز گفــتم بگذار یڪ بار برای خدا نماز بـخوانم و حاجتی نخـواهم همان شب شیـخ در عالـم خــــواب دید ڪه به او گفتند چرا آمدی ؟! گفتم منظورتان چیــــست؟؟ 🔻گفتند: یعنی تــــو باید سی سال پیش به فڪر این ڪار می افتـادی حالا ســر پیـری باید بـفهمی و نماز بخـــوانی و حاجــتی طلب نڪنی! ما هــر وقت با خـدا کار داریم خدا را صـدا می زنیم چـــه قـدر خـوب است که وقتی هم که کاری نداریم بگوییـم خُـــ♡ـــدا.